گروه اندیشه:دکتر خشایار شادیوند (متخصص بیماریهای مغز و اعصاب (نورولوژی))، در مقاله ای که در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرارداده، رویارویی بالینی با بیمارش را در بیمارستان محل کار خود در قالب یک مباحثه و دیالوگ فلسفی مطرح کرده است. او در این مقاله، در مواجهه با بیماری که کرم ها در دهانش می لولند، فیلسوفان تاریخ و دیدگاه نظری آنان را در باره مرگ و زندگی به چالش می کشد. در این عرصه از غار افلاطون گرفته، تا نظریه نورافکن پوپر، تا نظریه مرگ آگاهی و زوال تن و ... برجسته هستند. از این منظر نمایشنامه فلسفی-پزشکی خشایار شادیوند، یک مواجهه رادیکال و دراماتیک میان کالبد فیزیکی در حال فروپاشی و دستگاههای فکری تاریخ اندیشه است. داستان با کشف هولناک هجوم دهها کرم به دهان یک بیمار آغاز میشود؛ واقعهای تکاندهنده که ناگهان متفکران بزرگی چون افلاطون، کانت، هگل و اسپینوزا را بر بالین بیمار احضار میکند. با تابش نور چراغ معاینه و فرار کرمها به تاریکی، دیالوگی عمیق میان پزشکان و فیلسوفان در میگیرد. هگل این وضعیت را اوج «مرگآگاهی» انسان میداند، کانت از فروریختن شأن اخلاقی در صورت زوال عقل میگوید و افلاطون، بدن بیمار را به غاری جدید تشبیه میکند که در آن، فرار کرمها از نور، نماد هراس همیشگی انسان از حقیقت است. این متن با بیرون کشیدن فلسفه از کتابخانهها و نشاندن آن بر بالین زخم، تنفس و انحلال بدن، پرسشی هولناک را مطرح میکند: آیا اندیشه در برابر زوال تن، اصالت خود را حفظ میکند؟ این مطلب را در ادامه می خوانید: **** مقدمه: "متن پیشرو قبل از آنکه صرفاً یک نمایشنامه باشد، مواجههای است میان بدن و اندیشه؛ میان آنچه در اورژانس بهعنوان مادهای زنده و در حال فروپاشی دیده میشود و آنچه در تاریخ فلسفه بهعنوان مفاهیم انتزاعیِ حقیقت، مرگ و آگاهی صورتبندی شده است. نویسنده - که خود در قلمرو پزشکی مغز و اعصاب با دقیقترین لایههای حیات انسانی سروکار دارد - در این اثر، صحنهٔ اورژانس را به آزمایشگاهی برای فلسفه بدل میکند؛ جایی که بدنِ بیمار نه صرفاً یک مورد بالینی، بلکه میدانی برای پرسشهای بنیادین هستی میشود. حضور فیلسوفانی چون افلاطون، کانت، هگل و اسپینوزا در کنار شخصیتهای واقعی اورژانس، نوعی فروپاشی مرز میان تاریخ اندیشه و اکنونِ زیسته را رقم میزند؛ گویی ذهن انسان، در لحظهٔ بحران، ناگزیر همهٔ دستگاههای فکری خود را احضار میکند. این متن را میتوان در امتداد سنت "تئاتر فلسفی معاصر" فهم کرد؛ اما با یک تفاوت مهم: در اینجا فلسفه از کتابخانه بیرون کشیده شده و مستقیماً در تماس با زخم، تنفس، و انحلال بدن قرار گرفته است. کرمها، نور، و واکنش بدن، صرفاً عناصر روایی نیستند؛ بلکه استعارههاییاند از نسبت پیچیدهٔ آگاهی با زوال، و حقیقت با بدن. در نهایت، این اثر پرسشی ساده اما هولناک را پیش میکشد: آیا اندیشه در برابر فروپاشی بدن، هنوز میتواند حقیقتی مستقل داشته باشد، یا خود نیز جزئی از همان فرایند زوال است؟ (دکتر علی نیکویی | ایرانشناس)" بعضی دیالوگها واقعی و در همان شب بین ما رد و بدل شد شخصیتها: بیمار قاسم شادی تات[i] هگل[ii] کانت[iii] اسپینوزا[iv] افلاطون[v] پرده اول: اورژانس | شب [صدای مانیتور های متعدد به گوش میرسد؛همهمه در اورژانس در جریان است؛بیمار روی تختِ اینتوبه[vi] بیحرکت در تخت کناری چند نفر در حال احیا یک بیمار هستند.... در دورتر خدمهٔ بیمارستان بیماری را در حال کاور کشیدن روی یک بیمار زنده هستند! صدای پرستار از دور شنیده میشود که بیماران را یکی یکی صدا میزند] صدای پرستار: بیمار آقای پوپر[vii] به سی تی مغز [شادی، قاسم، تات، هگل، کانت و اسپینوزا دور تخت ایستادهاند] شادی: ساکشن...کاتتر[viii] را وارد دهان بیمار میکند[مکث] اخم میکند. قاسم: چی شد؟ شادی: صبر کن...[چیزی را روی گاز میاندازد] تات: این چیه؟ شادی با وحشت یک کرم! همگی وحشت زده نگاه میکنند [سکوت] قاسم: از کجا اومده؟ شادی: نمیدونم! قاسم:حتما از دهنشه شادی:نه از زخم پشتشه بیا برگردونیم مریض رو، کرم حتما از زخمشه... [همه بیمار را بررسی میکنند] تات: هیچی نیست. قاسم: دوباره دهانش رو باز کنید. [شادی دهان بیمار را باز میکند] هگل چراغ معاینه را میگیرد نور داخل دهان میافتد ناگهان دهها کرم دیده میشوند و همزمان با تابش نور، به سمت سوراخی در عمق دهان عقب میروند. [همه با تعجب و ساکت دهان بیمار را نگاه میکنند] تات: کانت بیا ببین ایناهاش دیدی؟ کانت: آره دارم میبینم قاسم :دارن از نور فرار میکنن هگل: همانطور که همه فرار میکنند قاسم: مزخرف نگو این شوخی نیست شادی: نه شوخی نیست. [همه خیره شدهاند] بیمار در حالی که لوله اینتوباسیون در دهانش است با صدایی خفه برای نخستین بار سخن میگوید؛ [فقط تماشاگر و شخصیتها میشنوند] بیمار: به چی نگاه میکنید؟ [همه به او نگاه میکنند] بیمار: چرا اینطوری نگاهم میکنید؟ قاسم: دهنت رو کرم زده بیمار: من دهانم را حس نمیکنم. کانت: اما دهانت هنوز متعلق به توست! اسپینوزا: مطمئنی؟ کانت: البته. اسپینوزا: این کرمها الان توی اون ساکن ان، یعنی کدام قانون طبیعت میگه مالکیت فقط متعلق به اونه؟ قاسم: این حرفهای چرت و پرت تو اورژانس به چه درد میخوره؟ اسپینوزا: همونقدر که مفهوم مالکیت به درد طبیعت میخوره [سکوت...؛ مجددا سراغ معاینه بیمار میروند] بیمار: پس اینها دارند از من تغذیه میکنند؟ شادی: بله. بیمار: و من هنوز زندهام؟ شادی: بله. [سکوت طولانی] بیمار: عجیبه نه؟ من همیشه فکر میکردم مرگ بعد از زندگی میآید. هگل: این بزرگترین توهم ماست. مرگ بعد از زندگی نمیاد زندگی از ابتدا حامل مرگه قاسم: این حرفها شاعرانه چرت رو نگو؛ واقعیت اینه که این مرد داره به چیزی تبدیل میشه که دیگه انسان نیست. هگل: برعکس؛ این لحظه از هر زمان دیگری انسانیتره. قاسم: چطور؟ هگل: چون این لحظه تنها لحظه ی مرگ آگاهی آدمه نگاش کن بدنش کرم زده و هنوز زنده است این مریض لح