اعلام محاصره دریایی عربستان از سوی انصارالله یمن را نمیتوان صرفا در چارچوب اقدامی تلافی جویانه در پاسخ به حملات اخیر سعودی به صنعا تحلیل کرد. این تحول، در سطحی عمیقتر، نشانه فعال شدن دوباره یکی از مهمترین گسلهای امنیتی جنوب شبهجزیره عربستان است؛ گسلی که طی سالهای گذشته، اگرچه از سطح جنگ تمام عیار به وضعیت «نه جنگ، نه صلح» منتقل شده بود، اما هیچگاه از میان نرفت. اکنون، در شرایطی که جنگ ایران و آمریکا تنگه هرمز را به کانون بحران انرژی و امنیت دریایی تبدیل کرده است، بابالمندب نیز در حال تبدیل شدن به یک اهرم فشار ژئوپلیتیک است؛ اهرمی که ظرفیت آن را دارد تا منازعه یمن را از یک جغرافیای محلی و منطقهای مجددا به بخشی از یک معماری گستردهتر برای فشار جهانی تبدیل کند. فارن پالیسی در تحلیل اخیر خود با اشاره به اعلام محاصره دریایی عربستان از سوی جنبش حوثیها، این تحول را نقطه فشار تازهای بر بازارهای جهانی انرژی ارزیابی کرده است؛ بازاری که پیشتر به دلیل اختلال در تردد کشتیها در تنگه هرمز تحت فشار قرار گرفته است. اهمیت تحلیل فارن پالیسی در این است که تهدید بابالمندب را نه یک بحران مستقل، بلکه در امتداد بحران هرمز میبیند. به این معنا، اگر هرمز در شرق شبهجزیره عربستان به گلوگاه فشار بر صادرات انرژی تبدیل شده باشد، بابالمندب میتواند در غرب شبهجزیره به حلقه دوم همین زنجیره تبدیل شود. در واقع، مساله اصلی نه صرفا بسته شدن بابالمندب، بلکه ایجاد نااطمینانی پایدار در این آبراه است. تجربه حملات یمنیها به کشتیرانی در دریای سرخ طی سالهای گذشته نشان داد که بازیگران غیردولتی برای اثرگذاری بر تجارت جهانی لزوما به توانایی بستن فیزیکی یک آبراه نیاز ندارند. کافی است سطح ریسک حملونقل دریایی، بیمه و امنیت کشتیها به اندازهای افزایش یابد که شرکتهای کشتیرانی مسیر خود را تغییر دهند. تحولات اخیر نیز از همین منطق پیروی میکند. رویترز گزارش داده است که پس از هشدار حوثیها، دو نفتکش حامل نفت خام عربستان مسیر خود را تغییر دادهاند و یک نفتکش دیگر نیز از ادامه حرکت به سوی بندر ینبع منصرف شده است. بنابراین، محاصره پیش از آنکه به معنای حقوقی و نظامی آن تحقق پیدا کند، در حال تبدیل شدن به یک واقعیت اقتصادی و رفتاری است. برای فهم این تحول باید به زمینه درگیری در یمن بازگشت. تحولات یک دهه گذشته در یمن نشان داد که نه مداخله نظامی توانست انصارالله را از معادله قدرت حذف کند و نه روندهای دیپلماتیک توانستند به یک توافق سیاسی جامع منجر شوند. نتیجه، شکلگیری نوعی وضعیت خاکستری بود که در آن جنگ به پایان نرسید، اما شکل آن تغییر کرد. رصد تحلیلهای اخیر نیز نشان میدهد که روند صلح در یمن در وضعیت شکنندهای قرار دارد و تنشهای نظامی و سیاسی بار دیگر افزایش یافته است. در همین چارچوب الجزیره تاکید کرده که تحولات جدید در یمن را نمیتوان از بحران گستردهتر منطقه جدا کرد و بابالمندب به یکی از مهمترین اهرمهای بالقوه انصارالله در شرایط جدید تبدیل شده است. از این منظر، اعلام محاصره دریایی را میتوان نوعی بازدارندگی نامتقارن دانست. انصارالله در برابر برتری نظامی عربستان و ائتلافهای منطقهای و فرامنطقهای، از جغرافیای یمن و موقعیت خود در ساحل دریای سرخ بهعنوان یک مزیت استراتژیک استفاده میکند. منطق این بازدارندگی ساده است: اگر فشار نظامی و اقتصادی بر مناطق تحت کنترل حوثیها افزایش یابد، هزینه آن میتواند از طریق تهدید امنیت تجارت و انرژی به رقیب منتقل شود. در چنین چارچوبی، محاصره بیش از آنکه یک عملیات کلاسیک دریایی باشد، یک پیام راهبردی است: انصارالله میخواهد نشان دهد که امنیت عربستان را نمیتوان صرفا در مرزهای زمینی این کشور تعریف کرد. این گروه با انتقال فشار از جبهه زمینی به حوزه دریایی، تلاش میکند آسیبپذیریهای ساختاری اقتصاد عربستان را هدف قرار دهد؛ اقتصادی که بخش مهمی از قدرت آن به صادرات انرژی و امنیت مسیرهای دریایی وابسته است. در اینجا پرسش مهمتری مطرح میشود: آیا اقدام انصارالله را باید بخشی از راهبرد منطقهای ایران دانست یا تصمیمی مستقل از سوی این گروه؟ پاسخ، به نظر میرسد، در میانه این دوگانه قرار دارد. ساختار تصمیمگیری جنبش انصارالله نشان میدهد که این گروه را نمیتوان صرفا یک نیروی نیابتی با تصمیمگیری کاملا تابع تهران تلقی کرد. انصارالله منافع، محاسبات داخلی و اهداف سیاسی خاص خود را دارد و در بسیاری از موارد، از پیوند با ایران برای ارتقای جایگاه منطقهای و داخلی خود استفاده میکند. این تمایز برای فهم بحران کنونی اهمیت زیادی دارد. اگر حوثیها صرفا مجری دستور تهران بودند، میتوانستیم اقدام اخیر را مستقیما بخشی از راهبرد ایران در جنگ با آمریکا تلقی کنیم. اما واقعیت پیچیدهتر است. انصارالله همزمان سه هدف را دنبال میکند: حمایت از متحد راهبردی خود، افزایش هزینههای منطقهای جنگ و تقویت جایگاه خود در معادلات داخلی یمن. از این منظر، محاصره دریایی عربستان را میتوان نوعی همپوشانی منافع ایران و انصارالله و نه لزوما یک رابطه فرماندهی و کنترل مستقیم ارزیابی کرد. ایران از افزایش فشار کنترل شده بر عربستان و همزمان ایجاد یک جبهه جدید در برابر آمریکا منتفع میشود؛ انصارالله نیز از این وضعیت برای تثبیت جایگاه خود بهعنوان یک بازیگر منطقهای بهره میگیرد. این همان نقطهای است که بحران یمن میتواند بهتدریج از یک منازعه دوجانبه به یک معادله در مقیاس منطقهای تبدیل شود. مهمترین پیامد سیاسی بحران جدید میتواند برای روابط ایران و عربستان رقم بخورد. توافق تهران و ریاض در سال ۲۰۲۳، با میانجیگری چین، اگرچه توانست سطحی از تنش را کاهش دهد، اما به معنای حل اختلافات ساختاری دو کشور در پروندههای منطقهای نبود. یمن همچنان یکی از مهمترین آزمونهای این رابطه است. در کوتاهمدت، بعید است ریاض بخواهد این بحران را به یک رویارویی مستقیم با ایران تبدیل کند. عربست