مرحوم آقای هاشمی به آقا میگویند که شما مجتبیٰ را فرستادهاید جبهه؟ آقا میگویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستادهاید جبهه؟ و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده؟ ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی می گویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنهای شهید شده است عصر ایران - آنچه در پی می آید ، بخش های از تنها مصاحبه آیت الله سید مجتبی خامنه ای است که در سال 1400 و در زمان حیات رهبر شهید انجام و در سایت رهبر منتشر شده است. به نوشته سایت رهبری، آیت الله سیدمجتبی خامنه ای از حضور در رسانه ها پرهیز دارند و تنها مورد استثنایی، مصاحبه ای است که در آستانۀ برگزاری نکوداشت پدر بزرگ مرحوم شان آیتالله سیّدجواد خامنهای انجام داده اند. * یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخویهای جنابعالی وجود دارد، علاقه و اُنس ویژهی مرحوم آیتالله سیّدجواد با حضرت آقاست؛ شما هم نکتهای دراینباره به ذهن دارید؟ * حضرت آقا رابطهی بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البتّه معمولاً پدرها و فرزندان رابطهی عاطفی نزدیکی با هم دارند، امّا همانطور که اشاره کردید، به نظر میرسد رابطهی مرحوم آقا با پدرم یک رابطهی صرفاً عاطفی محض نبوده، بلکه انگار چیزی فراتر بوده است. شاید دلیل عمدهی آن هم به کارهایی برمیگردد که پدرم انجام داده بودند و به اصطلاحِ رایج، در چشم مرحوم آقا گل کرده بودند. فرض کنید ظاهراً ایشان در سنّ خیلی کم، دو شاگرد پیدا میکنند که آنها آدمهای بزرگسال بودند و میآمدند پیش ایشان درس میگرفتند و گویا یکی از همان افراد میآید و از ایشان دعوت میکند که در یک مجلس روضهی زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئلهگو حضور پیدا میکرد و از روی کتابهایی که به شکل سؤالوجواب بود، مسئله میگفت. هنوز رسالههای توضیحالمسائل به شکل امروزی باب نشده بوده؛ این مدل رساله ظاهراً از زمان آقای بروجردی باب میشود. من خودم نیز از کتابهای جدّ مادریمان، دو کتاب سؤالوجواب داشتم؛ بههرحال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتابها داشت؛ یکی سؤالوجواب مرحوم آقا سیّدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتابهای سؤالوجواب را از مرحوم پدرشان میگیرند و پدرشان ایشان را توجیه میکنند و میروند و از پس این قضیّه هم بهخوبی برمیآیند. آن زمان، پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند. لذا این حالتها نیز طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است. نکتهی دیگر، جنبهی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس میدادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را میبینند، میگویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سالها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دستفرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علیالقاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی میشود. بهعلاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهیهایی در امور دیگر مثل حرم رفتنهای مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف میشدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی میکردند؛ در طول مسیر، بعضیها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی میکردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را میدادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل میکنند که زیارت جامعهی کبیره را آنقدر در زیارتهای همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند. بههرحال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم میشود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانهی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده میکردند و برایشان کتاب میخواندند و بحث و گفتوگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آنها همزبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ اینچنینی هم وجود داشته است. یک خاطرهای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف میکردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی میگرفتند و صحبت و احوالپرسی میکردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقهای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشتهاند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت میکنند ــ با همان لهجهی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر میکردند که آقا گوشی را گذاشتهاند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند. در مجموع، این حالتها جدای از رابطهی پدر و فرزندی باعث اثراتی میشود؛ همهی این موارد، در رابطهی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است. البتّه از همه مهمتر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطهی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دههی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماریهای آبمروارید و آبسیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّهمان هم که از عمو هادی بزرگتر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچکتر مانند عموهادیآقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که میتوانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درسهایشان را با جدّیّ