از نخستین ساعات صبح، مصلی مملو از جمعیتی است که برای آخرین وداع آمدهاند؛ مردمی که با اشک و مقاومت روایتی متفاوت تر از همیشه از همبستگی و سوگواری را رقم میزنند. خبرگزاری مهر - مجله مهر، عطیه جواره: با شنیدن صدای گریهای که در میان سیل جمعیت میپیچد، به گوشهای میروم تا بتوانم تصویر روشنتری از بدرقه آقای شهید ایران در مصلای امام خمینی(ره) روایت کنم. صدای نوحه در فضای مصلی طنینانداز میشود: «فی امانالله، در پناه ابیعبدالله.» چند زن که کمی جلوتر ایستادهاند، با شنیدن نوحه، بیاختیار شروع به سینهزنی میکنند و لحظاتی بعد روی زمین مینشینند؛ گویی دیگر توان ایستادن ندارند. نور ملایم آفتاب صبحگاهی بر چهره مردم نشسته است؛ نوری که گویی نوید روزی را میدهد که روشنایی، پس از همه این جنایتها و خونریزیها، بر تاریکی قساوت ظالمان غلبه خواهد کرد. چشم از این جمعیت داغدیده برنمیدارم و با خود فکر میکنم، در کدام بدرقه تاریخی میتوان چنین مردمی را پیدا کرد که پس از سالها تحمل داغها و فشارهای گوناگون، بار دیگر اینگونه کنار یکدیگر بایستند و با ذکر «یا حسین» شعار خونخواهی سر دهند؟ با تماشای این صحنه، آخرین سخنان رهبر شهید ایران در ذهنم زنده میشود: «رئیسجمهور آمریکا در یکی از صحبتهای اخیرش گفته است که ۴۷ سال است آمریکا نتوانسته جمهوری اسلامی ایران را از بین ببرد؛ این اعتراف بسیار خوبی است. بنده میگویم تو هم نخواهی توانست این کار را بکنی.» فریاد یکپارچه «لعنتالله علی اسرائیل» رشته افکارم را پاره میکند. کدام ملت را میتوان یافت که پس از پشت سر گذاشتن روزهای جنگ، خون و داغ از دست دادن فرزندانشان، باز هم اینچنین استوار گرد هم بیاید؟ مردمی که به جای تسلیم شدن، مشتهای گرهکرده خود را بالا میبرند و یکصدا نوای خونخواهی سر میدهند. شاید درست به همین دلیل است که آمریکا در طول ۴۷ سال گذشته، از جنگ نرم و تلاش برای اثرگذاری بر نسلهای جدید گرفته تا تهدیدهای نظامی و نمایش قدرت جنگندههای پیشرفته خود با آغاز جنگ و خونریزی، همه راهها را آزموده است تا حتی بخشی از این مردم را وادار به تسلیم کند. شاید رؤسای جمهور نظام سرمایهداری ایالات متحده گمان میکردند که با وعده توخالی رفاه میتوانند این ملت را از مسیری که به آن باور دارند را بازدارند؛ اما این تصور نیز بارها نقش بر آب شده است. فارغ از همه ایدئولوژیهایی که در جهان سیاست جریان دارد، این ملت با خون خود عهدی با فرزند حضرت فاطمه(س) بسته است؛ عهدی که در آخرین گفته رهبر شهید، هیچکس توان گسستن آن را ندارد. صدای مداح بار دیگر در فضای مصلی اوج میگیرد: «عزا، عزاست امروز... مهدی صاحب عزاست امروز.» همزمان با تکرار این نوحه، پرچمهای سرخ بیش از پیش در باد به اهتزاز درمیآیند. در همین میان، صدای زنی که آرامآرام در میان جمعیت به سمت جایگاه پیکرهای مطهر حرکت میکند، توجهم را از تلالو پرچم های قرمز به خود جلب میکند. زنی که عکس رهبر شهید را محکم در آغوش گرفته و با بغض میگوید: «آقاجان، ما بعد از تو چه کار کنیم؟» نگاهم روی چهره این زن جوان میماند و دوباره صدای رهبر شهید در ذهنم طنین میاندازد: «گاهی دل از غم مالامال میشود؛ از این قبیل قضایا در زندگی فردی یا اجتماعی انسان هست، اما عزم و اراده باید راسخ بماند. گام باید محکم برداشته شود. غمهایی هست که کوهها را میشکند، اما انسان مؤمن را نمیتواند بشکند و راه را باید ادامه داد.»و زیر لب با خودم تکرار میکنم: «باید ادامه داد و ادامه خواهیم داد.» زن جوان همانگونه که آرام در میان سیل جمعیت قدم برمیدارد بار دیگر گویی که در یک گفتوگویی با رهبرشهید است زیر لب تکرار میکند: «ما بدون شما نمیتونیم!» و در جوابش صدای آقای شهید را میشنوم که خطاب به فرزندانش که از بار این غم شکسته اند، فرموده: «اولین شکست هر انسانی، شکست در درون خود اوست؛ اینکه احساس کند نمیتواند، فایدهای ندارد» اما این ملت نشان داده است که حتی چنین شکستی را نیز در درون خود نپذیرفته و نخواهد پذیرفت؛ ملتی که در برابر دو قدرت اتمی نیز احساس ناتوانی نکرده است. چرا که آموزگار این مردم به آنان آموخته بود که نخستین شکست، از درون انسان آغاز میشود و همین باور، آنان را از تسلیم شدن بازداشته است. این امت هنوز هم صدای رهبر شهیدشان در گوششان مانده؛ همان صدایی که میگوید: «این جمهوری، این دولت، قائم به اشخاص نیست؛ قائم به مردم است. ممکن است خامنهای و خامنهایها نباشند، ممکن است افراد سرشناس نباشند، اما این جمهوری هست، زیرا این مردم هستند. کدام نیرویی میتواند این مردم را از صحنه خارج کند؟ همه شایعهپراکنیها، همه کارشکنیها، همه ایجاد ناامنیها، همه ادعاهای دروغ، ایجاد درگیری و ترور برای این بود که شاید این ملت بترسد، شاید خسته شود، شاید طاقتش تمام شود و از میدان بیرون برود. اما دشمن چقدر موفق شده است؟» دوباره چشمم به انبوه جمعیت میافتد؛ جمعیتی که دیگر در میان آنها حتی جای خالی هم دیده نمیشود و با خودم زمزمه میکنم: «اکنون حرف های رهبرشهید ایران، به منزله حقانیت رسیده اند و تمام بدخواهان این مرز و بوم بدون حتی ذرهای موفقیت، شکست خوردهاند.» کمی میگذرد و هر لحظه بر فشردگی جمعیت افزوده میشود. تصمیم میگیرم مسیرم را تغییر دهم و برخلاف جهت حرکت مردم قدم بردارم تا بتوانم افرادی را ببینم که تازه خود را برای آخرین وداع به تهران رساندهاند. قدم هایم را که خلاف دریای جمعیت برمیدارد، توجهم به تمامی افرادی جلب میشود که همانطور که به سمت جایگاه وداع حرکت میکنند، آرام زمزمه میکنند: «سر از دست دادیم، سرور از دست دادیم.» هرچه جلوتر میروم، این مسیر دیگر برایم شبیه یک مراسم وداع نیست بلکه با صحنههایی که فقط در عزای امام حسین علیه السلام میتوان دید، بیشتر به پیادهروی اربعین شباهت پیدا کرده است. درست مثل همان صحنه ای که مردی کنار خیابان روی زمین نشسته و سینی بطریهای کوچک آب را بالای س