کیاوش حافظی: جامعه ایران در یک سال گذشته، روزهایی بیسابقه را با تجربه ناآرامیهای دیماه و دو جنگ پشت سر گذاشته است؛ رویدادهایی که هر کدام در یک جامعه عادی میتوانستند مبدأ تاریخ آن جامعه به قبل و بعد از حادثه باشند. به اعتقاد بسیاری از ناظران، نهاد سیاست دیگر نه باید و نه میتواند مدیریت جامعه و نهادهای آن را به روال گذشته ادامه دهد. خبرآنلاین برای تحلیل وضعیت امروز جامعه ایرانی و بررسی «چه باید کرد» های پیشرو، میزگردی را با حضور مقصود فراستخواه، جامعهشناس، و کیومرث اشتریان، استاد علوم سیاسی، برگزار کرده است. مقصود فراستخواه در این میزگرد با تبیین شکاف میان «زندگی و سیاست» در ایران، تأکید میکند که ساختارهای رسمی دیگر قادر به دریافت و پردازش پیامهای جامعه نیستند؛ وضعیتی که به تعبیر او، «شبکه عصبی نظام تصمیمگیری» را مختل کرده و توان یادگیری، اصلاح و سازگاری را از آن سلب نموده است. کیومرث اشتریان نیز با اشاره به بیتجربگی حکومت در مواجهه با مقوله آزادی، معتقد است این خلأ باعث شده نظام تصمیمگیری بهتدریج از عقلانیت درونی خود فاصله بگیرد. پیامد این روند، تضعیف مرجعیت رسانههای رسمی و روی آوردن بخش عمدهای از جامعه به رسانههای خارج از کشور برای دریافت روایتهای سیاسی و اجتماعی بوده است. مشروح این میزگرد را در ادامه بخوانید؛ *** * ما از سال گذشته تا کنون با سه اتفاق مهم رو به رو بودیم که هرکدام به سوگ جمعی منجر شده اند. دو جنگ و یک ناآرامی در دیماه سال گذشته. ابتدا بفرمایید چه تحلیلی از فضای کنونی جامعه ایران دارید؟ فراستخواه: من درک و تحلیلم را بهطور مختصر اینطور بگویم؛ شاید مهمترین تضاد جامعه امروز ما «شکاف فرم و محتوا» باشد. این همان شکاف مشهور زیملی است؛ زیمل این بحث را در سطح فلسفی و اجتماعی آغاز کرد؛ یعنی آن تنش، یک تنش زیملی بوده است. چطور میشود که یک جامعه یا یک وضعیت اجتماعی، درگیر چنین شکافی بین شکل و محتوا میشود؟ منظور زیمل از «محتوا» همان زندگی است. ببینید، در درون جامعه یک «زندگی» جریان دارد؛ اما وقتی شکل حکمرانی شکل مدیریت، یا شکل سیاستگذاری؛ یعنی هر شکلی از سیستمها که به اصطلاح میخواهند این زندگی را پشتیبانی کنند و به آن خدمات و سرویس دهند با محتوا تضاد پیدا میکند، بحران آغاز میشود. به نظر من، این تضاد شکل و محتوا در ایران اتفاق افتاده و مزمن هم شده است؛ یعنی روی آن گردوغبار زمان نشسته و کهنه شده است. این یعنی شبکه عصبی سیستم دیگر درست کار نمیکند و آن شبکه عصبی، یا سیناپسهای لازم آن فعال نیست. منظورم همین سیستم اجتماعی، سیستم مدیریتی، سیستم سیاسی و سیستم حکمروایی. اما مسئلهی جنگ بحثهای خاص خودش را دارد. البته این هم خودش یک مسئله است که ما چه شرایطی داشتیم که بدعت حمله به ایران به این آسانی اتفاق افتاد؟ طبعاً به این آسانی نباید میشد به این کشور تجاوز کرد. این را هم باید بررسی کنیم؛ به قول معروف «موش در خانه لانه کرده» که ما به همین سادگی در معرض چنین تجاوزی قرار میگیریم. * یعنی هم عامل ناآرامیهای دیماه و هم آن دو جنگ را از یکجا شما میبینید؟ فراستخواه: میشود گفت؛ هرچندکه آنها چیزهای متفاوت و مختلفی هم درون خود دارند. این یک امر پیچیده است و من نمیتوانم به لحاظ اخلاقی و منطقی آن را ساده کنم؛ اما خواستم بحث خودم را اینطور بگویم که یکی از مشکلات مهم ما در این چند دهه، مشکل همان «شکاف شکل و محتوا» است. منظورم از شکل، فقط فرمها نیست، بلکه کل این سیستم است. یعنی شکل حکمرانی با این زندگی جاری خوب مأنوس نیست، نمیتواند با آن همراه شود، به آن سرویس دهد و همزمانی و همداستانی خوبی با آن ندارد. فراستخواه: سیاست میخواهد جهان زندگی را مستعمره خود کند * حتی جاهایی میخواهد این زندگی را به دنبال خود بکشاند... فراستخواه: مهار، تصرف و مستعمرهی خودش کند. این مسئله، همانطور که عرض کردم، سبب میشود شبکه عصبی سیستم کار نکند، سیناپسهایش فعال نباشد و نتواند از زندگی اطلاعات، سفارش و علامت بگیرد. درست مثل پدر و مادری که نمیتوانند بهموقع از بچههایشان اطلاعات دریافت کنند؛ مثلاً از رنگ رخسارشان، رفتارشان، رفتوآمدشان، درس خواندنشان یا رفتارهایی که بهطور مستقیم و غیرمستقیم نشان میدهند. این پدر و مادر نمیتوانند بفهمند که این بچهها دیگر به بلوغ رسیدهاند و هنوز فکر میکنند اینها بچهاند؛ مثلاً میروند کشوی آنها را کنترل میکنند. آنها میخواهند همچنان یک تربیت اقتدارگرا داشته باشند، چون تغییرات نسلی و محیطی را نمیفهمند. وقتی میگویم سیناپسها کار نمیکند، یعنی سیستم نمیتواند از عقلانیت حتی درون خودش، بروکراسی خودش، کارشناسان و مدیران میانی خودش سیگنال بگیرد؛ چه برسد به عقلانیت جامعه که به طریق اولی از آن محروم است. سیستم نمیتواند از عقلانیت، خرد و حس اجتماعی معنا بگیرد. وقتی حتی نتواند از عقلانیت درون سیستم خودش استفاده کند، عقل محاسباتیاش مختل میشود و دیگر نمیتواند محاسبهگری کند؛ یعنی سود و زیان این سرزمین، آیندهی این سرزمین و حتی سود و زیان خود سیستم را هم نمیتواند تشخیص دهد. من میتوانم اینطوری بگویم که سیستم، یادگیری عمیق(Deep Learning) ندارد؛ یعنی یک «سیستم یادگیرنده» نیست و نمیتواند با تحولات، سازگاری خلاقی داشته باشد؛ نه با تحولات جهان و نه با تحولات درون جامعه. یکی از آثار این وضعیت این است که «امر سیاسی» بر «امر سیاستگذاری» غلبه پیدا میکند. ما یک سطح امر سیاسی داریم که مسئلهی قدرت و اینهاست؛ اما امر سیاستگذاری یک امر فنی، یک امر مربوط به ادارهی جمعیت، تحلیل، هزینه-فایده و بررسی گزینههای مختلف است. وقتی امر سیاسی غلبه میکند، سیستم به «شواهد علی و عینی» هم حساسیت نشان نمیدهد. اما چه کار کنیم؟ فرض من این است و پشت این فرضم هم چند دهه مطالعه وجود دارد. من احساس میکنم سیستم به شواهد عینی کف جامعه، زندگی و جهان اجتماعی (همان زیستجهان) حساس نیست که دلیلش هما