واژه ای که زمانی در فلسفه نیچه و رمانهای داستایفسکی به بحران معنای انسان مدرن اشاره داشت، امروز دوباره به ادبیات سیاسی غرب بازگشته است. بسیاری از تحلیلگران اروپایی و آمریکایی، دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین را نماد نوعی «نیستانگاری سیاسی» میدانند؛ سیاستی که در آن قدرت جای ارزش را میگیرد، حقیقت نسبی میشود و کرامت انسان دیگر معیار تصمیمگیری نیست. رویداد۲۴| علیرضا نجفی- آری، اکنون دیگر آن ناخواندهترین میهمانان از راه رسیده، دقالباب کرده و قدم به خانههایمان گذاشته. جهان انسانها دیگر تماما در بند چنین ابلیسی است؛ انسانها «بیجهان» شدهاند و زیست و کنش فردی و جمعیشان، هردو، مقهور و مسخّر این شبح وهمانگیز است. فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، در اواسط قرن نوزدهم میلادی، نام این میهمان ناخوانده را فاش کرد: نیهیلیسم، و نسبت به عواقب هولناک اخلاقی و روانی آن هشدار داد؛ و مهمتر از او، نویسندگان روسی_ ابتدا تورگنیف، و سپستر داستایفسکی_ در نیهیلیسم سیاسی کندوکاو کردند. نیستانگار، این پدیدۀ مدرن و مردانه، در آن روزگار همچون مأیوسی تمامعیار در برابر نظم اروپای کهن و اندیشههایش قد برافراشت. ویرانگری، براندازی، که هوای عقل روشنگری و قاعدههایش و سراسر نظام اخلاقیاش را یکباره خالی کرد. خدا مرده بود؛ تمام. همۀ آن ریاکاریِ مسیحیِ بورژوازی: هیچ نبود جز جعلی مناسکپرستانه و چسبِ نظام. زوال بود و زرقوبرقِ میانتهی. نیچه گوهر نیستانگار را چنین تشخیص میدهد: «نفی ریشهای ارزش، معنا، و هرآنچه خواستنی است». حقیقت؟ فقط سرِهمبندیِ بشری. باید فهمید که متأسفانه خیالِ انسان بهمثابۀ همکاری شایسته در مدرنیّت انساندوستانه راه به جایی نخواهد برد؛ این موجود نحیف را توانش نیست. از نیچه تا ترامپ؛ بازگشت یک مفهوم قدیمی اکنون، اما چرخی کوتاه بزنیم به روزگار خویش، آنجا که چندی پیش سفری صنفی-اروپایی به دل دهشت این روزگار رخ داد، به واشنگتن، نزد ترامپ، تا یکجا و هشتنفره در برابرش سینه سپر کنند. زیرا نیستانگار دیگر بار بر آستانۀ در ایستاده است، و این بار با ظهوری دوچهره. از آن زمان که هم پوتین و هم ترامپ، اروپای کهن را پایانیافته و در بهترین حالت شیئی موزهای میپندارند، در افکار عمومی غرب توافقی نادر شکل گرفته که این دو مرد بزرگ را نیستانگار میخواند؛ از چپ تا راست طیف سیاسی. اجماع چنین است: نیستانگاری چیز خوبی نیست. مورخی به نام مارسی شُر، ترامپ را به «نیستانگاری اخلاقی» متّهم میکند و میگوید برای این مرد اساساً درست و نادرست معنایی ندارد؛ همکارش، آن اپلبام، این تشخیص را به شرق حواله میدهد و میگوید روسیۀ امروز بر چیزی جز فساد و نیستانگاری و قدرت شخصی پوتین استوار نیست. دیوید بروکس، ستوننویس نیویورک تایمز، از «نیستانگاری سوزندهای» سخن میگوید که خود را در ازدسترفتن اعتماد به ارزشهای فرهنگ خویش نشان میدهد؛ جیمز هانتر، جستارنویس، شوق ویرانگری نیستانگارانه را شرح میدهد. افبیآی از گونۀ تازهای از تروریست سخن میگوید: «افراطیّ خشونتطلب نیستانگار» که جز ویرانی چیزی نمیخواهد. نویرشه تسایتونگ میگوید نیستانگاری در سیاست خارجی جای مداخلهگری نظامی آمریکا را گرفته است. والاستریت ژورنال از «وحشیگری نیستانگارانهٔ» پوتین مینالد، گاردین از «تحقیر نیستانگارانه زندگی» در نگاه او، و دیتسایت تحلیل میکند که در «کائنات نیستانگارانهٔ دونالد ترامپ مجرمان وجود ندارند، فقط فرمانروایان برحق حضور دارند»، حالآنکه پوتین شاهد شکلگیری نظمی بهکلّی تازه در جهان است. ترامپ و پوتین، هر دو، در مقام ویرانگران نیستانگار نظام ارزشی غرب، همپیمان یافته میشوند؛ و نیز در مقام آفرینندگان امر نو، به صِرفِ قدرتِ محض. بیگمان، در این میان پای نیچهخوانی هم در کار است. نیستانگاری: مست از هیچ اما اینکه نیستانگار چیست، از همان آغاز پیدایش این مفهوم در اروپا، همواره تودرتو و رنگبهرنگ بوده است. او همچون پیکار بر سر قدرت، پیوسته در جنبش است؛ و جالب آنکه امروز تقریباً همۀ کنشگران سیاسی، از جِی. دی. ونس گرفته تا منتقدانش، از پوتین تا مخالفان سیاسیاش، از گنجینۀ همین تاریخ دستچین میکنند. نیستانگاریِ دیرینۀ اروپایی، همچون شعار و کردار، همچون ذهنیت و تجربه، اکنون اوجی رنگینکمانی را از سر میگذراند. از این رو، اگر کسی بهدنبال آن باشد که ببیند چه کسی پشت در ایستاده، اروپا نشانیِ درستی ست. دقیقاً همینجا، بر آستانۀ در، آزمونِ تصادف هماکنون در حال وقوع است. از انقلاب فرانسه تا ترامپ؛ یک میراث مشترک؟ پس یک بار دیگر، کوتاه به نقطه آغاز بازگردیم، که آن بسیار پیش از نیچه است. همچون تقریباً هرآنچه امروز دچار تلاطم شده، بازگشت یعنی: به سالهای حدود ۱۸۰۰. انقلاب فرانسه پایان یافته، ماشین بخار اختراع شده، جمعیت رو به فزونی ست، اینک به لحاظ انگارهای همگان به یکسان آزادند. اما در واقعیت نه. نیستانگاری در این سالها چنان هزارچهره در بستر روزگار پیچوتاب میخورد که تماشای کوتاه این پیچوتاب، خودْ تماشایی ست. در «مفاهیم پایه در تاریخ»، آن دانشنامۀ سترگ و ماندگار تاریخنگاری که طی دههها پژوهش پدید آمد، ردّ و نشان و سرچشمههای این پویایی را میتوان یافت. گرچه از سدههای پایانی قرون وسطی، پیکرۀ آن کافرِ منکر که به هیچ چیز باور ندارد در بحثها حضور داشته، nihil در لاتین یعنی «هیچ»، امّا نیستانگار مدرن تنها بر آستانۀ سدۀ نوزدهم، گویی در هیئت دانشجویی کتوشلوارپوش، سر برمیآورد و «نه» میگوید: در کشاکش با معماران عصر ــ کانت، گوته، سپس هگل ــ حکم میکند که خدایی در کار نیست، ولی بهجایش «منِ» خویش حضور دارد و جز آن، تنها خلأ، تقدیر، ضرورتی بیروح. هر گونه مرجعیّت در مذاب نقد بخار میشود. آنجا که زمانی تجربۀ حسّی، ایدهٔ روشنگرانۀ تغییر و جهانی آفریده با روحی الهی قرار داشت، برای نیستانگاران، پس از کانت، چیزی جز دستگاهی بیرمق برای تأمل انتزاعی باقی نمیمان