مشهد- قصه حضور در میان دریای جمعیت تشییع پیکر مطهر رهبر شهید در مشهد؛ جایی که خبرنگار، بیش از آنکه گزارشگر واقعه باشد، صدای بغضهای فروخورده مردم بود. خبرگزاری مهر، گروه استان ها- حبیبه احسنی: گاهی سختترین مأموریت یک خبرنگار، پوشش رویدادی است که خودش هم یکی از عزاداران آن است. این روایت، قصه دو روز حضور در مشهد است؛ از سلامی که روبهروی حرم امام رضا(ع) با بغض آغاز شد تا آخرین وداع در رواق دارالذکر. آغاز یک سلام بیانتها هیچوقت تصور نمیکردم اولین دیدار با رهبرم اینگونه رقم بخورد. سالها هر وقت تصاویر دیدارهای مردمی را میدیدم، خودم را میان آن جمعیت تصور میکردم؛ سلامی، لبخندی و شاید چند ثانیه نگاه از نزدیک. اما حالا اولین قرار، قرار وداع بود. قرار بود بهجای چهرهای که سالها از قاب تلویزیون دیده بودم، پیکرش را بدرقه کنم. جادهای که رنگ عزا گرفت همهچیز از یک تماس شروع شد. وقتی مدیرم گفت: «باید برای پوشش مراسم تشییع از روز قبل به مشهد بیایی»، جمله کوتاهی بود، اما تا گوشی را قطع کردم، همان حس سنگینی که سالها پیش هنگام تشییع پدربزرگم تجربه کرده بودم، دوباره برگشت. نه میتوانستم اسمش را غم بگذارم، نه اضطراب. فقط میدانستم این مأموریت شبیه هیچ مأموریت خبری دیگری نیست. چهارشنبه حوالی ظهر از قوچان راه افتادیم. هرچه از شهر دورتر میشدیم، جاده بیشتر رنگ مراسم میگرفت. خودروها آرامتر از همیشه حرکت میکردند؛ نه از ترافیک، بلکه از حال و هوای آدمهایی که مقصد مشترکی داشتند. موکبها یکی پس از دیگری در حاشیه جاده برپا شده بودند. جوانی لیوان شربت را سمت رانندهای میگرفت که حتی فرصت پیاده شدن نداشت. چند متر آنطرفتر پیرمردی استکان چای را با هر دو دست تعارف میکرد، انگار میزبان خانه خودش باشد. دختربچهای بطری آب معدنی را میان خودروها تقسیم میکرد. خیابانی که ایران کوچک شد هیچکس از کسی نمیپرسید اهل کجاست؟ همین که مقصد یکی بود، کافی بود. مشهد از همان عصر چهارشنبه دیگر شبیه همیشه نبود. اگر کسی بدون اطلاع از ماجرا وارد خیابان امام رضا(ع) میشد، شاید تصور میکرد فقط چند ساعت مانده تا آغاز مراسمی بزرگ، اما حقیقت چیز دیگری بود. مردم از حالا آمده بودند. خیابان رودخانهای شده بود که از همه جای ایران در آن جاری بود. لهجهها فرق داشت، رنگ لباسها متفاوت بود، اما مقصود همه یکی بود. پیرمردی عصازنان آرام قدم برمیداشت، کنارش نوجوانی پرچم سرخی را روی دوش انداخته بود. چند قدم جلوتر مادری چفیهای روی کالسکه کودک کشیده بود تا آفتاب صورتش را نسوزاند، یا زن میانسالی ویلچر همسرش را میان جمعیت هل میداد. لهجه عربی از یک گوشه به گوش میرسید، ترکی از گوشهای دیگر؛ کردی، بلوچی، لری و… انگار ایران خودش را در یک خیابان خلاصه کرده بود. برایم سؤال بود چرا امروز؟ مراسم که فرداست… میتوانستند فردا صبح بیایند، کمتر خسته شوند، کمتر زیر آفتاب بمانند. اما انگار برای خیلیها انتظار هم بخشی از مراسم بود. کسی نمیخواست حتی یک دقیقه از این وداع را از دست بدهد. خبرنگار؛ میکروفن مردم بعد از تحویل کارت خبرنگاری، کارم شروع شد. در قوچان همیشه گرفتن مصاحبه مردمی سخت است؛ همه همدیگر را میشناسند و خیلیها ترجیح میدهند جلوی دوربین نروند. اما اینجا کافی بود میکروفن را بالا بیاورم؛ قبل از اینکه سؤال اول را بپرسم، خیلیها منتظر پاسخ دادن بودند. مردی که از بندرعباس آمده بود میگفت سه شب در راه بوده است. پیرزنی با لهجه غلیظ جنوبی، دستهای آفتابسوختهاش را بالا گرفت و گفت اگر دوباره لازم باشد، همین راه را باز هم میآید. جوانی که هنوز کولهاش را از دوش برنداشته بود، از اتوبوسی میگفت که جایی برای نشستن نداشت، اما هیچکس شکایتی نکرده بود. پدری کودک چندماههاش را روی دست گرفته بود و با لبخند میگفت: «خواستم وقتی بزرگ شد، بگویم تو هم در این بدرقه بودی.» من سؤال میپرسیدم، اما بیشتر وقتها فقط شنونده بودم. مردم دنبال خبرنگار نبودند؛ دنبال گوشی و دوربین هم نبودند. انگار فقط دلشان میخواست کسی روایتشان را ثبت کند. هر مصاحبه که تمام میشد، چند نفر دیگر جلو میآمدند. آن روز فهمیدم گاهی خبرنگار فقط میکروفن دست مردم است. بیخوابی در خیابانهای مشهد آفتاب کمکم پایین میرفت، اما خیابان آرام نمیشد. فکر میکردم شب که برسد جمعیت کمتر میشود؛ اشتباه میکردم. هرچه هوا تاریکتر میشد، خیابان بیدارتر میشد. موکبها همچنان چای میریختند، صدای مداحی از بلندگوها قطع نمیشد و پرچمهای سرخ زیر نور چراغها بیشتر به چشم میآمدند. از نیمهشب گذشته بود و برای پیدا کردن سوژه، بارها مسیر حرم تا چهارراه بسیج را رفتم و برگشتم. یک بار، دو بار، سه بار… بعد ناگهان متوجه شدم فقط من نیستم که بیقرار راه میروم؛ مردم هم همین کار را میکنند. به سمت حرم میروند، چند دقیقه بعد برمیگردند و دوباره راه میافتند. انگار هیچکس مقصدی نداشت، همه دنبال آرامش میگشتند. همان لحظه بیاختیار یاد بینالحرمین افتادم؛ یاد شبی که میان حرم امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) مدام رفتوآمد میکردم و هیچجا دلم آرام نمیگرفت. آن شب خیابان امام رضا(ع) هم همان حال را داشت. بیقراری میان همه تقسیم شده بود. نه کسی میتوانست بخوابد، نه کسی دلش میآمد خیابان را ترک کند. مشهد آن شب شهری بود که خواب را از یاد برده بود و همه منتظر بودند خورشید، آخرین روز وداع را آغاز کند. بدرقه زیر تیغ آفتاب قرار بود مراسم از ساعت شش صبح آغاز شود، اما خبر رسید که برنامه به ساعت ۱۴ موکول شده است. برای ما خبرنگارها این یعنی چند ساعت فرصت بیشتر برای نفس گرفتن، اما خیابان امام رضا(ع) انگار اصلاً معنای استراحت را فراموش کرده بود. مردمی که از عصر روز قبل آمده بودند همانجا مانده بودند؛ بعضی روی زیراندازهای کوچک کنار پیادهرو، بعضی زیر سایه موکبها و خیلیها هم اصلاً ترجیح داده بودند نخوابند. میترسیدند خواب بمانند و لحظهای از آخرین بدرقه را از دست بدهند. خورش