پدر نازنینزهرا گفت: مدرسه برای هزینهها پاسخگو نیست. چند ماه قبل تا زمانی که رسانهها سراغ ما نیامده بودند خبری از ما نداشتند و خدا شاهد است که تا یک ماه، کسی در خانه ما را نزد در حالی که آن روزها با وجود قطعی اینترنت کار خودم هم با مشکل مواجه شد. به گزارش اعتماد، نازنینزهرا از دانشآموزان مدرسه شجره طیبه است؛ دختربچهای ۱۲ ساله که از چهار ماه پیش، در رفت و آمد برای درمان جراحتهای جنگ است. حدود ساعت ۱۱ و سی دقیقه ظهر روز نهم اسفند، زمانی که در انتظار پدر بود تا به مدرسه برسد با فرود آمدن تاماهاک بر سر مدرسه وارد سختترین روزهای زندگیاش شد. در همان ثانیههای اول، خود را در میان خرابههای کلاس درس یافت در حالی که به گفته پدرش، اسحاق حیدری یک چشمش به سمت بیرون، آویزان شده بود. یک جسم بزرگ روی بدنش سنگینی میکرد و بوی سوختگی به مشامش میرسید. با چشم دیگر که دقت کرد، متوجه شد آن جسم سنگین در بزرگ ورودی کلاس درسشان است. موج انفجار آن را روی بدنش پرتاب کرده و یک طرف آن در آتش میسوخت. یکی از دختران همکلاسی کمک کرد تا نازنینزهرا بتواند از زیر در بیرون بیاید. فرار کردند و در مسیر فرار، یکی دیگر از همکلاسیها را -که زیر آوار در حال سوختن بود- نجات دادند. نازنینزهرا با جراحتهای فراوان از آن مهلکه جان سالم به در برد، اما تبعات آن اتفاق، تنها به این به جراحتها محدود نماند. او در تمام این چهار ماه در انتطار تولد نوزادی بود که قرار بود برادرش باشد و حتی برایش نام امیرعلی را هم انتخاب کرده بود. امیرعلی قرار بود زندگی این خانواده را تکان دهد، اما پنجشنبه شب؛ چهارمین روز تیر ماه و همزمان با عاشورا وقتی هنوز جنین ۷ ماهه بود، از دست رفت. چرا؟ پدر نازنینزهرا ماجرا را اینطور تعریف میکند.«پس از تولد نازنینزهرا تا ۱۲ سال بچهدار نشدیم تا اینکه سه ماه قبل از جنگ، متوجه شدیم که یک نفر دیگر قرار است به ما اضافه شود.آخر از کجا میدانستیم جنگ میشود؟ جنگ که شد همسرم سه ماهه باردار بود و ما در برابر همه آن مشکلات قرار گرفتیم. دخترم آسیب زیادی دید و از همان روز فشار بسیار شدیدی به همسرم وارد شد. دخترمان به خاطر جراحتها دو بار عمل داشت و دو، سه بار دیگر هم باید به اتاق عمل برود. میدانید هر بار که بچه به اتاق عمل میرود چقدر به مادر استرس وارد میشود.» موضوع اما تنها استرس نبود، نازنینزهرا حدود یکی، دو هفته پیش که برای عمل جراحی به شیراز رفته بود، کرونا گرفت. بعد وقتی به میناب برگشتند مادر هم مبتلا به کرونا شد. در میناب برای درمان اقدام کردند، اما در نهایت ریه جنین آب آورد و در حالی که تنها ۷ ماه در شکم مادرش زندگی کرده بود از دنیا رفت.«همان روز جواز دفن برایش صادر شد منتها چون تعطیل بود، بچهام در سردخانه ماند تا بعد از پایان تعطیلات بتوانیم او را دفن کنیم. حال همسر و دخترم خوب نیست. ما در خانه و جلوی نازنین، ناراحتیمان را خیلی هم ابراز نمیکنیم. گناه دارد، این همه فشار را تحمل کرده.» حال اسحاق حیدری هم چندان تعریفی ندارد و آنقدری ناراحت است که بعد از دست دادن امیرعلی به چشمهای غمگین دخترش نگاه کرده و به او گفته که «نسل ما را خراب کردند.» برای او سختترین لحظه، همان لحظهای بود که زیر آوار دنبال دخترش میگشت و خبر نداشت که در بیمارستان است بعد هم البته از آن لحظهای یاد میکند که فهمید بچه دوم از دست رفته است. «دامنه این جریان بعد از سه ماه هنوز دامنگیر ماست.» مجروحیت نازنینزهرا آنطوری که پدرش میگوید از سمت یک چشم است؛ کاسه چشم، بینی، فک و دندانهایش خرد شده و هنوز غذا خوردن برایش دردناک است. گلایه دارد که مدرسه و استان برای روند درمانی کمکاری کردهاند اگرچه قدردان برخی اقدامات درمانی از سوی وزرات بهداشت هم هست.«همان روز رفتیم بندر و در بخش خصوصی چشم را بعد از اقدامات درمانی بستند، اما تا یک ماه همینطور عفونت میکرد. تازه بعد از اینکه عفونت چشم بهبود یافت، قابلیت عمل پیدا کرد. با هماهنگی وزارتخانه و دانشگاه علوم پزشکی شیراز عمل جراحی انجام شد، یک لیوان ترکش و تیر و تخته از پشت چشم نازنینزهرا بیرون آوردند و زیر و پشت چشم؛ قسمتی که به واسطه ترکشها سوراخ شده بود را پروتز گذاشتند. حالا هم درگیر درمان دندانها هستیم، اما مدرسه برای هزینهها پاسخگو نیست. چند ماه قبل تا زمانی که رسانهها سراغ ما نیامده بودند خبری از ما نداشتند و خدا شاهد است که تا یک ماه، کسی در خانه ما را نزد در حالی که آن روزها با وجود قطعی اینترنت کار خودم هم با مشکل مواجه شده بود.» پیگیری قضایی موضوع اسحاق تنها ۴۱ سال دارد. ۱۴ سال راننده تاکسی بود، اما ماشینش خراب شد و حالا در کار جوجهکشی و فروش پرندههای زینتی مثل کبوترهای خاص از طریق فضای مجازی است. میگوید تا پیش از ماجراهای جنگ درآمد بدی نداشته و گاهی حتی تا ۱۰۰ یا ۲۰۰ میلیون هم میرسید، اما حالا درآمدش یکچهارم شده. در زمان جنگ دوازده روزه، اتفاقات دی ماه و بعد جنگ چهل روزه که اینترنتها قطع شد به کسب و کارش ضربه وارد شد به نوعی بیکار شد و هیچ درآمدی نداشت. فشار اقتصادی و نبود محل درآمد در این سه برهه زمانی برای او و خانوادهاش یکسان بود، اما اصابت موشک به مدرسه در نخستین روز جنگ و مجروحیت دخترش شرایط را نسبت به گذشته متفاوت کرد. باید به فکر خرج زندگی میبود، همزمان غصه میخورد و برای دخترش، زمان طلایی درمان را در نظر میگرفت، آن هم در شرایطی که جراحت، صورت نازنینزهرا را هدف گرفته بود.«خانهنشین شده بودم و در همین حال باید هزینه میکردم البته که فاکتورهای برخی هزینهها در بخش خصوصی حدود ۱۶۰ تا ۱۷۰ میلیون تومانی میشد که با بدبختی آن را از مدرسه دریافت کردم، مثلا گفتم؛ گرفتارم حتی پولی ندارم غذا بخورم پرداخت نشه، چنین و چنان میکنم. خلاصه... در نهایت پرداخت کردند، اما بعد دیگر انگار با ما قهر کردند و سمت ما نیامدند. پس از انجام کارهای پزشکی قانونی قصد دارم بابت دیه و کوتاهیهای انجام شده در