یک جامعه شناس و متخصص در مطالعات دین: یکجامعه شناس و متخصص در مطالعات دین با نقد بهرهبرداریهای سیاسی، ایدئولوژیک و تاریخی از عاشورا، بر ضرورت بازگشت به «بیصورتی عاشورا» تأکید میکند؛ ساحتی که در آن حقیقت این واقعه فراتر از گفتمانها و منافع قدرت آشکار میشود. مقصود فراستخواه عاشورا را یک رویداد وجودی و انسانی میداند که انسان را با مفاهیمی چون رنج، آزادگی، وفاداری، شجاعت، رعایت و عظمت روح روبهرو میسازد. فراستخواه با بهرهگیری از پدیدارشناسی و اخلاق فضیلت، امام حسین(ع) را نماد آگاهی دردناک، مقاومت در برابر شرارت و حماقت، و پیوند شگفتانگیز حماسه و مظلومیت معرفی میکند. فراستخواه متن کامل سخنرانی دکتر فراستخواه در اولین جلسه از سلسله نشست های خانه اندیشمندان علوم انسانی، به مناسبت ایام عاشورا را می خوانید: بسم الله الرحمن الرحیم بحث امروز ما پیرامون رویدادی است که تاکنون صورتبندیهای مختلفی از آن ارائه شده و روایتهای گوناگونی پیرامونش شکل گرفته است. گفتمانهای متعددی از چشمهی عاشورا سیراب شدهاند؛ از گفتمانهای هویتی و سیاسی گرفته تا گفتمانهای مسلکی، ایدئولوژیک و حکومتی. متأسفانه عاشورا بارها دستمایهی استعمال تاریخی قرار گرفته و به تعبیری «مصرف» شده است؛ گاهی حتی این فاجعهی عظیم تراژیک، در نازلترین و سطحیترین شکل خود به مصرف رسیده است. با این حال، این عظمت خود عاشوراست که تاب آورده و در برابر این حجم از تقلیل و مصرف شدن، دوام آورده است. به تعبیر متفکرانی چون محمد ارکون، همانگونه که خودِ رسالت، در اصل «تاریخ رستگاری» بود اما رفتهرفته به «تاریخ پیروزی» تقلیل یافت، عاشورا نیز دچار چنین استحصالاتی شده است. مروری بر قرائتها و صورتبندیهای عاشورا نزدیک به سی سال پیش، بنده بحثی را تحت عنوان «هرمنوتیک عاشورا» مطرح کردم و ده قرائت مختلف از این واقعه را مورد بازخوانی قرار دادم (این مباحث در اواخر خرداد سال هفتاد و هفت در مطبوعات منتشر شد که پژوهشگران و طلاب عزیز میتوانند برای نقد این سیاهمشقهای ناچیزِ یک دانشآموز، به آنها مراجعه کنند). در آنجا تلاش کردم قرائتهای غلوآمیزی که از عاشورا ارائه شده است را در حد توانِ یک محصل، بررسی و نقد کنم؛ و سپس به سراغ قرائتهای ابزاری از عاشورا رفتم. به عنوان مثال، در تاریخ میخوانیم که محمدعلیشاه قاجار در شبهای عاشورا با پای برهنه به کوچه میآمد و در چهل مسجد شمع روشن میکرد؛ یا سران قاجار با برپایی تکیهی دولت و مجالس مرثیه، ارادت خود را به نمایش میگذاشتند. در همان مقطع پیش از مشروطه، انسان آزادهای چون میرزا آقاخان کرمانی فریاد برمیآورد که حاکمان به جای این ظاهرسازیها، از ظلم به مردم پرهیز کنند و جامعه را به ورطهی فقر نکشانند. چرا که یکی از وصایای اکید پیامبر اکرم (ص) این بود که به آیندگان سفارش کردند: «هر کس پس از من مسئولیت این امت را بر عهده میگیرد، مردمِ مرا فقیر نکند». اما میرزا آقاخان به درستی نقد میکرد که حاکمان به جای عمل به این سیره، تنها بساط تعزیه را گسترش میدهند. البته در کنار تعزیههای صمیمانه و خالصانهی تودهی مردم، چنین مصرفگراییهای سیاسی و ابزاری نیز از عاشورا صورت میگرفت. قصد داشتم ابتدای بحثم را به مروری بر همین نحوهی مصرف عاشورا، استعمال کاربردی و گفتمانیِ آن و صورتبندیهای (آرتیکولاسیونهای) مختلف آن اختصاص دهم، اما برای رعایت حوصلهی شما عزیزان، صمیمانه از این بخش میگذرم و پرداختن به این قاببندیهای نظری را به فرصتی دیگر موکول میکنم. گذار به بیصورتی عاشورا؛ عبور از حجاب گفتمانها بحث امشب من دربارهی «بیصورتیِ عاشورا» است؛ عاشورا، فارغ از تمام این مفصلبندیها و قاببندیها. چنانکه حضرت مولانا میفرماید: صورت از بیصورتی آمد برون / باز شد که اِنّا اِلَیهِ راجِعون تمام معنای اصیل و حقیقت ناب عاشورا، در عمق همان بیصورتیها نهفته است؛ پیش از آنکه گفتمانها، قدرتها، ساختارها و غرضهای بشری در آن تصرف کنند. آن مراد و مضمونِ عالی عاشورا که غالباً مستور و محجوب مانده است. باز به تعبیر مولوی: صورت از معنی چو شیر از بیشه دان / یا چو آواز و سخن زاندیشه دان امشب میخواهم با بضاعت ناچیز یک دانشآموز، اشارهای داشته باشم به پارهای از آن معانیِ درونی و مضامینِ مرکزی که فراسوی این صورتبندیهای گفتمانی قرار دارند: ای خدا جان را تو بنما آن مقام / کاندر او بیحرف میروید کلام مقصود من آن حس درونی و عمیقی است که با نام عاشورا و با یاد حسین بن علی (ع) بر دلها مینشیند؛ حسی ناب، پیش از آنکه دستخوشِ دستکاریِ روایات، اغراض، منافع، مقتضیات ساختاری و بازی قدرتها شود. در آن بیصورتیِ محض است که معنای این حدیث شریف تجلی مییابد: «إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةً فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً» (همانا از کشته شدن حسین، حرارتی در دلهای مؤمنان برافروخته است که هرگز سرد نخواهد شد). این حرارتی که خیال حسین (ع) در دلها ایجاد میکند چیست؟ در این ساحت، دیگر هیچ صورتبندیِ نظری، هیچ تصرفِ عقل ابزاری، و هیچ کردار گفتمانی (Discourse) در کار نیست؛ هیچ غرضِ هویتی، سیاسی، مذهبی یا مسلکی وجود ندارد: حرف و صوت و گفت را بر هم زنم / تا که بیاین هر سه با تو دم زنم مواجههی وجودی و پدیدارشناختی با رویداد عاشورا در این مقام، دیگر حرفها و اصواتِ روزمرهی ما داستان را شلوغ نمیکند. خودِ حسین (ع)، خودِ واقعه و خودِ فاجعه، بیهیچ قالبِ تئوریک و بدون هیچ تصرفِ ذهنیِ سوژهمحور (Subjective)، و به دور از استعمال تاریخی، در دلهای ما قرینِ درکِ حسی از عظمتِ یک «روح» و شکوهِ یک «حیات معنوی» میشود. دوستان و فضلای عزیزی که در جلسه حضور دارند، نیک میدانند که در اینجا ما باید از آن فرضِ دوگانهی دکارت و سوژهمحوری (مانند کوژیتو ارگو سوم / Cogito, ergo sum) که مبتنی بر تقابل «سوژه» (شناساگر) و «ابژه» (متعلق شناسایی) است، فاصله بگیریم. عاشورا و سیدال