خط سلامت: یک مطالعه بزرگ با داده های بیش از ۶ میلیون زوج در تایوان، دانمارک و سوئد نشان داد که افراد با تشخیص مشابه سلامت روان بیشتر احتمال دارد با یکدیگر ازدواج کنند. پژوهشگران 9 اختلال روانپزشکی از جمله افسردگی ، اضطراب، اختلال مصرف مواد، اختلال دوقطبی ، ADHD، اوتیسم و اسکیزوفرنی را بررسی کردند و الگوی جالبی پیدا کردند: افراد دارای اختلال مشخص، به احتمال بیشتری با فردی با همان اختلال یا اختلال مشابه شریک می شوند. این یافته ها ممکن است با نظریه های روانشناختی مانند جفت گیری مشابه (assortative mating)، نزدیکی اجتماعی، سبک دلبستگی و هویت اجتماعی توضیح داده شود. با این حال، نتایج مشاهده ای هستند و نمی توان به طور قطعی گفت که انتخاب شریک مبتنی بر تشخیص روانپزشکی رخ داده است. آیا افراد با اختلال روانپزشکی مشابه بیشتر با هم ازدواج می کنند؟ به گزارش خط سلامت بررسی داده های بیش از ۶ میلیون زوج نشان داد افرادی که دارای اختلال روانپزشکی هستند، احتمال بیشتری دارند با فردی با اختلال مشابه شریک شوند این الگو شامل اختلالاتی مانند افسردگی، اضطراب، اختلال مصرف مواد، ADHD، اوتیسم و اسکیزوفرنی بود نظریه های روانشناختی مانند جفت گیری مشابه، نزدیکی، دلبستگی و هویت اجتماعی می توانند این پدیده را توضیح دهند نتایج مشاهده ای هستند و نمی توان علت و معلول دقیق را مشخص کرد «هم شکل ها کنار هم جمع می شوند» یک کلیشه است، اما دلیل دارد وقتی صحبت از رابطه عاشقانه می شود. باورهای مذهبی مشترک، ارزش ها، گرایش سیاسی و حتی سلیقه موسیقی همگی بر جذب و رضایت در یک رابطه تأثیر می گذارند. اما یک مطالعه اخیر عامل غیرمنتظره دیگری را شناسایی کرده است که ممکن است زوج ها را به هم نزدیک تر کند: داشتن تشخیص مشابه سلامت روان. مفهوم اشتراک شریک عاشقانه در یک تشخیص روانپزشکی جدید نیست. در واقع، بین سال های ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۵ چندین مطالعه که به دلایل انتخاب شریک عاشقانه می پرداختند، تشخیص روانپزشکی را به عنوان یک متغیر در نظر گرفته بودند. با این حال، هیچ تحقیق بزرگ مقیاس و فرافرهنگی تا اخیراً انجام نشده بود. با استفاده از داده های بیمه سلامت ملی از بیش از شش میلیون زوج، تیمی از پژوهشگران اخیراً میزان اشتراک اختلالات روانپزشکی بین زوج ها را تحلیل کردند. آن ها داده های پنج میلیون زوج در تایوان، ۵۷۱,۵۳۴ زوج در دانمارک و ۷۰۷,۲۶۳ زوج در سوئد را بررسی کردند. آن ها در تحلیل خود به نه اختلال روانپزشکی نگاه کردند، از جمله افسردگی، اضطراب، اختلال مصرف مواد، اختلال دوقطبی، بی اشتهایی عصبی، ADHD، اوتیسم، اختلال وسواس فکری-عملی و اسکیزوفرنی. آن ها دریافتند افرادی که دارای یک اختلال روانپزشکی تشخیص داده شده هستند، احتمال بیشتری دارد که با فردی که همان اختلال یا اختلال مشابه دارد ازدواج کنند تا با فردی که هیچ تشخیصی ندارد. اگرچه این یافته قوی است، نویسندگان اذعان دارند که در تفسیر نتایج محدودیت هایی وجود دارد. اولین محدودیت این است که زمان بندی روابط و تشخیص ها ثبت نشده است. این بدان معناست که تشخیص ممکن است بعد از شروع رابطه اتفاق افتاده باشد و بنابراین ممکن است نتیجه انتخاب فعال نباشد. علاوه بر این، تعصبات ارائه دهنده مراقبت های بهداشتی می تواند بر احتمال تشخیص فرد با یک وضعیت خاص سلامت روان تأثیر بگذارد. از آنجا که بسیاری از زوج ها همان پزشک خانواده را دارند، این می تواند بر احتمال تشخیص آن ها تأثیر بگذارد و ممکن است نتایج مشاهده شده در مطالعه را تحت تأثیر قرار دهد. نهایتاً، نویسندگان تأکید می کنند که نتایج آن ها صرفاً مشاهده ای است. این بدان معناست که آن ها به طور صریح عوامل مؤثر بر اینکه چرا افراد دارای تشخیص روانپزشکی ممکن است احتمال بیشتری داشته باشند که رابطه عاشقانه با یکدیگر انتخاب کنند، بررسی نکرده اند. با این حال، چندین نظریه روانشناختی وجود دارد که ممکن است به توضیح این پدیده کمک کند. درک این پدیده ۱. جفت گیری مشابه (Assortative mating): این نظریه فرض می کند که ما شریک هایی را انتخاب می کنیم که شبیه ما هستند. معمولاً این نظریه برای شخصیت و عوامل اجتماعی (مانند پس زمینه مذهبی یا اقتصادی-اجتماعی مشترک) اعمال می شود. اما مطالعه اخیر نشان می دهد که این انتخاب ممکن است فراتر از این عوامل و به نحوه تفکر ما نیز گسترش یابد. بنابراین فردی با یک اختلال روانپزشکی خاص – مانند اضطراب یا اوتیسم – ممکن است به کسی با اختلال مشابه جذب شود زیرا ویژگی ها، ارزش ها یا رویکردهای مشابهی به زندگی روزمره دارند (مانند اولویت دادن به ساختار و برنامه). ۲. نزدیکی (Proximity): طبق اثر آشنایی ساده (mere exposure effect)، ما اغلب روابط را با افرادی که نزدیک به ما زندگی یا کار می کنند – یا به هر حال زمان زیادی با آن ها می گذرانیم – انتخاب می کنیم. افرادی که اختلالات روانپزشکی مشابه دارند ممکن است به موقعیت های اجتماعی مشابه جذب شوند. برای مثال، افراد دارای اختلال مصرف مواد ممکن است به بارها یا سایر محیط های اجتماعی بروند که مصرف مواد رایج تر است و بنابراین احتمال بیشتری دارد که با شریک بالقوه ای ملاقات کنند که با اختلال مشابه دست و پنجه نرم می کند. ۳. نظریه دلبستگی (Attachment theory): نظریه دلبستگی فرض می کند که به عنوان نوزادان، یک پیوند عاطفی خاص با مراقبان اصلی خود ایجاد می کنیم. این پیوند اولیه سپس الگوهای عاطفی و روانی بعدی ما را شکل می دهد و همچنین بر آنچه در یک رابطه جستجو می کنیم تأثیر می گذارد. بنابراین کسی با سبک دلبستگی اضطرابی (که می تواند به شکل ترس از ترک شدن، تمایل به نزدیکی یا نیاز به اطمینان خاطر بروز کند) ممکن است به شریک دارای سبک دلبستگی مشابه یا رفتاری که می خواهد جذب شود – مانند شریکی که در طول شب پیامک می زند زمانی که از هم جدا هستند. حتی اگر این دینامیک سالم نباشد، اعتبار حاصل از یک رابطه با شدت بالا احتمالاً مقاومت در برابر آن را سخت می کند. تحقیقات نشان می دهد که برخی سبک