با گذشت ۱۱ سال از سحرگاه تلخ ۹مهر ۱۳۹۴ معصومه ابراهیمپور همسر زنده یاد هادی نوروزی با پشت سر گذاشتن تألمات شدید روحی بابت از دست دادن شریک زندگی و پدر فرزندانش با دلی غمگین اما امیدوار به آینده خود و فرزندانش هانی و هانا همچنان مشق زندگی میکند. نهم مهرماه سال ۱۳۹۴ بود که طرفداران پرسپولیس و همچنین علاقهمندان به فوتبال در کشورمان با شنیدن خبر درگذشت نابهنگام هادی نوروزی کاپیتان تیم پرسپولیس و بازیکن تیم ملی صبح خود را آغاز کردند تا در آن روز ابری که نم نم باران در شمال شهر تهران برغم این ضایعه میافزود به سختی این خبر غیر قابل باور را هضم کنند. در این میان «معصومه ابراهیمپور» که آن زمان ۲۵ ساله بود و دو فرزند ۷ و یک ساله داشت با ذهنی متلاشی و روحی به شدت تحت تاثیر قرار گرفته از خاموشی همیشگی شریک زندگیش، مقابل بیمارستان آتیه ایستاده بود اما به گفته خودش «نه کسی را میدید و نه کسی را میشناخت»! معصومه ابراهیمپور در گفتگویی خودمانی با خبرورزشی، با مروری کوتاه بر وقایع آن روز تلخ به آنچه طی این سالها بر خود و فرزندانش گذشته پرداخت و در اقدامی جالب توجه به نحوه آشناییاش با زنده یاد هادی نوروزی پرداخت. آنجا که زنده یاد «هادی» از دایی معصومه قول گرفته بود علاقهمندیاش به خواهرزادهاش را به اطلاع برادر معصومه (احد) نرساند. در ادامه صحبتهای شنیدنی همسر زنده یاد هادی نوروزی کاپیتان اسبق پرسپولیس و خاطرهای بازگو نشده از تولد ۱۲ سالگی هانا نوروزی که بصورت اختصاصی برای مخاطبان خبرورزشی بازگو شد را میخوانید: از آن روز تلخ فقط تاریکی مطلق یادم مانده از آن روز تلخ هیچ تصویری در ذهنم به یاد نمی آورم. همه جا برایم تاریک بود. همه چیز شلوغ و پرهیاهو بود. اصلاً خاطرم نیست کنار دستم چه فردی بود یا چه کسی مرا به آرامش دعوت میکرد. از آن روز تلخ و روزهای بعد از آن تنها چیزی که به یاد دارم تاریکی مطلق است. حتی وقتی در محوطه بیمارستان آتیه بودیم مرا به بخش اورژانس بردند و با داروهایی که به من تزریق کردند به قدری منگ و گیج بودم که درست متوجه اتفاقات پیرامونم نمیشدم. شوک بزرگی برای من که یک زن جوان ۲۵ ساله بودم محسوب میشد. امیدوارم هرگز کسی چنین شرایطی را تجربه نکند. زندگی دوبارهام از شمال شروع شد در حال حاضر من در شمال هستم و اینجا هوا بارانی است. فعلا از پسرم دورم چون هانی در تهران است. اینجا کنار پدر و مادرم هستم و مشغول کارهای روزمره خودم. بیشتر وقتم را با هانا سپری میکنم و سرگرم درس خواندن، ورزش کردن و یک سری کارهای دیگر هستم که همگی مربوط به آینده میشود. تقریبا دو و نیم سال بعد از آن اتفاق تلخ بود که تصمیم گرفتم به شمال بیایم و از آن فضا و از آن شرایط دور شوم. تصمیم خیلی خوبی گرفتم. چون تقریباً نود و چند درصد از زندگیم تغییر کرد و من تازه بعد از آن دو و نیم سال متوجه شدم که پیرامونم چه اتفاقاتی میگذرد. شاید برای کسانی که این حرفها را میشنوند غیر قابل باور باشد اما من ظرف دو و نیم سالی که در تهران بعد از آن شب تلخ زندگی میکردم اصلاً متوجه اتفاقات دور و برم نبودم. الان درست به یاد نمیآورم که مثلاً هانا در سن دو سالگی چه اتفاقاتی را تجربه کرد و یا اصلاً من او را در آن سن و سال بغل کردهام یا نه. درست وقتی به شمال آمدم تازه انگار دوباره زندگیم از نو شروع شد. من حتی خندههای بچههایم را هم در آن مدت متوجه نمیشدم و آنها را به یاد نمیآورم. حال روحی وحشتناکی داشتم. شوک بدی را تجربه کرده بودم. داغی که تازه بعدتر معنایش را فهمیدم دیدن چنین داغی برای یک زن جوان آن هم غیبت کسی در زندگیش که همه چیز او بوده لطمه روحی شدیدی بر انسان وارد میکند. من بعدها که به خودم آمدم تازه متوجه شدم همسر زنده یاد سیروس قایقران چه درد بزرگی را متحمل شده است. متاسفانه هنوز موفق نشدهام حضوراً ایشان را ببینم اما دورادور جویای احوالش هستم. من یک زن جوان ۲۵ ساله بودم و چنین تجربهای در زندگیم نداشتم. من تا به آن روز هرگز داغ سنگینی را تجربه نکرده بودم. حتی پدربزرگ و مادربزرگم را هم بعد از هادی از دست دادم. حالا تصور کنید من که یک دختر جوان بودم و به زندگی هادی وارد شده بودم بعد از چند سال چطور باید این داغ سنگین را تحمل میکردم. هادی هنوز همه زندگی ماست هادی هنوز هم که هنوزه یک بخش بزرگ از داستان زندگی من است، در واقع میتوانم بگویم او همه زندگی ماست. نه تنها او هرگز برای ما فراموش نمیشود بلکه با حضور در اجتماع و رفتن به این طرف و آن طرف و با برخورد گرم و شایستهای که از طرف هواداران پرسپولیس و مردم میبینیم احساس میکنیم که هادی هنوز زنده است و یک جایی دورتر از ماست و شاید یک روزی برگردد. از «گرین کارت» به روز مرگ هادی رسیدیم شاید باورتان نشود اما دغدغه ما تا پیش از آن اتفاق تلخ برنامهریزی برای آینده و کارهای بزرگ برای فرزندانمان بود. ما به فکر گرفتن گرین کارت بودیم و من به هادی گفته بودم کارهایت را جور کن و در یکی از سفرهای خارجی برای این موضوع اقدام کن که یکباره چنین اتفاقی برایمان رخ داد. هرگز یک ثانیه هم به چنین وضعیتی فکر نمی کردیم. تصمیمی برای نجات بچهها و خودش اینکه تصمیم گرفتم به شمال برگردم و کنار پدر و مادرم باشم توصیه کسی نبود. اما پیش خودم فکر کردم ماندن در آن فضا و آن محیط یک کار اشتباه است و شاید روی بچهها تاثیر منفی میگذاشت چون هانا داشت بزرگتر میشد و هانی هم با آنکه در تهران در مدرسه چند زبانه و آکادمیهای مختلف مثل مدرسه فوتبال فرشاد پیوس مشغول بود اما تصمیم گرفتم بچهها را از آن محیط دور کنم تا با تغییر شرایط در آرامش بیشتری رشد کنند. اتفاقاً تصمیمم خیلی به آنها کمک کرد چون بیشتر از آنها خود من به آرامش رسیدم و همانطور که گفتم تازه متوجه اتفاقات دور و برم شدم. باید مثل یک کوه پشت بچهها میایستادم از وقتی محل زندگیمان را به شمال تغییر دادیم تصمیم گرفتم برای فرزندانم یک مادر آگاه و سرحال باشم. کسی که مطالعه میکند،