نوستالژی با طعم سرقت همهمون بارها و بارها تو دنیای بزرگ، بیرحم و جذاب راکستار غرق شدیم. سری بازیهای جیتیای برای اکثر ما گیمرها فقط یه سرگرمی ساده نیستن، بلکه یه بخش بزرگی از هویت و خاطرات دوران مختلف زندگیمون رو شکل دادن. از فرارهای دیوانهوار تو کوچه پسکوچههای وایس سیتی و اون مأموریت رو اعصاب هلیکوپتر کنترلی گرفته، تا هایستهای خفن و هالیوودی تو لوس سانتوس جیتیای ۵، بعضی مأموریتها یهجوری تو ذهنمون حک شدن که عمرا از یادمون برن. امروز تو ویجیاتو تصمیم گرفتیم با بچههای تیم یعنی رایان، علی و خودم، دور هم جمع بشیم و یه نگاهی بندازیم به اون مراحلی که بعد از گذشت این همه سال، هنوزم وقتی بهشون فکر میکنیم دستوپامون رو گم میکنیم و کلی هیجانزده میشیم. ببین GTA به قدری مرحله بهیادموندنی داره که آدم نمیدونه که کدومشو بگه. تقریبا هر مرحلهای که راجع به سرقتهای بزرگ یا Heist توی این سری وجود داره (از وایس سیتی بگیر تا ۴ و ۵ و حتی آنلاین) برای من جزو بهیادموندنیترین مراحل سری هستن و هر دفعه از تجربه دوبارهشون لذت میبرم. طبیعتا هم یه سری مراحل هستن که دیگه برای همه آشنا هستن، چه از نوع خوب و چه از نوع بد. ولی اگه فقط بخوام یه مرحله که همینجوری توی ذهنم مونده رو نام ببرم، مرحلهای که مایکل و ترور میفهمن دختر مایکل یعنی تریسی وارد یه برنامه استعدادیابی ناجور شده برام به شکل بامزهای بهیادموندنیه! مرحله اخر GTA V یکی از بهترین مراحل سری برای من محسوب میشه که خودش به ۳ قسمت تقسیم میشه. راستش هر ۳ تا پایان بازی هم برای من جالبن اما بهترینش وقتی هست که هر سه شخصیت مایکل، فرانکلین و ترور زنده میمونن و باهم متحد میشن. اون سکانس اخر بازی وقتی کارشون تموم میشه و باهم خداحافظی میکنن واقعا جذابه. فرانکلین زودتر با بقیه خداحافظی میکنه و میره. بعد دوتا رفیق قدیمی کنار هم میمونن و مایکل به ترور میگه: تی میدونی چیه؟ راستش من دیگه دارم برای این کارها پیر میشم. بعد تیتراژ بازی شروع به پخش میکنه و با کمپین اصلی GTA V خداحافظی میکنیم. من اولین بار این بخش از بازی رو تابستون تموم کردم و همیشه برام خاطرهانگیزه. راستش برای من GTA V پر از لحظات خفن و سینمایی بود، اما مرحله The Paleto Score (همون دزدی از بانک کوچیک پالتو بی) رسما یه شاهکار به تمام معناست! هماهنگی و دیوونهبازیای مایکل، ترور و فرانکلین تو این مرحله دیگه به اوج خودش میرسه. هیچوقت یادم نمیره اولین باری که اون لباسهای زرهی سنگین رو تن این سه تا دیدم و با اون مینیگانهای غولپیکر از بانک زدیم بیرون؛ یه حس قدرت مطلق به آدم میداد که با اون موسیقی متن شاهکار بازی ترکیب شده بود و آدرنالین خونم رو میبرد رو هزار! اون فرار دیوانهوار با بولدوزر و آخر سر هم پریدن روی قطار در حال حرکت، برای من اوج هنر راکستار تو طراحی یه مرحله اکشن و همهچیزتموم بود. اصلا این مرحله دقیقا همون دلیلیه که چرا ما اینقدر عاشق جیتیای هستیم؛ چون مرزهای هیجان رو قشنگ جابهجا میکنه!