بررسیها نشان میدهد رمان مشهور «پیرمرد و دریا» اثر ارنست همینگوی، تنها زاییده تخیل نویسنده نبود، بلکه از زندگی واقعی چند ماهیگیر کوبایی، تجربههای شخصی همینگوی در صید ماهیهای بزرگ و حتی فراز و فرودهای زندگی حرفهای او الهام گرفته است. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) از منتال فلوس، وقتی از شاهکارهای ادبیات قرن بیستم سخن به میان میآید، نام «پیرمرد و دریا» اثر ارنست همینگوی تقریباً همیشه در صدر فهرست قرار دارد؛ رمانی کوتاه که با وجود حجم اندکش، دنیایی از معنا، نماد و تجربه انسانی را در خود جای داده است. داستان ماهیگیر سالخوردهای که پس از ۸۴ روز ناکامی، برای شکار یک مارلین غولپیکر به دل دریا میزند، سالهاست الهامبخش خوانندگان و منتقدان است. اما پرسشی که همواره مطرح بوده این است که چه میزان از این روایت، زاییده تخیل نویسنده است و چه اندازه ریشه در زندگی واقعی دارد؟ پاسخ این پرسش را باید در سه لایه جستوجو کرد؛ زندگی ماهیگیران کوبایی، تجربههای شخصی همینگوی و وضعیت روحی و حرفهای او در سالهای پایانی دوران نویسندگی. ماهیگیرانی که به ادبیات راه یافتند سالها این تصور وجود داشت که شخصیت «سانتیاگو» صرفاً محصول ذهن همینگوی است، اما روایتهای تاریخی نشان میدهد دستکم دو ماهیگیر واقعی در شکلگیری این شخصیت نقش داشتهاند. معروفترین آنها گرگوریو فوئنتس، ناخدای قایق شخصی همینگوی، «پیلار»، بود. فوئنتس که اصالتاً اهل جزایر قناری بود و از جوانی در کوبا زندگی میکرد، بیش از بیست سال در کنار همینگوی به دریا رفت. او نهتنها همکار نویسنده آمریکایی بود، بلکه در بسیاری از سفرهای دریایی، از جمله مأموریتهای گشتزنی برای یافتن زیردریاییهای آلمانی در جنگ جهانی دوم، همراه او بود. فوئنتس سالها بعد روایت کرد که برخی از مهمترین صحنههای «پیرمرد و دریا» از خاطرات واقعی او گرفته شده است؛ از جمله شبی که برای حفظ یک مارلین صیدشده، ساعتها با کوسهها جنگید. نکتهای که این روایت را جذابتر میکند، اعتراف خود اوست: هرگز هیچیک از آثار همینگوی، حتی «پیرمرد و دریا» را نخوانده بود. وقتی از او پرسیدند چرا، پاسخ کوتاهی داد: «چه نیازی بود؟ من این داستانها را با خودش زندگی کرده بودم.» فوئنتس تنها الهامبخش همینگوی نبود. او بعدها از ماهیگیر دیگری به نام آنسلمو هرناندز نیز یاد کرد و گفت بخشهایی از شخصیت سانتیاگو از زندگی او الهام گرفته است. هرناندز نیز بعدها تأیید کرد که همینگوی بارها به دیدارش میآمد و حتی گفته بود روزی داستان زندگیاش را خواهد نوشت. همینگوی؛ نویسندهای که دریا را زندگی میکرد با این حال، اگر همه الهامهای رمان را به این دو ماهیگیر محدود کنیم، از مهمترین منبع الهام همینگوی غافل شدهایم؛ خود او. همینگوی تنها نویسندهای نبود که درباره دریا مینوشت؛ او سالها در دریا زندگی کرده بود. علاقهاش به ماهیگیری از دهه ۱۹۲۰ آغاز شد؛ زمانی که در سواحل اسپانیا شکار ماهیهای غولآسا را از نزدیک دید. این تجربه چنان بر او اثر گذاشت که بعدها نوشت مبارزه طولانی انسان با یک ماهی بزرگ، نوعی پالایش روحی است؛ تجربهای که انسان را شایسته دیدار خدایان میکند. پس از مهاجرت به کیوست فلوریدا، این علاقه به بخشی از زندگی روزمره او تبدیل شد. او ساعتهای بیشماری را در آبهای کوبا به دنبال شکار مارلین سپری کرد و در سال ۱۹۳۴ قایق معروف خود، «پیلار»، را خرید؛ قایقی که بعدها به یکی از نمادهای زندگی همینگوی تبدیل شد. نکته جالب اینکه حدود شانزده سال پیش از انتشار «پیرمرد و دریا»، همینگوی در مقالهای برای مجله Esquire داستان ماهیگیری را روایت کرده بود که مارلین عظیمی صید میکند اما کوسهها بیشتر آن را میخورند؛ روایتی که شباهت آن با پایان رمان، انکارناپذیر است. بنابراین بسیاری از منتقدان معتقدند هسته اصلی داستان سالها پیش از نگارش رمان در ذهن همینگوی شکل گرفته بود. آیا سانتیاگو خود همینگوی است؟ یکی از رایجترین تفسیرهای «پیرمرد و دریا» این است که سانتیاگو در واقع خود همینگوی است؛ نویسندهای که پس از سالها موفقیت، احساس میکرد دوران اوجش رو به پایان است و برای خلق آخرین شاهکار خود میجنگد. این برداشت بیدلیل نیست. آخرین موفقیت بزرگ همینگوی پیش از انتشار این رمان، «زنگها برای که به صدا درمیآیند» بود که در سال ۱۹۴۰ منتشر شد. پس از آن، رمان «آنسوی رودخانه و میان درختان» با نقدهای تندی روبهرو شد و بسیاری گمان کردند دوران طلایی نویسنده به پایان رسیده است. در چنین شرایطی، انتشار «پیرمرد و دریا» نهتنها اعتبار ادبی او را احیا کرد، بلکه جایزه پولیتزر و سپس جایزه نوبل ادبیات را نیز برایش به ارمغان آورد. از این منظر، مبارزه سانتیاگو با دریا و ماهی غولآسا، میتواند استعارهای از مبارزه همینگوی برای اثبات دوباره تواناییهایش باشد. اما همه منتقدان موافق نیستند در مقابل، شماری از پژوهشگران این تفسیر را بیش از حد شخصی میدانند. آنان یادآوری میکنند که همینگوی هنگام انتشار «پیرمرد و دریا» تنها ۵۳ سال داشت و هنوز با بحرانهای جدی جسمی و روانی سالهای پایانی عمرش روبهرو نشده بود. بیشتر مشکلات او، از جمله آسیبهای شدید ناشی از دو سانحه هوایی در آفریقا، افسردگی عمیق، درمان با شوک الکتریکی و ناتوانی در نوشتن، سالها بعد رخ داد. همچنین ترک اجباری کوبا و دوری از محیطی که عاشقش بود، ضربه روحی بزرگی به او وارد کرد؛ رخدادهایی که در نهایت به خودکشی او در سال ۱۹۶۱ انجامید. به همین دلیل، برخی منتقدان معتقدند نباید «پیرمرد و دریا» را صرفاً زندگینامه نمادین همینگوی دانست، بلکه باید آن را حاصل سالها مشاهده، تجربه و شناخت عمیق او از انسان و طبیعت دانست. راز ماندگاری یک رمان شاید راز ماندگاری «پیرمرد و دریا» دقیقاً در همین نقطه نهفته باشد؛ جایی که مرز میان واقعیت و تخیل از بین میرود. شخصیت سانتیاگو، هم گرگوریو فوئنتس است، هم آنسلمو هرناندز، هم خود همینگوی و در نهایت، هر انسان