تحریریه آوش/ داستان اما از تهران آغاز نمیشود؛ آغاز این روایت، خانهای حدود شصت مترمربعی در یکی از محلههای کمبرخوردار مشهد است؛ خانهای با یک اتاق و زیرزمینی کوچک که سالها بعد خود آیتالله خامنهای از آن به عنوان نخستین تصویر کودکیاش یاد کرد.او در فروردین ۱۳۱۸، در خانوادهای روحانی چشم به جهان گشود؛ خانوادهای که اگرچه ریشه در شهر خامنه آذربایجان داشت، اما سالها پیش از تولد او در مشهد ساکن شده بود بازخوانی روند وقایع زندگی رهبر فقید جمهوری اسلامی از آغاز تا سال خرداد سال 1368 نهم اسفند ۱۴۰۴، با بمباران هواپیماهای دشمنان آمریکایی و اسراییلی در منطقه پاستور تهران، زندگی مردی پایان یافت که بیش از شش دهه در متن مهمترین تحولات سیاسی ایران حضور داشت؛ طلبهای که از خانهای کوچک در محلهای فقیرنشین مشهد برخاست، سالهای جوانی را میان حوزه، زندان و تبعید گذراند، در روزهای انقلاب به تهران آمد، در شکلگیری مهمترین نهادهای جمهوری اسلامی نقش ایفا کرد، و دستکم از یک ترور مرگبار جان به در برد، و در میانه جنگی فرسایشی رئیسجمهور ایران شد و سرانجام در خرداد ۱۳۶۸، پس از رحلت آیت الله خمینی (ره)، به رهبری جمهوری اسلامی رسید. او برای ۳۶ سال سکانداری کشوری در قلب خاورمیانه را در دست داشت که بخشی از مهمترین تحولات منطقه و جهان به گردش همان سکان بسته بوداین گزارش، روایت بخشی از همین مسیر است؛ از تولد در مشهد تا لحظهای که مسئولیت رهبری بر دوش او قرار گرفت. بعضی زندگیها را نمیتوان با تاریخ تولد و فهرست مسئولیتها روایت کرد. بعضی آدمها، خودشان بخشی از تاریخ میشوند؛ آنقدر که سرگذشتشان با فراز و فرود یک کشور گره میخورد. نهم اسفند ۱۴۰۴، با پایان زندگی آیتالله سیدعلی خامنهای، یکی از طولانیترین و اثرگذارترین فصلهای سیاست معاصر ایران نیز به پایان رسید؛ فصلی که آغاز آن نه در کاخهای قدرت، بلکه در خانهای کوچک در یکی از محلههای فقیرنشین مشهد بود. طلبهای جوان که سالهای نخست زندگیاش میان درس، فقر، کتاب، قرآن و شعر گذشت، بعدها زندان و تبعید را تجربه کرد، در روزهای انقلاب به یکی از سازماندهندگان اصلی تحولات بدل شد، از ترور جان به در برد، در میانه جنگ رئیسجمهور شد و سرانجام در خرداد ۱۳۶۸، در یکی از حساسترین روزهای تاریخ جمهوری اسلامی، مسئولیت رهبری نظام را برعهده گرفت. این گزارش، روایت همین مسیر است؛ روایتی از تغییر مداوم نقشها در متن مهمترین تحولات نیمقرن اخیر ایران. خانهای کوچک در مشهد؛ آغاز یک زندگی داستان اما از تهران آغاز نمیشود؛ آغاز این روایت، خانهای حدود شصت مترمربعی در یکی از محلههای کمبرخوردار مشهد است؛ خانهای با یک اتاق و زیرزمینی کوچک که سالها بعد خود آیتالله خامنهای از آن به عنوان نخستین تصویر کودکیاش یاد کرد.او در فروردین ۱۳۱۸، در خانوادهای روحانی چشم به جهان گشود؛ خانوادهای که اگرچه ریشه در شهر خامنه آذربایجان داشت، اما سالها پیش از تولد او در مشهد ساکن شده بود. پدرش، آیتالله سیدجواد حسینی خامنهای، از شاگردان برجسته حوزههای نجف و مشهد و مجتهدی شناختهشده بود که زندگی زاهدانه را بر هرگونه رفاه ترجیح میداد. بعدها فرزندش از شبهایی گفت که در خانه چیزی برای شام وجود نداشت و سفره خانواده تنها با نان و کشمش برپا میشد. همین سادگی، نخستین مدرسه زندگی او بود؛ مدرسهای که در آن قناعت، انضباط و دینداری نه در قالب درس، بلکه در متن زندگی روزمره آموخته میشد.اگر پدر، ستون فقهی و دینی خانواده بود، مادر نقش دیگری برعهده داشت؛ بانویی اهل مطالعه، آشنا با قرآن، حافظ، تاریخ و ادبیات که فرزندانش را از کودکی با قصههای پیامبران، شعر فارسی و فضای فرهنگی خانه مأنوس کرد. آیتالله خامنهای بعدها بارها گفته بود نخستین روایتهای زندگی حضرت موسی و حضرت ابراهیم را نه در کلاس درس، بلکه از زبان مادرش شنیده است.شاید همین ترکیب کمنظیر، یعنی سختگیری علمی پدر و ذوق ادبی مادر، بعدها شخصیتی را شکل داد که در کنار فعالیت سیاسی، سالها با شعر، رمان، تاریخ و ادبیات نیز مأنوس ماند.خاندان او نیز پیشینهای صرفاً مذهبی نداشت؛ بلکه ریشههای سیاسی آن به دوران مشروطه بازمیگشت.جد او، سیدحسین خامنهای، از روحانیان هوادار نهضت مشروطه بود و شیخ محمد خیابانی، روحانی مبارز تبریز، از نزدیکان همین خاندان به شمار میرفت.در سوی دیگر خانواده نیز جد مادریاش، آیتالله سیدهاشم میردامادی، پس از اعتراض به واقعه مسجد گوهرشاد، تبعید را تجربه کرده بود. بنابراین سیاست، پیش از آن که وارد زندگی سیدعلی خامنهای شود، در حافظه تاریخی خانواده حضور داشت.سالهای کودکی او، همزمان با یکی از پرتلاطمترین دورههای تاریخ ایران بود؛ اشغال کشور در جنگ جهانی دوم، سقوط رضاشاه، فضای باز سیاسی دهه بیست و سپس آغاز کشمکشهای تازه بر سر آینده ایران. اگرچه او هنوز کودک بود، اما در خانهای رشد میکرد که اخبار و تحولات سیاسی، بخشی از گفتوگوهای روزانه آن محسوب میشد.چهارساله بود که پا به مکتبخانه گذاشت و با قرآن آشنا شد. اندکی بعد وارد مدرسه اسلامی «دارالتعلیم دیانتی» شد؛ مدرسهای که آموزش رسمی را با آموزش دینی پیوند میزد. همزمان با درسهای دبستان، آموزش مقدمات علوم حوزوی را نیز آغاز کرد؛ مسیری که خیلی زود بر تحصیلات کلاسیک غلبه یافت و آینده او را رقم زد.از همان سالهای نوجوانی، دو علاقه در کنار هم رشد میکرد؛ یکی فقه و علوم دینی و دیگری ادبیات. او ساعتهای طولانی را صرف مطالعه کتاب میکرد؛ نه فقط متون دینی، بلکه تاریخ، داستان و شعر نیز در فهرست مطالعات او بود. بعدها این علاقه به رمانهای بزرگ جهان، آثار نویسندگان روس، فرانسوی و فارسی گسترش یافت؛ ویژگیای که کمتر در میان روحانیان نسل او دیده میشد. سالهای بعد، هنگامی که در انجمنهای ادبی مشهد حاضر میشد و شعر شاعران را نقد میکرد، کمتر کسی تصور میکرد همین طلبه جوان، روزی به یکی از مهمترین چهرههای سیاسی ایران تبدیل شود.