گروه اندیشه: از منظر تئوری امنیت و جامعهشناسی سیاسی، سعید حجاریان در این نوشتار که در سایت مشق نو منتشر شده، به واکاوی مفهوم «نفوذ» پرداخته و آن را نه صرفاً پدیدهای تکنولوژیک، بلکه فرایندی «عاملمحور» و متکی بر زمینههای روانشناختی و فقر ساختاری میداند. او با تبیین تمایز میان الگوی جاسوسی «شبکهای» و «شعاعی»، تئوریهای کلاسیک مبتنی بر وجود شبکههای ایدئولوژیکِ منسجم را در دنیای کنونی فاقد کارآیی فنی قلمداد میکند. به زعم وی، نفوذ مدرن بر پایه عوامل تکافتادهای استوار است که مستقیماً به سرپلهای بیرون متصل هستند؛ از این رو، برچسبزنی بلوکی به جریانهای سیاسی به عنوان «شبکه نفوذ»، انحرافی تحلیلی است. حجاریان نشان میدهد که تسلط فضای «جاسوسیهراسی» بر دستگاه تصمیمگیری، کشور را وارد چرخه مخرب «جاسوسپنداری، گزینشگری حذفمحور و ناکارآمدی» میکند؛ وضعیتی که ورودی و خروجی حکمرانی را عقیم ساخته و با محافظهکاری مفرط، شجاعت دیپلماتیک و سیاستی را سلب میکند. از منظر نظریه جامعهشناختی، او نفوذ نهایی دشمن را نه در ترور و خرابکاری فیزیکی، بلکه در «فلج ساختاری» و انحطاط دولت به یک «دولت درمانده» میداند. راهکار برونرفت از این بنبست پنهان، گذر از الگوی اداره تودهای و کنترل امنیت از طریق «مخبران و منابع» و بازگشت به الگوی مدرن «دولت-ملت» است. حجاریان با ذکر مثال «شهروند مسئول» در جوامع توسعهیافته، تأکید میکند که جایگزینی انرژیِ «اعتماد عمومی» و نهادهای دموکراتیک (مانند رسانههای آزاد و صندوق رأی) با شک مداوم، تنها پادزهر در برابر نفوذ انسانی است؛ چراکه شفافیت برخاسته از مشارکت مدنی، هزینه رفتارهای پنهان را افزایش داده و موازنه میان «تحفظ امنیتی» و «کارآمدی ساختاری» را در نظام حکمرانی بازمیگرداند.این مطلب را در ادامه می خوانید: **** مدتی است بهواسطه شرایط کشور واژههایی نظیر «نفوذ»، «رخنه»، «حفره»، «جاسوس» و امثال اینها بر ادبیات سیاسی و مطبوعاتی سایه افکنده است. برخی افراد بهواسطه تجارب و مشاهداتشان به این قبیل موضوعات پرداختهاند و دیگرانی هم صرفاً از حیث تفنن و برچسبزنی حول این واژهها تولید گفتار و نوشتار کردهاند. این فضا حس «جاسوسیهراسی» (spyphobia) را در میان مردم پدید آورده و طبعاً ذهن سیاستگذاران هم درگیر شده است. در حالیکه جامعه سالم بیشتر مبتنی بر اعتماد و همپذیری است تا شک و طرد دیگری. با این اوصاف، هر چه هست باید گفت که این اولین بار نیست که ما با این وضعیت مواجه میشویم و قطعاً آخرین بار نیز نخواهد بود. بنابراین پرسش مقدر این خواهد بود که چگونه باید در وضعیتی که میپنداریم نفوذ فراگیر شده است، یا دستکم به عاملی تأثیرگذار تبدیل شده است، مفری برای حیات سیاسی و سیاستی بگشاییم. در ادامه تلاش میکنم تا حد توان به این مسأله پاسخ دهم. اول) روایت نفوذ. در گام نخست باید بر وجود پدیدهای بهنام «نفوذ»، بهمثابه یک بیماری، صحه بگذاریم و در وزندهی تحلیلی آن را به متغیری کماهمیت تقلیل ندهیم. در دنیای جدید، سلسله اتفاقات منتج به خرابکاری و ترور و… را اغلب به عوامل تکنولوژیک نسبت میدهند حال آنکه همواره نسبتی میان تکنولوژی و عوامل انسانی وجود دارد و باید سهمی برای عامل انسانی در نظر بگیریم. سهم عامل انسانی زمانی تقویت میشود که زمینههای تزلزل فردی میل به افزایش کند؛ این زمینهها چندبُعدی و متعدد هستند و بهخصلتهای روانشناختی، سیاسی و… مربوط میشوند اما در شرایط اقتصادی نابهنجار و فقر مزمن زمینههای لغزش عوامل انسانی بیش از پیش میشود. من در شرایط کنونی، اقداماتی از جمله سوژهیابی و مکانیابی ترورها را «عاملمحور» (agent-based) میدانم و سهم بیشتر را به عوامل انسانی میدهم تا تکنولوژی و اعتقاد دارم تغییر روایت ما از نفوذ میتواند در پیشگیری موثر واقع شود چرا که در زمینه ترور، خصوصاً ترورهای جدید، نمیتوان همچون گذشته قائل به مقابله و دفع خطر در لحظه بود. دوم) نفوذ و اعتماد عمومی. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بهواسطه فروپاشی نهادهای نظامی و امنیتی سازوکارهای مرتبط با ضدجاسوسی با اختلال جدی مواجه شد و فرآیند احیاء نهاد ضدجاسوسی نیز با کندی و دشواری فراوان پیش رفت. بهعبارت روشنتر، امر کارشناسانه ضدجاسوسی به دیده تحقیر نگریسته شد و تفاوتی میان ادارات هشتم و سوم ساواک، که یکی متولی ضدجاسوسی و دیگری متولی امنیت داخلی بود، گذاشته نشد. در این میان البته زندهیادان مصطفی چمران و مهدی بازرگان و ابراهیم یزدی نگاه متفاوتی به موضوع داشتند. آنها ضدجاسوسی را امری ملی و تخصصی تلقی کردند و آتش حرارت انقلابی را با عقل سرد خویش کنترل کردند و از برخی ظرفیتهای بهجا مانده بهره گرفتند. به گواه تاریخ در آن مقطع، که نهادها متلاشی شده بودند، علاوه بر امریکا و انگلستان، سرویسهای اطلاعاتی عراق و ترکیه و پاکستان و افغانستان و حتی کشورهای جنوب خلیج فارس بیش و کم مشغول به فعالیت جاسوسی بودند. مضاف بر اینکه حزب توده نیز بهشکل تشکیلاتی ارتباط خویش را با سرویسهای اطلاعاتی شوروی و کشورهای اروپای شرقی حفظ کرده بود و در سطوح بالا و بهشکل گسترده به جاسوسی میپرداخت. خوشبختانه در این زمینه اطلاعات و روایتهای تاریخی در دسترس عموم قرار گرفته است که مرور آنها میتواند تصویری از آنچه در آن مقطع در کشور گذشت، به دست دهد. وجه ممیزه دوران انقلابی اما نه صرفاً فروپاشی ساختاری بلکه فوران اعتماد عمومی و مشارکت سیاسی/اجتماعی بود. بهنحوی که بخشی از فقدان نهادها را مردم، بهواسطه انرژی آزاد شده از انقلاب پوشش میدادند. اینکه امروز اعتماد عمومی و مشارکت سیاسی با چه وضعیتی مواجه است، محل تأمل است و پیمایشهایی در این زمینه وجود دارد ولی هر چه هست نمیتوان وضع کنونی را با دوران انقلاب، دستکم در دهه نخست آن مقایسه کرد. با ارجاع به یک نمونه ایدهآل (ideal type) تلاش میکنم تا رابطه بهینه میان مردم و حکومت را نشان دهم. در دهه ۱۳۷۰، سفری