به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ در سال ۱۹۸۵، به نظر میرسید اتحاد شوروی برای همیشه دوام خواهد آورد. حاکمان حزب کمونیست این کشور انحصار قدرت سیاسی را در اختیار داشتند. آنها از طریق یک دیوانسالاری عظیم دولتی، تمام منابع اقتصادی کشور را کنترل میکردند. همچنین دستگاه امنیتی گستردهای را در اختیار داشتند که نظارت فراگیر و اردوگاههای کار اجباری از آن پشتیبانی میکردند. افزون بر این، آنها فرماندهی بزرگترین نیروی نظامی جهان را برعهده داشتند. اما تنها شش سال بعد، در دسامبر ۱۹۹۱، نظام شوروی با شدت فروپاشید؛ ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی آن رد شد، اقتصاد سوسیالیستیاش به سود سرمایهداری کنار گذاشته شد و امپراتوریاش به پانزده کشور مستقل تجزیه شد. چگونه چنین امپراتوری قدرتمندی با این سرعت از میان رفت؟ آنچه فروپاشی شوروی را حتی پیچیدهتر و حیرتانگیزتر میکند، این واقعیت است که کارشناسان غربی نتوانستند آن را پیشبینی کنند. شورویشناسان در اواسط دهه ۱۹۸۰ هیچ احتمالی برای تغییر اتحاد شوروی، چه رسد به ناپدید شدن آن، نمیدیدند. مفسران محافظهکار بر این باور بودند که نظام شوروی توان اصلاحات را ندارد و تنها از طریق سرنگونی به دست نیرویی خارجی میتواند تغییر کند؛ چشماندازی نامحتمل، زیرا ارتش شوروی زرادخانه عظیم هستهای در اختیار داشت. اما برخلاف این تصور، تغییراتی که در نظام شوروی پدید آمد و آنقدر عمیق بود که این نظام را نابود کرد، از درون خود حزب کمونیست سرچشمه گرفت. میخائیل گورباچف در مارس ۱۹۸۵ رهبر جدید حزب کمونیست شوروی شد. او در عرض سه سال اصلاحات گسترده سیاسی و اقتصادی را آغاز کرد، سانسور را کاهش داد، اقتصاد را غیرمتمرکز کرد و نظام سیاسی را دموکراتیکتر ساخت. در بهار ۱۹۸۹، او حتی اجازه داد برای کرسیهای پارلمان شوروی انتخابات رقابتی برگزار شود. گورباچف حاضر بود اصلاحات بنیادینی را در نظام شوروی به خطر بیندازد، هرچند این اصلاحات قدرت خود او را تضعیف کردند و سرانجام از میان بردند. اصلاحات گورباچف برای درک اینکه چرا گورباچف این اصلاحات را آغاز کرد، مهم است بدانیم که او نماینده نسل جدیدتر و آرمانگراتری از رهبران بود. رهبران پیشین کشور، و پیش از همه لئونید برژنف، در جریان جنگ جهانی دوم و در کسوت مقامهای جوان حزب به بلوغ سیاسی رسیده بودند. ازاینرو، رویکردی سختگیرانه به حکومت داشتند و بر سلسلهمراتب، اجبار و تمرکزگرایی تأکید میکردند. در مقابل، گورباچف در زمان جنگ تنها پسری خردسال بود و دوران شکلگیری فکری و سیاسی خود را در دوران «ذوب یخها» (۱۹۵۶ تا ۱۹۶۴) گذراند؛ یعنی دوره تلاش نیکیتا خروشچف برای اصلاحات، که در آن سرکوبهای استالینی محکوم شد و کوشش شد شکل انسانیتری از سوسیالیسم ایجاد شود. بسیاری از مقامهای در حال ترقی حزب در نسل گورباچف، زمانی که برژنف خروشچف را برکنار کرد و اصلاحات نوپا را با کنترلهای سختگیرانهای جایگزین کرد ــ کنترلهایی که به رکود سیاسی و اقتصادی انجامید ــ دلسرد شدند. گورباچف بعدها گفت که در سال ۱۹۸۴ با وزیر خارجه آیندهاش، ادوارد شواردنادزه، گفتوگویی داشته است. آنها در بحث درباره سرخوردگی مردم، توافق کردند که رؤیاهای کمونیستیِ فراوانی و برابری به چیزی جز شعارهایی توخالی تبدیل نشدهاند. تنها اصلاحات بنیادین میتوانست باور مردم به آرمانهای کمونیستی را دوباره زنده کند. به گفته گورباچف، آنها بر سر فرمولی بسیار ساده به توافق رسیدند: پرسترویکا (بازسازی)، گلاسنوست (گشودگی) و دموکراتیزهکردن. بازسازی اقتصاد دولتی، ابتکار عمل را تشویق و بهرهوری را افزایش میداد. گشودگی، از طریق رفع سانسور، فساد دیوانسالارانه را از میان میبرد. و دموکراتیزه کردن نیز به مردم امکان میداد در حکومت صاحب صدا باشند و بر بیتفاوتی و بدبینی خود غلبه کنند. آرمانگرایی گورباچف و اصلاحطلبان همفکرش موجب این تغییرات شد؛ تغییراتی که ناخواسته نظام شوروی را درهم شکستند. همه نخبگان شوروی چنین آرمانگرا نبودند. بخشهایی از دستگاه دیوانسالاری، ارتش و کاگب بیش از هر چیز نگران حفظ قدرت بودند. بااینحال، آنها در ابتدا با اصلاحات گورباچف همراه شدند، زیرا وضعیت اقتصاد شوروی اسفبار بود. در دهه ۱۹۳۰، اقتصاد برنامهریزیشده شوروی توانسته بود نیروی کار و مواد خام را برای اجرای پروژههای بزرگ صنعتی به طور مؤثر بسیج کند؛ اما این اقتصاد دولتی هرگز کارآمد نبود و از دهه ۱۹۶۰، همزمان با ورود اقتصاد جهانی به عصر پساصنعتی، رشد اقتصادی شوروی نیز کند شد. اکنون الکترونیک، رایانهها و ارتباطات از راه دور به حوزههای اصلی توسعه تبدیل شده بودند. این بخشهای جدید به نوآوری و جریان آزاد اطلاعات متکی بودند؛ یعنی دقیقاً همان چیزهایی که نظام شوروی به دلیل تأکیدش بر تمرکزگرایی و محرمانگی فاقد آنها بود. ایالات متحده ــ آبی ــ، ژاپن ــ زرد ــ و فنلاند ــ آبی روشن ــ مقایسه میکند. برای مدتی، ذخایر نفت سیبری اقتصاد شوروی را سرپا نگه داشتند؛ اما با سقوط شدید قیمت نفت در بازارهای جهانی در دهه ۱۹۸۰، رشد اقتصادی شوروی متوقف شد. تا سال ۱۹۸۳، تولید ناخالص داخلی شوروی بسیار از آمریکا عقب افتاده بود و حتی ژاپن نیز، کشوری با منابع انسانی و طبیعی بسیار کمتر، از آن پیشی گرفته بود. در مواجهه با چنین چشمانداز اقتصادی وخیمی، حتی مقامهای محافظهکار شوروی نیز از اصلاحات گورباچف پیروی کردند، به امید آنکه توسعه اقتصادی و فناوری کشورشان دوباره احیا شود. اصلاحات گورباچف شامل رویکردی جدید به سیاست خارجی نیز میشد. در اوایل دهه ۱۹۸۰، لفاظیهای ضدشوروی و افزایش تسلیحات از سوی رونالد ریگان، تنشهای جنگ سرد را تشدید کرد. برژنف و رهبران همفکرش، کاملاً قابل پیشبینی، با افزایش تسلیحات خود پاسخ دادند و به مسابقه تسلیحات هستهای که دههها ادامه یافته بود، دامن زدند. اما گورباچف در سال ۱۹۸۶، در نشست سران با ریگان در ریکیاویکِ ایسلند، رویکرد تازهای را آزمود و پیشنهاد کاهش چشمگ