داستان زندگی «دیو گرین» شبیه یک فیلم سینمایی است؛ مردی که در کودکی به فرزندخواندگی سپرده شد، سالها از خانواده واقعیاش دور ماند و سرانجام به شکلی باورنکردنی متوجه شد زنی که دو سال با او در محل کار دوست بوده، خواهر بیولوژیکی خودش است. به گزارش خبرفوری، دیو گرین، ۶۰ ساله، زمانی که به عنوان سرپرست ایستگاه اتوبوس در فرودگاه منچستر کار میکرد، با آندریا اورمستون، ۵۳ ساله، آشنا شد. آندریا مسئول پر کردن دستگاههای فروش خودکار در فرودگاه بود و به دلیل رفتوآمدهای کاری، رابطهای دوستانه میان این دو شکل گرفت. آنها خیلی زود متوجه شدند شباهتهای زیادی با یکدیگر دارند و حتی گاهی جملات هم را کامل میکردند. این دو همکار طی دو سال به دوستان صمیمی تبدیل شدند؛ درباره زندگی شخصی، علایق و خاطراتشان صحبت میکردند و حتی علاقه مشترکشان به موتورسواری باعث نزدیکی بیشتر آنها شده بود. اما هیچکدام تصور نمیکردند این ارتباط دوستانه، ریشهای خانوادگی داشته باشد. نقطه عطف این داستان در سال ۲۰۰۷ و در جریان یک تماس تلفنی اتفاق افتاد. دیو که درباره موضوع سرپرستی کودکان و تجربههای شخصیاش صحبت میکرد، به آندریا گفت که در کودکی به فرزندخواندگی گرفته شده است. او همچنین نام اصلی خود هنگام تولد را فاش کرد: «استوارت پرادلاو» آندریا با شنیدن این نام شوکه شد؛ زیرا مادرش سالها پیش به او گفته بود که پسری داشته که در کودکی به خانواده دیگری سپرده شده است. نام خانوادگی خانوادگی آندریا نیز پیش از ازدواج «پرادلاو» بود. او متوجه شد احتمالا مردی که سالهاست با او دوستی دارد، همان برادری است که خانوادهاش دههها به دنبال او بودهاند. آندریا بلافاصله با مادرش سوزان تماس گرفت تا اطلاعات بیشتری مانند تاریخ تولد و محل تولد برادر گمشدهاش را بررسی کند. همه جزئیات با زندگی دیو مطابقت داشت. تاریخ تولد او ۲۴ مارس ۱۹۶۶ بود و حقیقتی باورنکردنی آشکار شد: آنها خواهر و برادری بودند که سالها بدون اطلاع از این رابطه در کنار یکدیگر زندگی کرده بودند. دیدار دوباره دیو با مادر واقعیاش نیز لحظهای احساسی بود. مادر او تنها ۱۵ سال داشت که دیو را به دنیا آورد و بعدها تلاش کرده بود او را پیدا کند، اما جستوجوهایش بینتیجه مانده بود. سالها بعد، سرنوشت این فرصت را فراهم کرد تا مادر و پسر دوباره یکدیگر را در آغوش بگیرند. ماجرا زمانی شگفتانگیزتر شد که دیو در مسیر خانه مادرش متوجه شد سالها پیش، زمانی که راننده اتوبوس بوده، بارها از مقابل خانه مادر واقعیاش عبور کرده است؛ بدون اینکه بداند خانوادهای که همیشه به دنبال آن بوده، درست در همان نزدیکی زندگی میکند. این خواهر و برادر پس از دیدار، دریافتند که شباهتهای بیشتری از آنچه تصور میکردند دارند؛ از سلیقه غذایی گرفته تا شیوه نوشیدن چای. آنها حتی علاقه مشترکی به یک غذای ساده بریتانیایی با سس گوجهفرنگی داشتند؛ جزئیاتی کوچک که برایشان نشانهای از پیوند خانوادگی بود. دیو درباره این اتفاق گفت که پیدا کردن خانواده واقعیاش مهمترین اتفاق زندگی او بوده است. او معتقد است ارزش زندگی تنها به چیزهایی که انسان دارد نیست، بلکه به افرادی بستگی دارد که در کنار او هستند. آندریا نیز این دیدار را مانند برنده شدن در قرعهکشی زندگی توصیف کرد. او گفت اگر میتوانست از میان تمام افراد جهان برادری انتخاب کند، باز هم دیو را انتخاب میکرد. این دو خواهر و برادر اکنون زمان بیشتری را در کنار یکدیگر میگذرانند و تلاش میکنند سالهای از دسترفته را جبران کنند. داستان دیو و آندریا یادآور این است که گاهی بزرگترین اتفاقهای زندگی در معمولیترین لحظات رخ میدهند؛ حتی ممکن است کسی که هر روز در کنار ماست، همان عضوی از خانواده باشد که دههها در انتظار یافتنش بودهایم.