سید یدالله یزدانزاده گفت: در نگاه سهروردی، انسان موجودی غریب در این جهان نیست، بلکه حقیقتی نورانی است که برای مدتی در این عالم قرار گرفته است. مأموریت او این است که در همین جهان، با معرفت و سلوک، حقیقت خویش را دوباره بیابد و به مبدأ نورانی خود بازگردد. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ حکمت اشراق سهروردی را میتوان یکی از عمیقترین تلاشهای فلسفه اسلامی برای تبیین نسبت انسان، هستی و مبدأ متعال دانست؛ مکتبی که برخلاف برخی نظامهای فلسفی که حرکت خود را از مباحث وجودشناسی یا الهیات آغاز میکنند، نقطه عزیمت خود را شناخت حقیقت نفس انسانی قرار میدهد. در نگاه سهروردی، انسان با شناخت خویشتن میتواند مسیر شناخت هستی و در نهایت شناخت سرچشمه همه انوار، یعنی خداوند متعال، را طی کند. علمالنفس در حکمت اشراق صرفاً دانشی درباره قوای انسانی نیست، بلکه مدخلی برای فهم جایگاه انسان در نظام هستی است. سهروردی با تفسیر نفس به عنوان حقیقتی نورانی، مفاهیمی چون هبوط، غربت، فراموشی، یادآوری، سلوک و بازگشت به وطن اصلی را در یک منظومه منسجم فلسفی و عرفانی به هم پیوند میدهد. برای بررسی جایگاه علمالنفس در اندیشه شیخ اشراق، نسبت آن با نظام نوری سهروردی و همچنین تبیین مسیر سلوک انسان از نگاه این فیلسوف بزرگ، با آیتالله، استاد حوزه و پژوهشگر حکمت و عرفان اسلامی، به گفتوگو نشستهایم. استاد، یکی از ویژگیهای مهم فلسفه شیخ اشراق، نقطه آغاز آن است. معمولاً استحکام هر نظام فلسفی به مبادی و نقطه عزیمت آن بازمیگردد. سهروردی فلسفه خود را از علمالنفس آغاز میکند. پرسش این است که چرا چنین نقطه آغازی را برگزیده است و علمالنفس چه جایگاهی در منظومه فکری او دارد؟ اجازه دهید پیش از پاسخ مستقیم به پرسش، مقدمهای را مطرح کنم تا جایگاه این بحث روشنتر شود. آنچه سهروردی با عنوان «حکمت اشراق» بنیان مینهد، در کنار مکتب مشاء و حکمت متعالیه، یکی از سه مکتب اصلی فلسفه اسلامی به شمار میآید. هسته مرکزی این مکتب، نظامی است که میتوان از آن به عنوان نظام نوری یاد کرد؛ دستگاهی فلسفی که بر محور نور سامان یافته است. نقطه آغاز این نظام، حقیقت نفس انسانی است؛ همان چیزی که سهروردی بعدها از آن با عنوان «نور اسپهبد» یاد میکند. او از شناخت حقیقت نفس آغاز میکند، هویت آن را هویتی نوری مییابد و سپس بر پایه همین کشف، همه مراتب هستی را تفسیر میکند. از نگاه او، مراتب بالاتر از نفس، یعنی عقول و عوالم مجرد، همگی انوار محضاند و در نهایت به نورالانوار، یعنی خداوند متعال، منتهی میشوند. در مقابل، عالم ماده مرتبهای از ظلمت است. البته مقصود سهروردی از «نور» معنای عرفی و متداول آن نیست، بلکه اصطلاحی کاملاً فلسفی است. نور در اندیشه او، موجودی است که ذاتاً آشکار و آشکارکننده است؛ حقیقتی که هیچگونه خفا و پوشیدگی در آن راه ندارد. از همین رو، نفس انسانی و همه عوالم مجرد، از سنخ نور به شمار میآیند، در حالی که عالم ماده به دلیل برخورداری از جنبههای خفا و حجاب، در قلمرو ظلمت قرار میگیرد. سهروردی برای توضیح حقیقت نفس از تعابیر خاصی استفاده میکند. این تعبیر نورانی بودن نفس چگونه قابل فهم است؟ سهروردی برای تبیین حقیقت نفس، از تعبیری بسیار زیبا بهره میگیرد. او به نقل از افلاطون ـ که در واقع برگرفته از آثار فلوطین است ـ میگوید: هنگامی که از بدن مجرد شدم و به حقیقت خود نگریستم، دیدم سراسر نور، صفا و روشناییام. این بیان نشان میدهد که حقیقت انسان، حقیقتی نورانی است؛ اما این حقیقت در پس تعلق به بدن از دید انسان پنهان میشود و تنها در پرتو تجرد میتوان آن را دوباره مشاهده کرد. از همینجا سهروردی راه رهایی انسان را نیز تبیین میکند. به اعتقاد او، راه نجات، تجرد، ریاضت و سلوک است، البته مقصود از ریاضت، گوشهنشینی و ترک جامعه نیست. سهروردی حتی از مفهومی با عنوان «سیاست نوری» سخن میگوید و معتقد است انسان میتواند در متن جامعه زندگی کند، اما زندگی او نورانی باشد؛ یعنی وابستگی و دلبستگی به دنیا بر او حاکم نشود. مسئله اصلی، بریدن از تعلقات است، نه کنارهگیری از زندگی اجتماعی. در اندیشه سهروردی، مسئله هبوط و غربت انسان جایگاه مهمی دارد. او در برخی رسالههای خود از نفس گرفتار در دنیا سخن میگوید. این غربت چگونه در دستگاه فکری او معنا پیدا میکند؟ سهروردی در کتاب «تلویحات» در بیان حال نفس گرفتار در دنیا، عبارتی بسیار تأثیرگذار نقل میکند. نفس، رو به درگاه الهی چنین عرضه میدارد: «ای نجاتدهنده هلاکشدگان و ای فریادرس درماندگان...» سپس توضیح میدهد که این نفس، از عالم نور هبوط کرده، در جهان ماده گرفتار شده و اکنون غربت خویش را احساس میکند. در همینجا سهروردی مسئله مهم «یادآوری» را مطرح میکند. انسان پس از ورود به این جهان، اصل و منشأ خود را فراموش میکند. او در رساله «لغت موران» تمثیلی زیبا نقل میکند: پادشاهی، طاووسی را از بوستان خود جدا میکند و به جای دیگری میبرد. این طاووس آنقدر در محیط جدید میماند که بوستان، زیبایی، پاکی و هویت نخستین خود را به کلی از یاد میبرد؛ تا جایی که اگر کسی از بوستانی دیگر برای او سخن بگوید، آن را باور نمیکند و حتی انکارش میکند. سهروردی میخواهد بگوید انسان نیز چنین وضعی دارد. بسیاری از انسانها آنچنان در دنیا غرق میشوند که دیگر باور نمیکنند حقیقت آنان متعلق به عالمی فراتر از این جهان است. گویی همه هستی را در همین زندگی مادی خلاصه میکنند. این فراموشی چگونه شکسته میشود و انسان چگونه دوباره متوجه حقیقت خویش میشود؟ با این حال، گاه نسیمی از عالم معنا میوزد و انسان را متوجه حقیقت خویش میکند. ممکن است این اتفاق در شبی قدر، روز عرفه، عید غدیر یا هر لحظهای رخ دهد که دل انسان میشکند و آماده دریافت حقیقت میشود. در چنین لحظهای، انسان ناگهان وطن اصلی خود را به یاد میآورد و احساس میکند که در این جهان غریب است. سهروردی این حالت را به وزیدن نسیمی از بوس