عصر ایران ؛ نهال موسوی - دو تصویر که در فاصلهی کمتر از بیستوچهار ساعت از دو ورزشگاه آمریکا به جهان مخابره شد، شاید بهتر از هر تحلیل تاکتیکی، معنای واقعی جام جهانی را نشان داد. در دالاس، کریستیانو رونالدو در حالی که پرتغال با گلی دیرهنگام از اسپانیا شکست خورده بود، اشک از چشمانش پاک میکرد و برای هوادارانش دست تکان میداد، آخرین جام جهانی مردی که در شش دوره پیاپی گل زده بود، بیقهرمانی به پایان رسید. یک روز بعد، در آتلانتا، لیونل مسی درست در لحظهای که آرژانتین دو گل عقب بود و توپ در زیر پای مصر میچرخید، از جایی که هیچکس انتظارش را نداشت بازگشت، پاس گل اول را داد، گل دوم را زد، و بعد تحت راهنمایی او گل سوم و پیروزی. وقتی سوت پایان به صدا درآمد، در حالی که همتیمیهایش او را به هوا پرتاب میکردند، اشک میریخت. یکی گریهی وداع بود، دیگری گریهی رهایی. اما هر دو از یک جنس بودند: از جنس فوتبال، وقتی که دیگر فقط بازی نیست. آنچه این دو صحنه را به هم پیوند میزند، فاصلهی میان دو حس متضاد نیست بلکه نزدیکی آنهاست. رونالدو 41 ساله، با ۲۳۳ بازی و ۱۴۶ گل ملی، تنها بازیکنی است که در شش جام جهانی گل زده، اما همان چیزی که تمام این سالها کم داشت، جامی که هرگز به آن نرسید، در همان دقایق پایانی، در برابر چشمان میلیونها نفر، برایش تمام شد. مسی 39 ساله، دقیقاً همان لحظهای که به نظر میرسید سرنوشتش هم قرار است شبیه رقیب دیرینهاش رقم بخورد، پنالتیاش را از دست داد و بعد، در اوج ناامیدی جمعی، همان چیزی را ساخت که کسی باورش نمیشد. یکی در آستانهی پایان یک مسیر بیست و سهساله ایستاد، دیگری در آستانهی حذف از شانس دفاع از قهرمانی. هر دو گریستند، چون هر دو در یک لحظه، تمام بار یک زندگی حرفهای را روی دوش خود احساس کردند. اما این اشکها فقط مال آن دو نفر نبود. در همان لحظه که رونالدو در دالاس گریه میکرد، در لیسبون و مادرید و در خیابانهای شهرهایی که حتی نامشان را هم نمیدانیم، هواداران رونالدو هم همراه او اشک ریختند، نه برای یک نتیجه، که برای پایان یک دوران. و در نقطه مقابل وقتی مسی در آتلانتا زانو زد، در بوینسآیرس و روزاریو (شهر محل تولد مسی) و در کوچه پس کوچههای از آرژانتین گرفته تا بنگلادش، جشنی به پا شد که هیچ ربطی به یک گل ساده نداشت؛ آنها هم گریستند، اما از شادی، از رهایی، از اینکه رؤیای دفاع از عنوان قهرمانی هنوز زنده بود. این دقیقاً همان چیزی است که فوتبال را از هر ورزش دیگری متمایز میکند: تواناییاش در اینکه احساسات یک نفر را، در یک لحظه، به میلیونها نفر در سراسر جهان منتقل کند، بیآنکه آنها هرگز آن فرد را دیده باشند. هیچ ورزش دیگری چنین دامنه تاثیرگذاری ندارد. یک مسابقهی بسکتبال یا تنیس هم میتواند هیجانانگیز باشد، اما در جغرافیایی محدود میماند. فوتبال، و بهخصوص جام جهانی، تنها رویدادی است که همزمان در قاهره، غزه، بوینسآیرس، لیسبون و تهران، ضربان قلب مردم را به یک ریتم درمیآورد. شاید دلیلش این باشد که فوتبال، برخلاف بسیاری از ورزشهای دیگر، نیازی به تجهیزات، زبان، یا حتی سواد ندارد، یک توپ و یک زمین خالی کافی است تا کودکی در حاشیهی نیل همان رؤیایی را در سر بپروراند که کودکی در حومهی ریو دو ژانیرو. وقتی این کودکان بزرگ میشوند و روزی به میدانی میرسند که تمام جهان تماشایشان میکند، هر شکست و هر پیروزیشان، شکست و پیروزی همان کودکیهاست که در جایجای دنیا پخش شدهاند. جام جهانی از همین رو یک نمایش دراماتیک جهانی است، نه به این دلیل که سازمان دهندگانش آن را چنین طراحی کردهاند، بلکه چون ساختار خود تورنمنت حذفی، بیرحم، و در عین حال باز برای معجزه است و زمینه را برای چنین لحظاتی فراهم میکند. در یک بازی حذفی، هر ثانیه میتواند سرنوشت یک مسیر بیستساله را تغییر دهد. رونالدو نمیدانست دقیقهی نودویکم قرار است آخرین دقیقهی حرفهایاش در جام جهانی باشد. مصر نمیدانست که دو گل جلو بودن در دقیقهی هفتادونه، هیچ تضمینی برای پیروزی نیست. این عدم قطعیت، همان چیزی است که فوتبال را به تئاتری زنده تبدیل میکند که هیچکس، نه بازیکن و نه تماشاگر، نمیداند پردهی آخرش چگونه بسته خواهد شد. شاید بتوان گفت رونالدو و مسی، در دو روز متوالی، دو روی یک سکه را به نمایش گذاشتند: سکهای که رویش نوشته شده «رفتن» و پشتش «ماندن». یکی از میدان رفت تا دیگر به جام جهانی بازنگردد، دیگری ماند تا شاید یکبار دیگر بتواند اوج بگیرد. اما هر دو، در آن لحظهی مشترک اشک، ثابت کردند که این ورزش، فراتر از برد و باخت و یک جدول، روایتگر همان چیزی است که هر انسانی در زندگیاش تجربه میکند: لحظهای که تمام تلاش یک عمر، در چند ثانیه، یا به اوج میرسد یا فرو میریزد.