یوسفعلی میرشکاک؛ شاعر و منتقد ادبی میگوید: «مجید مجیدی برای ساخت اولین فیلم بلند سینماییاش؛ «بدوک» همراه با محمد کاسبی به سیستانوبلوچستان؛ گذرگاه مرزی میرجاوه رفته بود. وقتی برگشت از وخامت اوضاع جایی که رفته بودند گفت، از مهاجرت ناگزیر مردان به آنسوی مرز در جستوجوی کار، از ماندن ناگزیر زنان و کودکان در این سوی مرز، از بیداد کردن فقر و فحشا، از پدرها و مادرهایی که چارهای جز فروش فرزندانشان به دلالان آن سوی مرز نداشتند و... با شنیدن اینها، حال من چنان شد انگار بنزین رویم ریختند و کبریت کشیدند. » به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، یوسفعلی میرشکاک؛ شاعر، نویسنده، طنزپرداز و منتقد ادبی که به گفته خودش «تعبیر آقا» در موردش این بود که «فلانی رفیق ماست»، نه از جلسات شعرخوانی که از «روزنامه جمهوری اسلامی» با آیتالله خامنهای دمخور شد؛ روزنامهای که میرشکاک خبرنگار سرویس فرهنگیاش بود و آیتالله خامنهای صاحب امتیازش. میرشکاک از جلسات دیدار شاعران با رهبر، خاطره بسیار دارد. ازجمله خاطرهای که در خصوصش به خبرآنلاین چنین گفت: «مجید مجیدی برای ساخت اولین فیلم بلند سینماییاش؛ «بدوک» همراه با محمد کاسبی به سیستانوبلوچستان؛ گذرگاه مرزی میرجاوه رفته بود. آن زمان همه ما اهل عدالت بودیم، یعنی فکر میکردیم عدالت امری قابل تحقق است و من به شخصه هنوز نمیدانستم که با امری موهوم؛ از جنس رویا و کابوس، مواجهیم. مجید مجیدی و محمد کاسبی از وخامت اوضاع جایی که رفته بودند گفتند، از مهاجرت ناگزیر مردان به آنسوی مرز در جستوجوی کار، از ماندن ناگزیر زنان و کودکان در این سوی مرز، از بیداد کردن فقر و فحشا، از پدرها و مادرهایی که چارهای جز فروش فرزندانشان به دلالان آن سوی مرز نداشتند و... با شنیدن اینها، حال من چنان شد انگار بنزین رویم ریخته و کبریت کشیده باشید. این حال خراب تا جایی ادامه پیدا کرد و خرابتر شد که با فرارسیدن ۱۴ رمضان گفتم من به جلسه نمیآیم، بیایم غوغا میشود... » او با بیان این که «خاطرم هست ساخت ساختمان جدید حوزه، تازه تمام شده بود و سرویسهای بهداشتی آخرین جای ساختمان بود که ساخته بودند» ادامه میدهد: «من با این که گفته بودم نمیآیم اما آنقدر بقیه و مخصوصا حاجآقا زم اصرار کردند که دست آخر رفتم. خاطرم هست به حوزه هنری رفتم اما وارد ساختمان نشدم و به جای آن، وارد یکی از سرویسهای بهداشتی شدم و چفت در را هم انداختم. حاجآقا زم اما آمده بود داخل سرویس و یکیِ، یکی درها را باز میکرد. وقتی دید فقط یکی از درها را نمیتواند باز کند، صدا زد که بیا بیرون! گفتم نمیآیم و بیایم غوغا به پا میکنم!... او ولی آنقدر گفتوگفت تا دست آخر بیرون آمدم و با هم وارد ساختمان شدیم.» میرشکاک ادامه میدهد: «بالاخره با هم رفتیم. آن زمان سیگار و فندک را تحویل نمیگرفتند و اصلا کسی جستوجو نمیکرد. خاطرم هست همان دم در اتاقِ تودرتویی که آقا و دیگران آنجا نشسته بودند، نشستم. اولین چای را که آوردند، نعلبکی را زیرسیگاری کردم و از غصه همینطور پشت هم سیگار میکشیدم. سیگارم مارلبروی قرمزی بود که محمد آوینی از آمریکا آورده بود و من که نمیدانستم مارلبروی اصل اینقدر اعصاب را تحریک میکند، پشت به پشت سیگار میکشیدم. افطار آوردند و شام و من گفتم نمیخورم و نخوردم. شعرخوانی شروع شد و علیآقا معلم که جلسه را میگرداند گفت «آقایوسف، بفرمایید!» که یعنی شعر بخوان. با غضب نگاهش کردم و با دست علامت دادم که نمیخوانم. آن عدهای که علاقهمند بودند سوسه بیایند و عیدشان بود اگر رابطه من با آقا خراب میشد، منتظر بودند و رویا میبافتند که کاش آقا مثلا همین الان بگوید چند نفر از حراست بیاید و همینجا درازش کنند و کشانکشان ببرندش.» او با بیان این که «یکهو دیدم خادم آقا بالای سرم ایستاده است» میافزاید: «یکهو دیدم خادم آقا بالای سرم ایستاده است و میگوید میشود کبریتتان را بدهید؟ میخواهم گاز را روشن کنم. من فهمیدم قضیه چیست. کبریت را سمتش گرفتم و گفتم بفرمایید، برای شما! گفت الان پس میآورم. گفتم ضرورتی ندارد. من یک فندک هم دارم. این بندهخدا مانده بود که حالا فندکم را چهطور از من بگیرد که حضرت آقا ملتفت شدند و صدا زدند چه خبر است آنجا؟ خادم جواب داد آمدهام کبریتشان را بگیرم که گاز را روشن کنم. آقا گفتند یعنی در این خرابشده یک بسته کبریت پیدا نمیشود؟ مگر نمیبینی حالش خراب است؟! بگذار به حال خودش باشد!» او صحبتهایش را اینطور تمام میکند: «جلسه که تمام شد، شاعران برای دستبوسی بلند شدند. آقا آن زمان عصا دست میگرفت. عصا را تکان داد که آنها عقب بروند و به سمت من آمد و پرسید چه شده؟ گفتم آقا! آقای هاشمی این مملکت را به باد داده و فلان کرده و بهمان کرده و در سیستانوبلوچستان نمیدانید چه خبر است!.... آقا آن زمان تازه به رهبری رسیده بودند و یکی، دو باری مرا صدا کرده بودند برای دادن گزارش در مورد وضعیت ادبیات و شعر و ترانه و... گفتند خیلی خوب! جلسهمان با آقای هاشمی هر روزی که هست، همان روز بیا و هرچه میخواهی بگویی همان جا بگو... جماعتی که دیدند سوسهآمدن فایده ندارد، تعبیر خود حضرت آقا را در مورد من به یاد آوردند که همیشه میگغتند «فلانی رفیق ماست» یعنی از بنده به عنوان رفیق یاد میکردند.» متن کامل این گفتوگو را اینجا بخوانید.