محمدحسین پاپلی یزدی، پژوهشگر و نویسنده، گفت: ما ملتی صلحجو هستیم. اگر صلح نمیکردیم، این کشور تکهتکه بود و هر منطقه به وسعتی کمتر از بلژیک یا لوکزامبورگ جدا میشد. درست است که شمشیر هم در تاریخ ما بوده، اما شمشیر نمیتوانست یک اتحادیه درست کند. ایران یک اتحادیه است که بر مبناً صلح، دوستی و مسالمت مستقر شده است. وقتی نام ایشان را میشنویم، ابتدا تصویر یک جغرافیدان تراز اول جهانی، بنیانگذار مجلات علمی-پژوهشی و استادی که آثارش منبع آزمونهای دکتری است، پیش چشم میآید. اما اگر کمی عمیقتر به نگاه او بنگریم، متوجه میشویم که پاپلی یزدی یک «کاشف هویت» است. او میداند که جغرافیا، فقط مطالعهی زمین و اقلیم نیست، بلکه بررسی بستر شکلگیری انسان است. از نظر او، هر کوه، هر رود و هر کوچهی قدیمی در یزد یا هر خیابانی در پاریس، حامل یک «هویت» است و ادبیات، زبان گویا برای بازخوانی این هویتهاست. در پروندهی «ادبیات و هویت»، ما با کسی گفتوگو میکنیم که سالها در قلب اروپا تدریس کرده و جایزه اعتباری انجمن جغرافیای فرانسه را در دست دارد.در این گفتوگو برآنیم تا بدانیم در نگاه دکتر پاپلی یزدی، «وطن» کجاست و «هویت» چگونه در فرهنگ صلحجوی ایرانی تعریف میشود. شما به عنوان کسی که فرزند شهر یزد و اهل صبوری و مدارا هستید، به نظر شما جغرافیا و زیستبوم یک فرد تا چه اندازه بر هویت ملی او اثر میگذارد؟ و آیا صلح در آثار شما، بازتاب همین میراث زندگی در یزد است؟ در مورد صبوری باید بگویم که همه مردم ایران صبوری میکنند و این موضوع صرفاً محدود به فرهنگ یزد نیست. ببینید، کسانی که ریشههای شهری دارند و شهرنشین هستند، بهویژه در شهرهای تجاری و مراکز صنایع دستی (پیش از دوران مدرنیته)، بیشتر اهل صلح و صفا بودهاند؛ زیرا کشاورزی آنها در مقیاس کوچک بود. در بخشهای مهمی از کشور که با آب قنات کار میکردند، کشاورزیهای بزرگی که منجر به تشکیل ساختارهای فئودالی یا ایجاد مرتعهای وسیع و خانهای بزرگ شود، وجود نداشت. مردم کشاورزی کوچکی داشتند و بیشتر به سمت صنایع و تجارت میرفتند. در تجارت، صلح و صفا ضروری است؛ چرا که تاجر کسی است که کالای اندک دارد و در ساختار فئودالی یا تحت سلطه خان نیست. زندگی در بافت کشاورزی خود منشأ صلح و صفا بود؛ حتی اگر دعوایی میشد، بر سر مسائلی نظیر خشک شدن قنات بود. در مقابل، مناطقی که متکی به دامداری و ریشههای عشایری بودند، به دلیل اسبسواری، ویژگیهای جنگندگی داشتند. در کل، در بخشهایی از ایران و آسیای مرکزی که این فرهنگ مسلط شد، تمایل بیشتر بر این بود که حرف خود را با زور به کرسی بنشانند. علاوه بر آن، این موضوع ریشههای مذهبی نیز دارد. برای مثال، در جریانهای تاریخی بیشتر به واقعه عاشورا و انتقام حضرت امام حسین (ع) توجه میکنیم، در حالی که فرزندان ایشان از جمله حضرت زینالعابدین، حضرت محمد باقر، امام جعفر صادق، امام موسی کاظم و امام رضا (ع)، هیچکدام نخواستند برای انتقام خون جدشان وارد جنگ شوند. اما متأسفانه مداحان ما همواره بر طبل انتقام میکوبند. این اثرات، از بیابانهای آسیای مرکزی و فرهنگهای خاص بر ما اثر گذاشته است. همانطور که فرمودید، این موضوع هم ریشه جغرافیایی دارد، هم فرهنگی و هم مربوط به بنیانهای تولید است. هر جا مرتع بوده، زندگی ایلی شکل گرفته و هر جا شهرها بر پایه آبهای اندک و تجارت، حملونقل و جادهها بودهاند، صلح و صفا حاکم شده است. این ریشه در رمان «مذهب عشق» نیز دیده میشود؛ جایی که پیوند یک دختر زرتشتی و پسری یهودی را به تصویر کشیدید که از سدی از تعصبات مذهبی و ایدئولوژیک عبور میکنند. از دیدگاه شما چرا عشق تنها نیرویی است که میتواند هویتهای متضاد را با هم جمع کند و ادبیات چگونه میتواند این عشق را جایگزین تعصبات معرفی کند؟ بحث عشق موضوعی است که هزاران سال پیش نویسندگان، عرفا و فلاسفه در ادبیات به آن پرداختهاند؛ از داستانهای شاهنامه گرفته تا عشق عرفانی عطار و مولوی. واقعیت این است که وقتی دو نفر، دو گروه یا دو ملت یکدیگر را دوست بدارند و به تفاوتهای فرهنگی توجه نکنند، حتی با وجود تعصبات، میتوانند به هم برسند؛ مانند شخصیتهای الیاس و آذربو که هر دو از ادیان مختلف بودند و در نهایت عشق راه حل را پیدا کرد.کسی که عاشق است، به جنگ نمیرود؛ مجنون برای تصاحب لیلی جنگ نمیکند. اگر همه عاشق باشند — چه عاشق میهن، چه محیط زیست و چه صلح و دوستی — تخریب متوقف میشود. کسی که عاشق محیط زیست است، آن را خراب نمیکند و اجازه نمیدهد حیات وحش شکار شود. کسی که عاشق کشورش است، اجازه نمیدهد کشورش تخریب شود و حتی در صورت بروز خسارت، برای جلوگیری از خسارت بیشتر تلاش میکند. برای مثال، ژاپنیها عاشق کشورشان بودند؛ با اینکه دو بمب اتم روی آنها انداخته شد، عقل و عشقشان حکم کرد که ادامه جنگ کشورشان را بیشتر خراب میکند؛ پس با همان ظالمی که بمب انداخته بود مذاکره و صلح کردند و به بازسازی پرداختند. آلمانها در جنگ اول شکست خوردند و دنبال انتقام بودند که منجر به جنگ دوم شد، اما بعد متوجه شدند که اگر به آلمان عشق بورزند (به جای مسیر نازیسم)، میتوانند دوباره بازسازی شوند. اما برخی ملتها هنوز بهانههایی میآورند که مثلاً ۸۰ سال پیش اتفاقی افتاده و باید انتقام بگیرند؛ اینها هنوز عاشق وطن خود نشدهاند. کسی که عاشق وطن باشد و سیاستمدار باشد، در سیاست صلحآمیز عمل میکند. به عنوان مثال، ترامپ ادعا کرد که کانادا باید جزو آمریکا شود. اگر سیاستمداران انگلیس و کانادا ناپخته و عربدهکش بودند، میگفتند ترامپ غلط کردی و احتمالاً منجر به درگیریهای نظامی و نابودی اقتصادی میشد. اما پادشاه انگلیس هیچ کلمهای در این باره نگفت و تنها یک سفر به کانادا کرد. همین حضور و سفر، صلحآمیز بود و در واقع دهان ترامپ را بست. این یعنی من پادشاه این کشور هستم. عشق باید با سیاست و تحمل همراه باشد؛ عشق به این معنا نیست که بگوییم چون عاشقیم، عربده می