بهگفته ملکیان: «گذشتهام در یک حالت مالیخولیایی یعنی سودایی-مزاجی-غمزدگی میگذشت، نه اینکه لزوماً به این معنا باشد که محیط خانوادگی ما محیطی بود که بچهها در آن غمزده بار آیند، ولی بهخاطر سنخ روانی من، همیشه وقتی کودکیام را تصور میکنم، گوشه یک اتاق، کنج یک زاویه نشسته بودم، یک حالت مالیخولیایی در من بود» به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، سرویس دینواندیشه ایبنا، گفت و گو با مصطفی ملکیان را منتشر کرده است. ایبنا در مقدمه این گفت و گو نوشته است: «امسال، هفتادمین سالروز تولد مصطفی ملکیان پژوهشگر فلسفه، مترجم و نویسنده است. وی بخش عمده پژوهشهای خود را به فلسفه اخلاق، فلسفه دین، اگزیستانسیالیسم و نظایر آن اختصاص داده، نیز به ترجمه آثار سترگی از فلاسفه معاصر غرب همت گماشته، که از آن جمله است تامس نیگل، چارلز تیلور و ردولف آلرس، همچنین تألیف و ترجمه در باب اندیشمندانی چون اسپینوزا، جیمز، ویتگنشتاین و نظایر آن. اما گذشته از این صبغه علمی و پژوهشی، ملکیان روی دیگری هم دارد که نیک میتوان آن را از لابهلای احوال وی در کودکی و نوجوانی جست. اخیراً محمد صادقی روزنامهنگار در برنامه اینترنتی «مجال گفتوگو» با مصطفی ملکیان به گفتوگو نشسته است که متن آن از نظر میگذرد.متن پیش رو، متن کامل، و دربردارنده بخشی جاافتاده در برنامه اینترنتی نیز هست.» روحانی شیعه ایرانی و پدر مصطفی ملکیان در آغاز از پدر و مادرتان بگویید و از ایشان چه به ارث بردید؟ بهگمانم، هم پدر و هم مادرم خیلی اخلاقیتر از متوسط مردم بودند. سطح اخلاقی زندگیکردنشان بالاتر از سطح اخلاقی زندگی کردن عموم مردم بود، از متوسط به بالا بودند. پدر من اساساً شخصیت عارفمسلکی بود، بدون اینکه به هیچ فرقهای و هیچ روش طریقتی التزام داشته باشد و اصلاً حتی بقیه را از این التزامها نهی میکرد، ولی واقعاً عارفانه زندگی میکرد. هیچ تعلقی به مال دنیا نداشت، هیچ تعلقی به ریاست و تفوق و قدرت، مطلقاً نداشت. و از این لحاظ باید گفت که کممانند بود. من مادرم را بیشتر با سه خصلت میشناسم. یکی با خصلت سختکوشی. من در طول زندگی خودم البته، زنی به سختکوشی مادرم ندیدم. هر وقت مادر من را میدیدید، در حال انجام دادن کاری بود. هیچوقت بیکار نمینشست. ویژگی دومی که در مادرم بود، ویژگی کندکاری و دقت بیش از حد در انجام دادن یک کار بود؛ یک نوع کمالگرایی بهگمان من در مادرم بود. و ویژگی سوم هم اینکه خیلی نازکدل، رقیقالقلب و نسبت به فرودستان بسیار متواضع بود و خودش را همیشه عین فرودستان مینمود، با اینکه نه بهلحاظ پدر و مادر خودش و نه بهلحاظ همسرش، از فرودستان جامعه محسوب نمیشد، اما خیلی سعی میکرد در هیچجایی تفاوتی نکند با یک زن از زنان فقیر جامعه. این ویژگی سوم ایشان، بهنظرم خیلی ویژگی شاخص و بارزی بود و همه اعتراف داشتند به اینکه در نهایت تواضع و خودنابینایی و ندیدن خود و خود را از هیچکس متمایز نکردن، به طریق اولی ممتاز نکردن، این ویژگی در مادرم بود. اما اینکه من از ویژگیهای پدر و مادرم چه به ارث بردهام، به نظرم میآید که از پدرم سه چیز بهصورت رقیق و اندک به من به ارث رسیده است. یکی تأکید خیلی بلیغ پدرم بر اینکه علم و معرفت را برای هیچچیز دیگری، رسیدن به ثروت، شهرت، قدرت، حتی به مدرک، وسیله نکنم. پدر من میگفت که اگر عاشق علمی، علم را باید برای خودش بخواهی، نه اینکه وسیلهای کنی برای رسیدن به چیز دیگری. نکته دوم اینکه، پدر من خیلی بیاعتنا به ثروت و ریاست بودند. خودم هم نه رغبتی به ثروت دارم و نه رغبتی به تفوق و برتری و ریاست و قدرت. اصلاً این دو عطش در من نیست. هیچوقت در زندگی از هیچ فرصتی استفاده نکردم برای اینکه از طریق آن فرصت به ثروت یا قدرتی برسم. و ویژگی سوم هم علاقه به تدریس است. پدر من به تدریس خیلی علاقهمند بود. هیچکاری به اندازه تدریس برایش لذتبخش نبود. و اما از مادرم فکر میکنم دو ویژگی به من رسید. یک ویژگی که ویژگی مثبتی هم نیست، کمالگرایی است. طبعاً کمالگرایی یک نوع وسواس و کندکاری در انسان پدید میآورد. من از این ویژگی البته بهجد راضی نیستم و معتقدم کمالگرایی نه برای مادیت و نه برای معنویت انسان سودمند نیست. و اینکه یا کار را نباید کرد یا باید بهطور کامل و بهترین صورت ممکن آن را انجام داد و تا یقین نداشته باشم که کار را بهکاملترین صورت ممکن انجام میدهم اصلاً به آغاز کردن کار اقدام نکنم. این ویژگی در مادر من بود و در من هم هست. ویژگی دومی که در مادرم بود، نازکدلی و عاطفیبودن شدید بود که در من هم وجود دارد. از این نظر، اگر بخواهم با سنخشناسی شخصیت یونگ حرف بزنم، من سنخ متفکر ندارم، سنخ احساسی دارم. در من احساس خیلی بر تفکر غلبه دارد. مادرم هم به این صورت. بنابراین، گمان خودم این است که این سه ویژگی را از پدر و این دو ویژگی را از مادرم دارم. اگه میتوانستید یکی از عزیزان از دسترفتهتان را دوباره ببینید کدام را انتخاب میکردید و اگر فقط یک جمله میتوانستید به او بگویید، چه میگفتید؟ اگر بنا بر این بود که فقط یکی را انتخاب کنم، مادرم را انتخاب میکردم و جملهای هم که به مادرم میگفتم این بود که: «مادر! شما در حالی از دنیا رفتید که من بینهایت سپاسگزاری به شما بدهکار بودم و بینهایت پوزشخواهی. بینهایت سپاسگزاری از بابت این همه زحمتی که برای من کشیدید و من هیچ سپاسگزاری از شما نکردم. و بینهایت پوزشخواهی از بابت ظلمهایی که به شما کردم و هیچوقت عذرخواهی و پوزشخواهی نکردم. البته واقعیت این است که این سخن را به پدرم هم باید بگویم، اما گمان میکنم اگر بنا باشد در این باب، انگشت روی یکی از این دو بگذارم، نسبت به مادرم بیشتر بدهکارم. با اینکه بدهکاریام به هردوی آنها بینهایت است، ولی نه از آنها پوزشخواهی کردم و نه سپاسگزاری. کودکیتان را در یک یا دو جمله توصیف کنید. گمان کنم اگر بناست کودکی من در دو جمله بیان شود، باید گفت که کودکی بیکو