جنگ مدرن صرفاً یک پدیده نظامی نیست. پشت سر جنگ مدرن، مبانی فلسفی، انسانشناختی، معرفتشناختی و حقوقی وجود دارد. اگر غرب جدید به سمت نیهیلیسم، مرگ حقیقت، مرگ اخلاق و حاکمیت اراده معطوف به قدرت حرکت کرده باشد، طبیعی است که در سیاست و جنگ نیز منطق قدرت بر منطق حق غلبه کند. در چنین عالمی، جامعه اسلامی اگر بخواهد از حق خود دفاع کند، باید هم حقیقت را بشناسد، هم قدرت تولید کند، هم علم را توسعه دهد، هم عقلانیت سیاسی داشته باشد، و هم تدبیر خود را ذیل فقاهت و ولایت سامان دهد. گروه اندیشه: استاد هادی غلامی با تدوین مقاله ای که در سایت اندیشه ما منتشر شده، به «واکاوی مبانی فلسفی جنگ مدرن: تحلیل تطبیقی «اراده معطوف به قدرت» غربی و «اراده معطوف به حقیقت» در فقه حکومتی پرداخته است. این مقاله را در ادامه می خوانید: **** بحثی است درباره مبانی فلسفی جنگ مدرن؛ یعنی اینکه اساساً آیا جنگهایی که در دوره مدرن و پسامدرن در عالم رخ میدهد، دارای مبانی فکری و فلسفی است یا خیر؟ آیا این حوادث صرفاً رخدادهای سیاسی، نظامی و امنیتیاند، یا اینکه پشت سر آنها یک دستگاه نظری، یک تلقی از انسان، حق، قدرت، حقیقت و جهان وجود دارد؟ به تعبیر دیگر، هر حادثهای که در عالم رخ میدهد، معمولاً توجیهاتی برای آن ساخته میشود، فلسفههایی برای آن پرداخته میشود، و نوعی عقلانیت ـ ولو عقلانیت ناقص یا مخدوش ـ پشت سر آن قرار میگیرد. بحث ما این است که ببینیم آیا جنگ مدرن نیز چنین مبانیای دارد یا نه؛ و اگر دارد، این مبانی چیست و چگونه باید آن را شناخت. فایده بحث از مبانی فلسفی جنگ مدرن قبل از ورود به اصل بحث، یک فایده مهم برای این بحث عرض کنم. ببینید، تا ما شناخت درستی از غرب نداشته باشیم، مواجهه ما با غرب نیز مواجهه دقیقی نخواهد بود. شناخت هم لایهلایه است. گاهی انسان غرب را در سطح سیاست میشناسد؛ گاهی در سطح حقوق؛ گاهی در سطح فرهنگ؛ و گاهی در سطح فناوری و تمدن. اما به نظر بنده، اگر شناخت غرب بر اساس مبانی آن صورت نگیرد، این شناخت ناقص و گاه منحرفکننده خواهد بود. یعنی اگر بخواهیم غرب را در ساحت سیاسی، حقوقی یا فرهنگی بشناسیم، باید توجه کنیم که لایه زیرین همه این ساحتها، یک لایه عقلی، فلسفی و متافیزیکی است. اگر آن لایه شناخته نشود، مواجهه ما با غرب مواجههای سطحی خواهد بود. بسیاری از مواجهاتی که در جوامع اسلامی یا حتی غیر اسلامی با غرب صورت گرفته و ابتر مانده، به همین دلیل است که شناختی از ماهیت بنیادین غرب وجود نداشته است. از این جهت، راه نجات بشر صرفاً راه نجات سیاسی یا حقوقی نیست. البته سیاست و حقوق مهماند، اما راه نجات بشر در معنای عمیقتر، یک راه وجودی و معرفتی است. انسان باید نسبت خود را با حقیقت، با خدا، با اخلاق، با حق و با قدرت روشن کند. مثال: مذاکره و اختلاف بنیادین در تلقی از عالم غرب برای اینکه بحث ملموستر شود، مثالی عرض میکنم. در یکی از مناظرات انتخاباتی، بحثی درباره مذاکره با غرب مطرح شد. برخی معتقد بودند مذاکره یعنی اینکه انسان وارد گفتوگو شود، حقایق خود را بیان کند، اسناد خود را ارائه دهد، از حقوق حقه خود دفاع کند، و طرف مقابل نیز بر اساس منطق و استدلال آن را بپذیرد. گویا عالم غرب مانند یک دادگاه منصفانه است که شما میتوانید وارد شوید، دلیل بیاورید، شاهد بیاورید، و حق خود را اثبات کنید. اما تلقی دیگری نیز وجود دارد. بر اساس این تلقی، جامعه جهانی به معنای واقعی کلمه، جامعهای مبتنی بر حقیقت و عدالت نیست؛ بلکه جامعهای مبتنی بر قدرت است. در چنین عالمی، هر کس قدرت بیشتری دارد، امکان بیشتری برای تحمیل خواسته خود دارد. در این نگاه، مذاکره صرفاً «بیان حق» نیست، بلکه نوعی بدهبستان در میدان قدرت است. ظاهر این دو دیدگاه ممکن است یک اختلاف سیاسی یا تاکتیکی باشد؛ اما در باطن، اختلافی بنیادین و فلسفی است. یک نگاه تصور میکند که حق، امری مستقل از قدرت است و میتوان با بیان و استدلال آن را اثبات کرد. نگاه دیگر معتقد است که در نظم جهانی موجود، حق آن چیزی است که قدرتها امکان تحقق و تثبیت آن را فراهم میکنند. ببینید، در بسیاری از ساختارهای حقوقی و سیاسی دنیا، بهویژه پس از جنگ جهانی دوم، این قدرتها بودهاند که در عمل حق را تعیین کردهاند. حقوق بشر، قواعد بینالمللی، شورای امنیت، حق وتو و بسیاری از سازوکارهای جهانی، در مقام عمل به نحوی تنظیم شدهاند که منافع قدرتهای بزرگ را تأمین کنند.در اینجا، حق دیگر به معنای امری نیست که در عالم خارج وجود دارد و ما باید آن را کشف کنیم؛ بلکه حق در عمل، امری میشود که قدرت آن را تعریف، تثبیت و تحمیل میکند. این تلقی، شبیه یک جامعه داروینی است؛ جامعهای که در آن، موجود قویتر امکان بقا و سلطه بیشتری دارد و موجود ضعیفتر، اگر قدرت دفاع از خود نداشته باشد، کنار زده میشود. البته این بحث را فعلاً در مقام مقدمه عرض کردم تا وارد اصل بحث شویم. فلسفه به چه معناست؟ حال باید روشن کنیم که وقتی از «فلسفه جنگ» یا «مبانی فلسفی جنگ مدرن» سخن میگوییم، مراد ما از فلسفه چیست. در سنت فلسفه اسلامی و نیز در فلسفه یونان، فلسفه معمولاً به معنای شناخت احوال موجود بما هو موجود، یا شناخت احوال وجود بما هو وجود دانسته شده است. البته میان فیلسوفان اختلاف است که موضوع فلسفه «موجود» است یا «وجود». به تعبیر امروزی، آیا بحث ما بیشتر جنبه انتیک و موجودشناختی دارد یا جنبه آنتولوژیک و هستیشناختی. فلسفه همچنین با عرفان نظری متفاوت است. عارف، دادههای خود را از شهود میگیرد و سپس آن را در قالب بیان عقلی عرضه میکند؛ اما فیلسوف با عقل و استدلال عقلی به شناخت عالم میپردازد. یعنی فیلسوف بنا دارد موجودات و مراتب هستی را از راه عقل بشناسد. البته اگر فلسفه را به همین معنای خاص و سنتی بگیریم، بسیاری از مباحثی که امروز در غرب ذیل عنوان فلسفه مطرح میشوند، از دایره فلسفه به معنای سنتی بیرون میمانند؛ مانند فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفه علم، فلسفه سیاست و دی