عصر ایران ؛ نهال موسوی - بیستودوم تیر ماه برای اغلب فیلمسازان ایران فقط یک روز در تقویم است، برای ناصر تقوایی اما، همین روز، خلاصهی سرنوشتش هم هست: مردی که در جنوب به دنیا آمد، در قابی ایستاد که خودش برایش سه ساعت وقت میگذاشت تا یک شی را سانتیمتری جابهجا کند، و بعد، سالها هیچ فیلمی نساخت. امسال اما این زادروز را بدون او جشن میگیریم، تقوایی مهرماه گذشته، در آستانهی ۸۵ سالگی، از میان ما رفت. آنچه میماند، تصویریست از فیلمسازی که کمکاریاش، خودش به بخشی از هنرش بدل شد. تقوایی را معمولاً در فهرست موج نوی سینمای ایران، در کنار بیضایی، مهرجویی، کیمیایی و حاتمی میگذارند، اما جای او در این فهرست عجیب است، نه به این دلیل که کمارزشتر بود، بلکه به این دلیل که بسیار کمتر فیلم ساخت. ناصر تقوایی با شش فیلم بلند، یک سریال تلویزیونی و چند مستند، جایگاهی ساخت که خیلی از پرکارها به آن نرسیدند. تقوایی در میان دوستداران سینما به عنوان فیلمسازی گزیدهکار شناخته میشود که با وجود کمبودن آثارش، از لحاظ کیفیت کارنامهی هنری بسیار پربار و درخشانی دارد. انگار جنس نگاهش با کمیت میانهای نداشت، او آدمی بود که یک پلان را تا وقتی به تصویر دلخواهش نمیرسید رها نمیکرد. خود او هم به این وسواس معترف بود، اما نه به شکل یک ادعای فنی، بلکه در قالب یک نگاه فلسفی به مفهوم اثر هنری. تقوایی معتقد بود هنر یعنی توانایی در کادر کردن و به دام انداختن موضوع در همان حد و حدود کادر، و هشدار میداد که اگر فیلمی را مجموعهای از پلانهای زیبا و مجزا بدانیم، آن فیلم دیگر سینما نیست، بلکه نگارخانه است. به باور او فیلم باید در کلیت خودش مثل یک تابلو دیده شود، نه در تکتک پلانهایش. این جمله، کلید فهم سینمای اوست: ناخدا خورشید یا کاغذ بیخط را نمیشود تکهتکه ستود، باید آنها را یکجا، مثل یک نفس طولانی، تجربه کرد. دربارهی شخصیتهایش هم حرف روشنی داشت. تقوایی میگفت تراژدی را آدمهای تسلیمشده نمیسازند، بلکه آدمهایی میسازند که برای زندگی تلاش میکنند اما زورشان نمیرسد. این جمله را میشود کلید ورود به شخصیت ناخدا خورشید دانست، مردی که در برابر جهانی که از او بزرگتر است، تسلیم نمیشود، اما پیروز هم نمیشود. دربارهی نسبتش با فیلمنامه، جملهای دارد که کمتر کسی از او نقل کرده: حیرت میکنم از نویسندهای که آخر داستان خودش را میداند، و از فیلمسازی که آخر داستانش را نمیداند. یعنی فیلم برایش نه یک برنامهی ازپیش نوشته، که یک کشف تدریجی بود، چیزی که در حین ساختن، خودش را مینوشت. اما اگر قرار باشد از میان همهی آثار تقوایی یکی را نماد بیبدیل بودنش بدانیم، آن اثر یک سریال است، نه یک فیلم سینمایی. داییجان ناپلئون، اقتباسی از رمان طنز ایرج پزشکزاد، در سال ۱۳۵۵ از تلویزیون ملی پخش شد و طوری در ذهن یک نسل ماند که هنوز هم بسیاری از منتقدان و اهل فن آن را بهترین سریال تاریخ تلویزیون ایران میدانند. راز این ماندگاری فقط در قصه نبود، تقوایی خانهی اتحادیه را که محل فیلمبرداری بود از نو ساخت، برای هر اتاق شیء عتیقه خرید، و بازیگرانی مثل غلامحسین نقشینه، پرویز فنیزاده و پرویز صیاد را طوری هدایت کرد که دیگر نتوانستند از زیر سایهی همان نقشها بیرون بیایند. چیزی از همان وسواس دیدنی که در ناخدا خورشید هم میبینیم، اینجا هم حاضر است: تقوایی حتی برای یک سریال کمدی خانوادگی هم حاضر نبود از دقت یک اثر مؤلف کوتاه بیاید. جملههای ماندگار داییجان از «کار کار انگلیساس» تا توهم همیشگیاش دربارهی توطئهی بریتانیا، امروز به بخشی از زبان روزمرهی فارسی بدل شدهاند، اتفاقی که برای کمتر اثر تصویری ایرانی افتاده است. طنز تلخ ماجرا اینجاست که این شاهکار تلویزیونی، بعد از انقلاب ممنوع اعلام شد و هرگز از صداوسیما پخش نشد، انگار سرنوشت خود تقوایی - حضور درخشان و بعد حذف و سکوت - در سرنوشت محبوبترین اثرش هم تکرار شده بود. ّ اما شاید مهمترین بخش کارنامهی تقوایی، همان بخشی باشد که در آن هیچ فیلمی نساخت. بعد از کاغذ بیخط، دو ساختهی نیمهتمام از او ماند - زنگی و رومی، چای تلخ - و بعد سکوتی طولانی که به بیش از دو دهه رسید. این سکوت را نباید با خاموشی یا افول اشتباه گرفت، سکوت او یک تصمیم آگاهانه بود. خودش صریح گفته بود که تا وقتی سانسور به همین شکل عمل کند، نه کار میکند، نه فیلمی میسازد و نه کتابی چاپ میکند. در واقع، تقوایی فیلم نساختن را هم به یک نوع بیانیه بدل کرد، نه گفتنی که به اندازهی هر فیلمش معنادار بود. منتقدی چون هوشنگ گلمکانی هم به همین تناقض اشاره کرده و نوشته که تقوایی با همین سکوت و پافشاری رویاگونهاش، دوستدارانش را از چند اثر ماندگار محروم کرد، هرچند این محرومیت را خودش، آگاهانه، انتخاب کرده بود. اینجاست که پارادوکس تقوایی شکل میگیرد: فیلمسازی که تاریخ سینمای ایران بدون او ناقص است، ولی خود او بخش بزرگی از عمر حرفهایاش را در نساختن گذراند. شاید درست همینجاست که باید معنای واقعی «مؤلف بودن» را در سینمای ایران او جستوجو کرد، مؤلفی که حتی سکوتش امضای خودش را داشت، و حاضر نبود زیر فشار، جملهای در فیلمش بگنجاند که از آن او نباشد. امروز که او دیگر در میان ما نیست، این زادروز بیشتر از هر سال دیگری سنگین است. اما شاید بهترین بزرگداشت برای مردی که اینقدر به تمامیت اثر باور داشت، همین باشد: نگاهکردن دوباره به همان چند فیلم، نه به عنوان یک کارنامهی کوچک، که به عنوان یک تابلوی کامل همانطور که خودش میخواست دیده شود.