روزنامه ایران گفتگویی دارد با محمد جواد حجتی کرمانی . آغاز دوستی حجتالاسلام والمسلمین محمدجواد حجتی کرمانی با رهبر شهید، به میانه دهه ۱۳۳۰ بازمیگردد وتا به امروز که حجتیکرمانی همچنان عاشق و ارادتمند شهید سیدعلی خامنهای است. حجتی کرمانی بیش از ۱۰ سال را در زندانهای رژیم پهلوی سپری کرد. او چه در سالهای مبارزه و چه پس از انقلاب، از دوستان نزدیک رهبر شهید بوده است یادتان هست اولینبار آقای خامنهای را کجا و چطور دیدید؟ در سالهای 1331 و 1332 از کرمان آمدم به قم برای تحصیل و بعد برای تحصیل و دیگر ارتباطات در مشهد و در تهران هم بودم. فکر کنم سال 1337 بود که در یکی از سفرهایم از کرمان، به قم آمده بودم. آن هنگام آقای خامنهای هم از مشهد آمده بودند به قم و شنیده بودند که من از کرمان آمدهام. من اتاقی داشتم در مدرسه حجتیه. یک روز صبح، حدود ساعت 10 صبح، از اتاق آمدم بیرون، دیدم از رو به روی من، یعنی از طرف مسجد از غرب مدرسه حجتیه، آقای خامنهای با یک هیجان و نشاط فوق العادهای از روبهرو می آیند. من هم به سمت ایشان میرفتم. وقتی به هم رسیدیم، ایشان با یک شوق فوقالعادهای مرا در بر گرفتند و از دیدن من بسیار اظهار خوشحالی کردند. احساس کردم سمعهای یا شنیدهای از من داشتند، زیرا اینطور به نظر می رسید که با یک سابقه ذهنی مرا در آغوش گرفتند. از آن لحظه در آن صبح و در آن حیاط مدرسه حجتیه در قم تا به آخر، این من بودم که با یک گوهر قیمتی آشنا شدم و این گوهر قیمتی را در بر گرفتم و تا آخر با هم بودیم و صمیمیترین روابط را با هم داشتیم، تا جایی که من میان خودم و آقای خامنهای کسی را سراغ ندارم که مثل ما دو نفر چنین رابطهای داشته باشند؛ چرا که از یک طرف لطف و محبت و آقایی آقای خامنهای نسبت به من بود و از طرف من، عشق و ارادت به ایشان. چه ویژگی خاص مشترکی در شما و ایشان وجود داشت که منجر به قرابت شد؟ مهربانی و گذشت بود یا همفکری و اشتراک در مبارزه و دلبستگی به امام(ره)؟ بیش از هر چیز عواطف دوجانبه دوستی بود که تا آخر هم حفظ شد. یعنی این عواطف مربوط به خارج از ما دو نفر نیست. من با او ویژگیهای روحی و صداقت بسیاری داشتم، آقای خامنهای هم روحیهها و سوابقی از من داشتند که برپایه مجموعه اینها با هم همراه میشدیم، یعنی احساس می کردیم یکی هستیم. در قضاوتها، در نگرشها، در دیدگاههای سیاسی و دینی و اجتماعی، هماهنگی ناگفتهای میان ما وجود داشت و همین بود که ما را هرچه بیشتر به هم پیوستهتر و نزدیکتر می کرد. بالاتر از کار هماهنگی در دفتر ریاست جمهوری، روابط قلبی و دیدگاههای یگانهای بود که بین ما وجود داشت. یادم هست در یکی از دیدارهایی که در زمان ریاستجمهوریشان داشتند، آقای خامنهای به مخاطب خودشان که چند نفر بودند، رو کردند و گفتند این پیوند ما- یعنی پیوند ایشان به عنوان رئیس جمهوری و من به عنوان مشاور فرهنگی ایشان- یک ارتباط ظاهری است که ما داریم، ارتباط قلبی ما بسیار بیش از این است. این مطلبی بود که خود آقای خامنهای اظهارکردند و همین طور هم بود واقعا. یعنی به کسانی که آنجا بودند از صمیم قلب این مطلب را گفتند، به این معنی که فکر نکنید از نظر رسمی، من رئیس جمهوری هستم و او مشاور فرهنگی رئیسجمهوری، بلکه ارتباط ما خیلی بالاتر از این است و واقعا هم همینطور بود. در سوابق و خاطرات رهبر شهید هست که ایشان قبل از انقلاب به شهرهای مختلف سفر می کردند؛ کرمان و گرگان و دیگر شهرها. به عنوان مثال یک بار که برای تبلیغ نهضت امام(ره) به زاهدان میرفتند، در یزد به دیدار مرحوم آیتالله خاتمی رفتند، بعد از یزد در کرمان پیش شما آمدند و پس از این توقفها به زاهدان رفتند. ایشان در کل اهل گعده و رفاقت بودند یا این ارتباطات گسترده جزو الزامات مبارزه و تلاشهای انقلابی ایشان بود؟ آقای خامنهای اخلاقاً و از نظر تیپ شخصیتی، آدم بسیار گرم و مهربان و پرجوش و خروشی بود. تعبیر من این است که ممکن نبود کسی نشناخته، با آقای خامنهای مواجه شود و نگاه آقای خامنهای او را جذب نکند. رفتار و سلوک و برخورد آقای خامنهای چنین فردی که او را نمی شناخت را هم جذب خودش می کرد. آدم جذابی بود؛ هم نگاه کردنش، هم رفتار و هم برخوردش با افراد، حتی برخورد و رفتار با بچههای کوچک. گاهی به خانه ما می آمدند یا بچههای ما گاهی پیش ایشان میرفتند. در این دیدارها رفتاری که با بچههای کوچک داشتند هم گرم و مهربانانه بود. همین دیروز پسرم یادآوری کرد که در زمانهای اخیر، آقای خامنهای یک بار به خانه ما زنگ زدند و تلفنی با من صحبت کردند. در این تماس تلفنی، ایشان از احوال خانم پرسیدند و گفتند خانم حالشان چطور است؟ بعد پرسیدند ابوذر چطور است حالش، و حال بچههای دیگر را پرسیدند، حال ریحانه، دخترم را پرسیدند، حال محمدابراهیم و حال محمدامین را هم پرسیدند. یک یک بچههای ما را یادشان بود و گفتند سلام مرا به بچهها برسانید. محبت ایشان اینطور شامل همه بود، در حالی که من کارهای نبودم، یک گوشهای نشسته بودم. اما با این حال ایشان اظهار محبت می کردند، گاهی به صورت تلفنی و گاهی که من خدمت ایشان می رفتم بچههای ما را یادشان بود و البته که خانواده ما، همه مرید و عاشق ایشان بودیم و هستیم. این عشق و این عاطفه متقابل بود. در دهه 40 که ایشان در زندان قزلقلعه زندانی بودند، در زندان با گاگیک آوانسیان، زندانی ارمنی مارکسیست آشنا شدند. موقع آزادی، آوانسیان از آقای خامنهای خواست تا از طرف او به خانوادهاش پیغامی برساند. وقتی رهبرشهید به خانه گاگیک آوانسیان مراجعه کرد تا پیغام را برساند، گویا همسر آوانسیان از این که یک روحانی به در خانه یک ارمنی، آن هم مارکسیست آمده، تعجب کرد و رفتار مناسبی هم نداشت که بعدا آوانسیان از خانمش بابت این رفتار گلایه کرد. به هر رو، این واقعه نشان می دهد که این روحانی انقلابی و جوان، مسألههای انسانی و عاطفی را بر مسألههای سیاسی و مسائل دیگر ارجحیت میدادند. این مسأله که اشاره