فاطمه علیاصغر در یادداشتی نوشت: «اسماعیل یغمایی» را جامعه باستانشناسی به کلنگ طلاییاش میشناختند. او دانشآموخته دانشگاه تهران بود از دانشجویان مستقیم دکتر «عزتالله نگهبان». حالا او از میان ما پرکشیده و رفته و میراثش برای ما کاوشهای ماندگارش، پژوهشهای گستردهاش، کتابهایش و از همه مهمتر میهندوستی است. سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- فاطمه علیاصغر؛ روزنامهنگار و مدیرمسئول انتشارات دادکین: «کتابهای من هنوز مانده، سالهاست نتوانستم آنها را چاپ کنم. دیگه دارم از پا میافتم.» این حرفهای یکی از مشهورترین باستانشناسان ایران است؛ وقتی حدود ۱۰ سال پیش برای مصاحبه به خانه او رفته بودم. همانروز در اتاق کارش با حجم باورنکردنی از دستنوشتهها، عکسها، نگاتیوها، نقشهها و پوشههای اسناد و مدارک باستانشناسی روبهرو شدم. «اسماعیل یغمایی» را جامعه باستانشناسی به کلنگ طلاییاش میشناختند. او دانشآموخته دانشگاه تهران بود از دانشجویان مستقیم دکتر «عزتالله نگهبان». او نه تنها باستانشناس بسیاری از مهمترین محوطههای ارزشمند باستانی ایران بود بلکه هیچگاه در برابر جور و ستمی که به میراثفرهنگی ایران میشد، کوتاه نمیآمد. او یک تنه جلوی کشیدن راهآهن روی محوطه تاریخی حصار ایستاد و مقاومت کرد. راهی که او انتخاب کرده بود، آن هم سالهایی که میراثفرهنگی هنوز مطالبه عمومی نشده بود، تبعات جبرانناپذیری برایش داشت و منجر به بازنشستگی زودهنگام او شد. مردی که زندگیاش را پای حفاظت از تاریخ و میراث باستان ایران گذاشت ناگهان خانهنشین شد با حداقل حقوق بازنشستگی. او پرنیان و مهرداد، همسر و پسرش را که هر دو به بیماری ام اس مبتلا بودند، از دست داد. پس از مرگ آنها دیگر تنها شده و تمام آرزویش این بود که کتابهایش منتشر شوند، کاری که وظیفه انتشارات پژوهشگاه میراثفرهنگی بود؛ اما روند اداری طولانی و زجرآور، نبود بودجه، بیمهریها و هزار و یک ماجرای دیگر مانعی برای تحقق این آرزو بود. اسماعیل یغمایی کاوشگر محوطههای باستانی «شوش»، «ارگان» بهبهان، «حصار» دامغان، گورستان شهرری، کاخ «بردک سیاه» و «سنگ سیاه» برازجان بوشهر، «قلایچی» بودکان، قلعه پرتغالیها قشم و.... بود. حاصل هر کدام از این کاوشها مجموعه بزرگی از اسناد و مدارک، نقشه و عکس بود، آنها باید دوباره بازنویسی، به روزرسانی میشدند. پس از آن من بر آن شدم تا در این زمینه کمکی جدی انجام دهم. در این دوران تلاش کردیم که کتاب «بردک سیاه» از سوی پژوهشگاه باستانشناسی چاپ شود اما دیگر امکان این همکاری به دست نیامد و باید راه دیگری پیدا میکردیم. از آنجایی که یغمایی دست به قلم هم بود و در خانوادهای بزرگ شده بود که پدرش «حبیب یغمایی» یکی از ماندگارترین و بلندعمرترین مجلههای ایران یعنی «یغما» را منتشر میکرد. او توانسته بود پلی بزند میان باستانشناسی و ادبیات تا رازهای تاریخ ایران را به میان مردم بیاورد. شوش شهر پانزدهم هم اگرچه قبلا چاپ شده بود اما چندان سبک چاپ مورد پسندش نبود بنابراین با انتشارات «دنیای اقتصاد» صحبت کردم که دوباره آن را چاپ کند با این وجود متاسفانه این انتشارات چون تخصصی نبود؛ اشتباهات بزرگی در زمینه قطع و طرح جلد داشت. در همین زمان از آنجایی که آشنایی با محمدرضا جعفری مدیرمسئول نشر نو داشتم درباره چاپ «گیسوان هزارساله» صحبت کردم که خوشبختانه کتاب به نتیجه رسید و منتشر شد اما پس از آن کمتر ناشری زیر بار چاپ کتابهای باستانشناسی میرفت. در نهایت پس از دوندگیهای بسیار به این نتیجه رسیدم که انتشارات «دادکین» را برای چاپ کتابهای باستانشناسی و میراثفرهنگی راهاندازی کنم. انتشاراتی که نامش وامدار روستایی در خوروبیابانک محل زادگاه یغمایی است. پس از آن توانستیم کتابهای «آن قصر که جمشید...»، «تاثیر فرهنگ آشوری بر هنر مانناییان»، «دژ استعمار»، «نیایش مهر در ایران» از مجموعه کتابهای باستانشناسی و همچنین کتابهای «وقتی که بچه بودم...»، «کتیبه خون»، «نقاط امن»، «کوماری» و.... از مجموعه خاطرات او را به انتشار برسانیم. چاپ این کتابها شامل فرایندی بسیار سخت و پیچیده میشد و در این راه، دوستان بسیاری همچون «فاطمه رضایی»، «فاطمه محمدی» و «نازی دارابی» بیدریغ همکاری کردند و یاری رساندند. حالا اسماعیل یغمایی از میان ما پرکشیده و رفته است و میراثش برای ما کاوشهای ماندگارش، پژوهشهای گستردهاش، کتابهایش و از همه مهمتر میهندوستی است، یادش گرامی. عکس از: فاطمه علیاصغر