به مناسبت دویستوهفتادونهمین سالگرد قتل: تکیه صرف بر مشروعیت نظامی، در بلندمدت نتوانست جای خالی مشروعیت سیاسی، مذهبی و اجتماعی را پر کند. به بیان دیگر، همان چیزی که دولت نادری را ساخت، درنهایت آن رانابود کرد. وقتی پیروزیهای نظامی دیگر نتوانستند رضایت اجتماعی تولید کنند و خود دولت به عامل فشار، ناامنی و بدگمانی بدل شد، ارتش و شمشیر نیز از ابزار اقتدار به بستر توطئه و فروپاشی تبدیل شدند. در تاریخ ایران، کمتر چهرهای را میتوان یافت که همچون نادرشاه افشار همزمان با اقتدار، فتوحات گسترده و خشونت سیاسی شناخته شود. او در میانه آشوبهای پس از صفویه، از دل هرجومرج برخاست و با تکیه بر نیروی نظامی و ارادهای سختگیرانه، استقلال ایران را بازگرداند و امپراتوریای را بنیان گذاشت که نامش در بسیاری از سرزمینهای پیرامونی طنینانداز شد. با این حال، همان قدرتی که نادر را به اوج رساند، درنهایت زمینهساز سقوط او نیز شد. قتل نادرشاه در اواخر خرداد ۱۱۲۶ خورشیدی، تنها یک ترور سیاسی ساده نبود؛ بلکه حاصل مجموعهای از عوامل پیچیده، از استبداد روزافزون، مالیاتهای سنگین، جنگهای فرساینده، بدگمانیهای شخصی و نارضایتی گسترده در میان سرداران و درباریان بود. بررسی این واقعه، تلاشی است برای فهم یکی از مهمترین بزنگاههای تاریخ ایران؛ جایی که اقتدار مطلق، به شکلی ناگهانی، جای خود را به فروپاشی و آشوب داد. نادرشاه؛ احیاگر قدرت ایران در عصر فروپاشی نادرشاه افشار، بنیانگذار سلسله افشاریه، در حافظه تاریخی ایران بیش از هر چیز با بازسازی اقتدار سیاسی و نظامی کشور شناخته میشود. در روزگاری که دولت صفوی از هم پاشیده بود و نیروهای افغان، عثمانی و روسیه بخشهایی از ایران را در اختیار داشتند، نادر توانست در مقام یک فرمانده نظامی، هم شورشهای داخلی را سرکوب کند و هم نیروهای خارجی را به عقب براند. بیرون راندن قوای متجاوز عثمانی و روسیه، شکست دادن افغانها و بازگرداندن استقلال ایران، از مهمترین دستاوردهای او بود. فتح دهلی و لشکرکشی به ترکستان نیز نام او را در زمره کشورگشایان بزرگ تاریخ آسیا قرار داد. تا جایی که او را آخرین جهانگشای شرق و ناپلئون آسیا خواندند. با این همه، آنچه در روایتهای متعارف تاریخی کمتر مورد توجه قرار میگیرد، این است که اقتدار نادر از همان ابتدا بیش از هر چیز بر پایه نیروی نظامی استوار بود. او برخلاف صفویان، از پشتوانه دیرپای دینی-تباری برخوردار نبود و حکومتش، هرچند در میدان جنگ بسیار توانا بود، اما در عرصه مشروعیت سیاسی و اجتماعی، از آغاز با چالش روبهرو شد. همین شکاف، در سالهای بعد عمیقتر شد و خود را در شورشها، نارضایتیها و در نهایت در توطئه قتل او نشان داد. ریشههای جنون و بدگمانی؛ سایه شوم سال ۱۱۵۴ برای درک آنچه در شب قتل نادرشاه رخ داد، باید به چند سال قبل بازگشت. براساس منابع تاریخنگاری ازجمله کتاب «سلسلههای اسلامی جدید» در سال ۱۱۵۴ قمری، سوءقصدی نافرجام به جان نادرشاه در جنگلهای مازندران صورت گرفت. اگرچه نادر از این ترور جان سالم به در برد، اما این واقعه تأثیرات روانی و سیاسی ویرانگری بر او گذاشت. شبهاتی در دربار شکل گرفت که پسر ارشد و دلاور او، «رضاقلی میرزا»، در این توطئه دست داشته است. نادرِ گرفتار در دام سوءظن، فرمان به کوری فرزندش داد؛ اقدامی که روان او را درهم شکست و پس از آن، پایههای اعتماد در حکومت افشاریه لرزید. از آن پس، نادرِ جهانگشا به پادشاهی شکاک، بیرحم و منزوی تبدیل شد که حتی به سایه خود نیز اعتماد نداشت. از سوءظن شاه تا ورود مهاجمان به خیمه لارنس لاکهارت، ایرانشناس و مورخ انگلیسی، در اثر معروف خود «نادرشاه»، ماجرای قتل او را با جزئیاتی قابل توجه شرح داده است. به روایت او، نادر در ماههای پایانی عمر در اوج خشونت حکومت میکرد و به دلایل مختلف به همه سردارانش بدگمان شده بود. او شبی سرداران را فراخواند و به آنان گفت که از نگهبانان خود راضی نیست و باید بامداد روز بعد، همه آنها را بازداشت و زنجیر کنند و اگر کسی مقاومت کرد، از کشتن او نیز دریغ نورزند. لاکهارت مینویسد همین دستور سری، از طریق یک نوکر گرجی به اطلاع سرداران رسید و آنان را مصمم کرد که پیش از آنکه خود قربانی شوند، نادر را از میان بردارند. به نوشته لاکهارت، تا پاسی از شب گذشته بود که مهاجمان به سوی خیمهای رفتند که نادر آن شب را در سراپرده «چوکی»، دختر محمدحسنخان قاجار، به سر میبرد. ترس آنچنان بر آنان غلبه داشت که بسیاری جرأت ورود به چادر را نداشتند. درنهایت، فقط محمدخان قاجار، صالحخان و فردی دیگر وارد خیمه شدند. «چوکی» با دیدن آنان، نادر را بیدار کرد. شاه از جا برخاست و شمشیر کشید، اما پایش در طناب چادر گیر کرد و بر زمین افتاد. تا خواست برخیزد، صالحخان ضربتی وارد کرد که یک دست او را قطع کرد و سپس محمدخان قاجار سر نادرشاه را از تن جدا ساخت. گزارش کشیش لویی بازن؛ توصیفی از درون اردوگاه روایت دیگری که اهمیت ویژهای دارد، گزارش کشیش لویی بازن، پزشک مخصوص نادرشاه، است؛ کسی که آن شب در چادری نزدیک خیمه نادر حضور داشت. بازن در نامهها و یادداشتهای خود، لحظات قتل را از نزدیک وصف میکند. به گزارش او، مهاجمان پس از کنار زدن موانع، به خوابگاه نادر رسیدند. شاه از صداها بیدار شد و با صدایی دهشتناک فریاد زد: «کیست؟ شمشیر من کو؟ توپوز [چماق] مرا بیاورید.» بازن مینویسد این فریاد برای لحظهای مهاجمان را دچار ترس کرد و آنان بیاختیار عقب رفتند. اما در همین هنگام محمدقلیخان و صلاحخان وارد شدند و دیگران را به پیشروی واداشتند. نادر که نیمهعریان بود، هدف ضربه شمشیر قرار گرفت و بر زمین افتاد. چند نفر دیگر نیز شمشیرهای خود را در بدن او فرو بردند. بازن از قول نادر نقل میکند که در واپسین لحظات، در حالی که در خون میغلتید، فریاد زد: «چرا مرا کشتید؟ مرا نکشید، هرچه دارم از آن شما.» اما سودی نداشت و صلاحخان با ضربهای دیگر، سر او را از تن جدا کرد. ای