درحالیکه ترامپ طی روزهای اخیر بارها از تشدید فشارها و همزمان از آمادگی تهران برای مذاکره سخن گفته، تکرار مواضع متناقض بار دیگر این پرسش را در کانون توجه قرار داده که سیاست آمریکا درقبال ایران چیست. به گزارش مشرق، سیاستمداران، تحلیلگران و افکار عمومی به عنوان مخاطبان سخنان «دونالد ترامپ» رئیسجمهور آمریکا در یک سال اخیر، به خوبی با فراز و نشیبهای سخنان، ادعاها و مواضع وی آشنا هستند، این روند اما در چند ماه اخیر به شکل محسوسی تشدید و خود به یکی از مهمترین علامتهای سوال و سوژههای تحلیلی تبدیل شده است. اینکه ترامپ از آغاز جنگ، ادامه آن، آتشبس و تفاهم با ایران درپی چیست، پرسشی است که گروهی در تحلیل و پاسخ به آن انواع اهداف و انگیزهها را مطرح میکنند اما همچنان قطعیتی در این تحلیلها نیست و اظهارات و ادعاهای او در حوزههای مختلف هم این ابهامات را افزایش داده است. در همین ۷۲ ساعت گذشته؛ رئیسجمهور آمریکا چندبار ادعا کرده که «ایران آماده مذاکره نیست و تصمیم داریم به «سایت جدید هستهای ایران» حمله کنیم. به ازای هر کشتی که از سوی ایران مورد حمله قرار گیرد؛ یک زیرساخت ایران را هدف قرار خواهیم داد و خسارت کشتیها را از داراییهای بلوکه شده ایران جبران میکنیم.» این تهدیدهای ترامپ، در حالی جهان را آماده گسترش و تشدید جنگ و بهای نفت را ۳ رقمی کرد که رئیسجمهور آمریکا در فاصله کوتاهی پس از این ادعاها، اعلام کرد که جمهوری اسلامی ایران در جریان مذاکرات با واشنگتن «هر روز جدیتر» میشود و مسیر مذاکره را ترجیح میدهد. اینکه آیا ترامپ تا پایان نگارش این گزارش، همچنان بر موضع خود درباره مذاکره یا جنگ خواهد ایستاد؛ مشخص نیست اما پرسش مهمتر شاید این باشد که چرا رئیسجمهور آمریکا در مواضع خود این میزان فراز و فرود را تجربه میکند و تبعات چنین رویکردی برای کشوری که خود را ابرقدرت میداند چه خواهد بود. چرا ترامپ رفتار سینوسی دارد؟ رفتارشناسی رئیسجمهور آمریکا، دو سناریو درباره چرایی این روند را پیشرو میگذارد؛ سناریوی اول این است که ترامپ بر مبنای اصلی در سیاست خارجی و مبتنی بر تئوری «صلح از طریق قدرت» گزینههای دیپلماسی و مذاکره را همزمان با جنگ و تهدید نظامی روی میز میگذارد. سناریویی که در دولت دونالد ریگان و در زمان جنگ سرد هم مورد توجه بود و از همان ابتدا بسیاری از تحلیلگران بینالمللی و منطقهای آن را مبنای اقدامات و تصمیمات رئیسجمهور آمریکا میدانستند. اساس این تئوری به زبان ساده این است که صلح واقعی نه از طریق مذاکره و امتیازدهی، بلکه از طریق ساختن قدرت نظامی و اقتصادی برتر و بازدارنده به دست میآید؛ به این ترتیب که دشمنان بالقوه به این نتیجه برسند که تقابل با آمریکا هزینهای غیرقابل تحمل دارد و بنابراین به میز مذاکره کشیده شوند. این سیاست در دور نخست ریاست جمهوری ترامپ، با تشدید تحریمها علیه ایران اجرا شد و در دور دوم با حمله نظامی و جنگی فراگیر. موفقیت در اجرای تئوری «صلح از طریق قدرت» الزاماتی دارد که توجه به آن میزان موفقیت را مشخصتر میسازد. این راهبرد زمانی موفق است که تهدید و قدرت از نظر طرف مقابل معتبر، هدف مشخص و محدود و امکان توافق موجود باشد و هر دو طرف از تشدید درگیری پرهیز کنند. اینکه آیا چنین تئوری در قبال ایران جواب داده یا نه، موضوعی مستقل از خود سیاست است که شواهد در تایید آن هر روز کمتر و در رد آن هر روز بیشتر میشود. ترامپ قدرتی را که مدعی داشتن آن است به کار گرفته اما صلح موردنظرش به دست نیامده است، در چنین شرایطی اتخاذ مواضعی که نه آن موفقیت را زیر سوال ببرد و نه این شکست را برجسته سازد؛ طبیعی است. اهداف ترامپ از این جنگ و صلح، به صورت مداوم و متناوب در حال تغییر است و دامنه آن از تلاش برای نابودی نظام سیاسی تا تاسیسات هستهای ایران گسترده است، سطح بیاعتمادی تهران به واشنگتن بسیار بالاست و ایران این نگاه را دارد که با عقبنشینی از مواضع اصولی و خطوط قرمز خود، تامین امنیت یا منافع آن به خطر خواهد افتاد. همزمان دولت ترامپ سیاست فشار حداکثری را در بالاترین سطح آن بر ایران تحمیل کرده و این یعنی قدرت مورد اشاره در این تئوری، در میدان اعمال و اجرایی شده اما هیچ کدام از این واقعیات، بخش دوم تئوری یعنی ایجاد صلح را نشان نمی دهد. جنگی که نتیجه چنین رویکردی بوده؛ در عمل شعلهورتر شده، منافع آمریکا را به خطر انداخته و آینده نامعلومی را پیش روی واشنگتن و متحدانش در منطقه قرار داده است. اگر این سناریو را مبنای تصمیمگیریهای رئیسجمهور آمریکا بدانیم میتوان آن را دلیل مواضع متناقض و متفاوت ترامپ هم دانست. ترامپ قدرتی را که مدعی داشتن آن است به کار گرفته اما صلح موردنظرش به دست نیامده است، در چنین شرایطی، اتخاذ مواضعی که نه آن موفقیت را زیر سوال ببرد و نه این شکست را برجسته سازد؛ طبیعی است. سناریوی دیگر ریشه در هیچ نظریهای در سیاست خارجی یا روابط خارجی آمریکا نداشته و مبتنی بر شخصیت نمایشی و فرافکن ترامپ است؛ شخصیتی که در آن نگاه به جهان مبتنی بر رقابت با روسای جمهور پیشین و ارائه کارنامهای متفاوت (نه لزوما بهتر) از آنهاست. نگاهی به اظهارات یک سال اخیر ترامپ درباره سیاستهای دولتهای مختلف آمریکا به ویژه دوران ریاست جمهوری باراک اوباما، این سناریو را حداقل تا حدی در تصمیمگیری و اقدامات رئیسجمهور آمریکا، موثر نشان میدهد. در هر بار توضیح و توجیه رئیسجمهور آمریکا درباره جنگ با ایران؛ ترامپ به این گزینهها اشاره میکند که برنامه هستهای ایران را اوباما گسترش داده اما او درپی نابودی آن است، دولتهای پیشین آمریکا در جنگهای خود در آسیا ( ویتنام و عراق و افغانستان) تعداد بیشتری از سربازان آمریکایی را به کشتن دادهاند اما رقم کشتههای جنگ اخیر علیه ایران (فارغ از کیفیت و مدت زمان) بسیار کمتر بوده است. در چنین سناریویی؛ ایران نه در سال ۲۰۲۶ که از همان روزهای نخست انقلاب اسلامی خود؛ در ذهن ترامپ دشمنی بوده که