وقتی از او پرسیدند دوست دارد چگونه بمیرد، جوابش درباره کیفیت مرگ نبود؛ درباره آن چیزی بود که پس از مرگ در ذهن مردم باقی میماند. دوست نداشت روزی کسی از رفتنش خوشحال شود. دوست داشت بگویند:«حیف شد.» و بعد آن جمله ماندگار را گفت:«دوست دارم از یاد آدمها نروم.» خبرآنلاین: مردی که بخش بزرگی از عمرش را صرف خنداندن مردم کرده بود، اینبار در میان اشک بدرقه شد. صبح چهارم مرداد ۱۴۰۵ مقابل تالار وحدت، مردمی آمده بودند تا با بازیگری خداحافظی کنند که برای چند نسل فقط یک چهره روی پرده نبود؛ بخشی از خاطره جمعیشان بود. (۱) سالها پیش از آن روز، وقتی از اکبر عبدی پرسیده بودند دوست دارد چگونه بمیرد، جوابش بیش از آنکه درباره مرگ باشد، درباره آدمهایی بود که بعد از او میمانند. دلش نمیخواست روزی دربارهاش با نفرت یا بیاعتنایی حرف بزنند. دوست داشت بگویند: «حیف شد.» و بعد جملهای گفته بود که حالا، پس از مرگش، معنای دیگری پیدا کرده است: «دوست دارم از یاد آدمها نروم.» (۲) اگر زندگی عبدی را فقط با تعداد فیلمها، جوایز و نقشهایش تعریف کنیم، چیزی از اصل ماجرا گم میشود. او در طول سالها آنقدر درباره خودش، خانوادهاش، نقشهایش، کارگردانهایی که دوستشان داشت، بیماری، اعتیاد، مردم و حتی مرگ حرف زده بود که میتوان بخش مهمی از زندگیاش را از لابهلای همان گفتهها دوباره ساخت. این، روایت اکبر عبدی است؛ تا جایی که ممکن است، به روایت خودش. از النگوهای مادر تا رؤیای بازیگری پیش از «مادر»، «اجارهنشینها» و «آدمبرفی»، پیش از سیمرغ و شهرت، پسری بود که دلش میخواست بازیگر شود. عبدی تعریف کرده بود که مادرش، «ساداتخانم»، دست او را گرفت و برای آشنایی با هنر به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در نازیآباد برد. هزینه این علاقه اما برای خانواده کم نبود. به روایت خودش، مادر چند النگو فروخت تا بتواند نام پسرش را در کلاسهای هنری بنویسد. (۳) همزمان با درسخواندن، شاگرد آهنفروشی پسرعمویش هم بود و تراشکاری و قالبسازی یاد میگرفت. مدتی هر دو مسیر را کنار هم پیش برد؛ تا جایی که کار هنری آنقدر پررنگ شد که تصمیم گرفت حرفه دیگر را کنار بگذارد. (۳) سالها بعد، وقتی از کودکی و نازیآباد حرف میزد، روشن بود که آن محله برایش فقط یک نشانی در شناسنامه نبود. عبدی معتقد بود بازیگر باید آدمهای دوروبرش را ببیند و بشناسد؛ چون شخصیتهایی که روی پرده جان میگیرند، از همین آدمهای واقعی میآیند. در گفتوگویی دیگر حتی بخشی از لهجهها، رفتارها و منش شخصیتهایش را وامدار پدرش میدانست. (۴) شاید یکی از دلایل آشنابودن بسیاری از شخصیتهای عبدی نیز همین بود. آدمهایش، حتی وقتی اغراقشده بودند، بوی کوچه و بازار میدادند. محبوبیت برای ماندگارشدن کافی نیست. تاریخ سینما پر از بازیگرانی است که زمانی ستاره گیشه بودند و بعد آرامآرام از حافظه عمومی کنار رفتند. درباره عبدی، مسئله دیگری وجود داشت: سخت میشد او را در یک قالب نگه داشت. میتوانست پسربچه باشد، پیرمرد شود، مردی سادهدل و آسیبپذیر باشد یا زیر چند ساعت گریم به زنی سالخورده تبدیل شود. میتوانست تماشاگر را با چند حرکت بخنداند و در فیلمی دیگر، بدون تغییر عمده همان صورت، او را بغضآلود کند. خود عبدی هم از گرفتارشدن در یک تیپ میترسید. میگفت بعد از موفقیت بعضی نقشها، پیشنهادهای مشابه فراوانی دریافت کرده اما همه را نپذیرفته، چون نمیخواست تماشاگر فقط یک تصویر از او انتظار داشته باشد. (۶) او کمدی را هم کار سادهای نمیدانست. در گفتوگوی اختصاصی با آیفیلم، نگاهش این بود که بازیگر کمدی باید موقعیت و شخصیت را کاملاً جدی بگیرد؛ خنده باید نتیجه باورپذیری شخصیت باشد، نه اینکه بازیگر از ابتدا برای خنداندن تقلا کند. (۶) سالها پیشتر هم گفته بود حتی فیلمی را که خودش از نظر کیفی چندان بالا نمیداند، هنگام بازی جدی میگیرد؛ چون برای نقش وقت گذاشته و با آن زندگی کرده است. (۴) این شاید بخشی از راز عبدی بود: برای مردم کمدین بود، اما خودش ظاهراً هیچوقت شخصیتش را شوخی نمیگرفت. علی حاتمی؛ کارگردانی که سیمرغ را پیشبینی کرد در میان کارگردانهایی که عبدی با آنها کار کرد، علی حاتمی جای دیگری داشت. «مادر» فقط یکی از مهمترین فیلمهای کارنامه حاتمی نبود؛ یکی از نقاط تعیینکننده زندگی حرفهای اکبر عبدی هم شد. غلامرضا، با آن معصومیت کودکانه در بدن یک مرد بالغ، میتوانست بهراحتی به کاریکاتور تبدیل شود؛ اما عبدی مرزی باریک میان طنز و اندوه پیدا کرد. خاطره یکی از صحنههای فیلم را سالها بعد با جزئیات تعریف کرد؛ همان لحظهای که غلامرضا از پشت، چادر مادر را میگیرد، میبوید و رها میکند. عبدی گفته بود این حرکت را برای تمرین نگه نداشت تا حس آن در برداشت اصلی از بین نرود. پس از اجرا متوجه شد کسی «کات» نمیدهد؛ وقتی نگاه کرد، حاتمی و تعدادی از عوامل صحنه اشک میریختند. (۴) از حاتمی خاطره دیگری هم داشت: به روایت عبدی، کارگردان «مادر» همان زمان به او گفته بود که برای این نقش سیمرغ خواهد گرفت. پیشبینی درست بود. (۶) عبدی بعدها گفت خوششانس بوده که در ابتدای کارش فرصت همکاری با فیلمسازانی چون حاتمی، داریوش مهرجویی و ناصر تقوایی را پیدا کرده است. (۴) ناصر تقوایی؛ «مفهوم سینما را به من یاد داد» وقتی عبدی در فروردین ۱۳۹۶ روبهروی مهران مدیری در «دورهمی» نشست، صحبت به ناصر تقوایی و «ای ایران» رسید. خلاصه قضاوتش درباره تقوایی فقط یک جمله بود: «تقوایی مفهوم سینما را به من یاد داد.» (۵) عبدی توضیح داده بود که از تقوایی راهرفتن مقابل دوربین و فهم و درکی را که بازیگر باید از نقش داشته باشد آموخته است. (۵) چنین جملهای وقتی مهمتر میشود که بدانیم عبدی در دهههای بعد در فیلمهای بسیار متفاوتی بازی کرد؛ از آثار مؤلفان جدی سینما تا تولیدات کاملاً تجاری. با اینهمه، هنگام مرور آغاز راه، هنوز از همکاری با مهرجویی، حاتمی و تقوایی بهعنوان یک خوششانسی یاد میکرد.