با کارگردان سریال «بدنام »درباره حواشی و متن سریال گفت و گویی داشتیم که پیش روی شماست. یکی از سریالهایی که این روزها در شبکه نمایش خانگی پخش میشود و خوشبختانه با اقبال مخاطب همراه است «بدنام» به کارگردانی احسان سجادی حسینی است، مجموعهای که از بدو شروع با حواشی زیادی همراه بود، از توقیف و سانسور بخشهایی از سریال گرفته تا داستان عاشقانه ملتهب و انتقادات حول آن تا جایی که بعضی این حواشی را نوعی تبلیغات دانستند؛ کارگردان اما معتقد است «بدنام» آنقدر پتانسیل اقبال مخاطب، درونش داشت که نیازی به بازیهای رسانهای برای جلبتوجه نداشته باشد.سجادی حسینی همچنین میگوید: هر هفته برگههایی با چند ده ممیزی ریز و درشت داشتیم که گاهی حتی مسیر داستانی ما را با مشکل مواجه کرد به واسطه سکانسهایی که دستور به حذفشان دادند. گفتوگوی ما را با احسان سجادی حسینی میخوانید. از ابتدا شروع کنیم. ساخت بدنام به عنوان اولین تجربه کارگردانی آن هم بعد از دو دهه دستیاری در فیلم و سریال چطور شروع شد؟ خب من از ابتدا فقط با هدف کارگردانی وارد سینما و حرفه دستیاری شدم. حتی در دهه هشتاد که در سریال «روزگار قریب» افتخار دستیاری آقای کیانوش عیاری را داشتم، ایشان یکی از نقشهای اصلی کار را به من پیشنهاد دادند ولی گفتم دغدغه من کارگردانی است، هرچند که بازیگر خوبی هم نبودم. اما اینکه داستان ساخت «بدنام» از کجا شروع شد برمیگردد به چند سالی که در تیم کارگردانی آثار حامد عنقا همکاری داشتم. طی این سالها آقای عنقا هم تلاشهای بنده را در زمینه کارگردانی دیدند و در نهایت همه شرایط دست به دست هم داد و همه دوستان کمکم کردند تا بشود به آرزوی سالیان درازم برسم. داستان «بدنام» چه نکتهای داشت که فکر میکردید برای مخاطب سریال هم میتواند جذاب باشد؟ از روز اول قرار بود یک داستان عاشقانه تعریف کنیم که مخاطب امروز باورش کند اما خلاصهاش شاید این باشد که «بدنام» برای من داستان ابعاد مختلف انسانی با محوریت عشق است. مثلا یکی از ابعادش مساله همیشگی مواجهه ظالم و مظلوم است. مظلومی که یک جا کم میآورد و تصمیم به انتقام از ظالم میگیرد. بُعد دیگر شاید پرداختن به مساله «هدف، وسیله را توجیه میکند» باشد. اینکه وقتی چنین چیزی بشود قانون زندگیات، آن وقت یک جایی که اصطلاحا تاسی که انداختی خوش ننشیند تا چه حد میتواند همه جهانت را به چالش بکشد یا حتی بعد اصالت در «قضاوت»های انسانی. و خب همه این ابعاد در قصه «بدنام» زیرمجموعه روایت عشق است. پس ژانر بدنام یک درام عاشقانه است؟ بدنام بیشتر ملودرام است تا درام. همان طور که خودش هم میگوید یک ملودرام عاشقانه سر راست است. چیزی شبیه داستانهای عاشقانه کلاسیک و هیچ ادعای بیشتری ندارد. چقدر سعی کردید به قواعد این ژانر پایبند باشید؟ خب جهان آثار عاشقانه به مفهوم خاصش همیشه از یک مسیر مشخصی پیروی میکنند. فرم داستانی بیشتر آنها معمولا شبیه مفهوم غربی «سفر قهرمان» یا نسخه شرقیاش «هفت شهر عشق» جناب عطار است. عاشق میشوید و این عشق وقتی در بوته آزمایش جدی قرار میگیرد تازه عیارش مشخص میشود. ما هم در «بدنام» همه سعیمان را کردیم که عشقی را در ملتهبترین شکل خود به نمایش بگذاریم. به همین دلیل همان مسیری را رفتیم که در بیشتر عاشقانههای مهم جهان مخاطب شاهدش است و شاید دلیل استقبالی که به لطف خدا مخاطب از «بدنام» کرده همین جهان شمول بودن مسیر عاشقی کردن است. یعنی کنسرت رفتن و قهوهخانه رفتن و پارک رفتن و کلیپهای متوالی و قهر و آشتی و اینها بخشی از عشق است؟ اینها اسباب عشق است. عشق نتیجه مسیری است که تو به انواع مختلف با آن کسی که به هر دلیلی بهش جذب شدهای طی میکنی. در داستان ما هم، اینها که در سوالتان اشاره کردید و بیشترش حتی، بخشی از یک عشق تازه متولد شده که بر پایه اتفاقات و کمبودها و اشتراکات شکل گرفته. مثل هر عشق دیگر. و در جهان مردم عادی کوچه و خیابان هم این چیزها جزیی از عشق هست. دو عاشق به هر شکلی دوست دارند با هم باشند و هر بهانهای را برای با هم بودن پیدا کنند. کنسرت بروند، ساز بزنند، دایره اجتماعی رفقا داشته باشند، رستوران بروند، با هم دعوا کنند، از هم جدا شوند به هم برگردند، آبمیوه فروشی و خرید و به قول امروزیها دور دور بروند، لحظات حسی عمیق داشته باشند و دهها چیز مشابه دیگر که بین یلدا و اسماعیل هم هست. اما عشقهای زیادی در دنیا نیستند که ابتدا با هدف انتقام از پدر معشوق شروع شود و در ادامه به آن عشق غافلگیرکننده برسد. درام «بدنام» این جنس از عشق است. این یعنی انتقاداتی که در فضای نقد به سریال در مورد زیاد بودن سکانسهای عاشقانه و آرام بودن روایت داستان است را نمیپذیرید؟ بحث پذیرفتن یا نپذیرفتن من نیست. اولا به نظرم مخاطب گسترده بدیهی است که با خودش تضارب آرا بیاورد. پس در بحث سلیقه حتما هر چیزی ممکن است اما عشق و احساسات را در ملودرام نمیشود با ریتم و تمپوی بالا هیجانی تعریف کرد. هیجان در ذات لحظههاست. لازمه اول چنین آثاری این است که احساس عشق باید بین دو کاراکتر اصلی منعقد شود و مهمتر در پس ناخودآگاه مخاطب، تا بعد بتوان آن را به درستی به چالش کشید. واقعیت این است که تا رسیدن به لحظه وصال برای عاشق و معشوق زمان به کندی میگذرد. پس از وصال است که تازه گرفتاریها و چالشهای اصلی آغاز میشود. درست همانطور که از قسمت 12 به بعد سریال مخاطب ما هم مشاهده کرده که داستان کمکم دارد تغییر فضا میدهد. یکی دیگر از ایراداتی که منتقدان به سریال میگیرند و اتفاقا سوژه بسیاری از رسانهها هم به سریال بوده استفاده زیاد از مسائل اروتیک و کلیشههای فراوان در روایت داستان «بدنام» است. چقدر این نقد را میپذیرید؟ اولا کلیشه همیشه وجود داشته و همیشه هم مورد استفاده بوده و خواهد بود و این الزاما بد نیست. کلیشهها در تاریخ به واسطه تمایلات و ناخودآگاه جمعی ما شکل گرفته. هزاران بار بوده و هزاران بار دیگر هم خواهد بود. و یادتان باشد حتما