«آتشبس در جنوب ایران به معنای پایان جنگ برای این آدمها نبود. سایه جنگ همیشه با آنها همراه است، از هشت سال جنگی که اثراتش پس از ۴۵ سال همچنان با آنها همراه است تا این روزها که تمامی ندارد.» روزنامه شرق نوشت: جنگ برای جنوب ایران، آتشبسی نداشت. اینجا، در بنادر و شهرهای ساحلی، جنگ بیشتر از آنکه یک خبر باشد، بخشی از حافظه و زندگی روزمره است. از نخستین روزهای جنگ ایران و عراق تا حملات روزهای اخیر، نسلهایی با صدای انفجار، نگرانی از هدف قرارگرفتن زیرساختها و اضطراب مراقبت از خانواده بزرگ شدهاند. برای آدمهایی که در عسلویه، بوشهر، چابهار، ایرانشهر و دیگر شهرهای جنوب زندگی میکنند، سایه جنگ همچنان در تاروپود زندگیشان باقی مانده؛ در روزهایی که شهرهای دیگر به زندگی عادی بازگشته بودند، جنوب ایران محل درگیری بود. گزارش پیشرو، روایت همین زندگی است؛ زندگی مردمی که چهار دهه پس از آغاز جنگ ایران و عراق، بار دیگر خود را در خط مقدم ناامنی میبینند. آنها از بازارهای عسلویه تا خیابانهای چابهار و محلههای ایرانشهر، با وجود ترس و اضطراب، هر روز مغازههایشان را باز میکنند، سر کار میروند و زندگی را ادامه میدهند؛ نه از سر بیهراسی، بلکه چون انتخاب دیگری ندارند. میان همه روایتهای این گزارش، یک جمله بیش از هر چیز تکرار میشود؛ جملهای که شاید خلاصه تجربه جنوب از جنگ باشد: «خانه ما همینجاست؛ جایی برای رفتن نداریم». عسلویه و جریان زندگی خبر حملات آمریکا به سواحل جنوبی کشور به گوش همه این رهگذران بازار محلی رسیده است؛ زنان و مردانی که غروب روز چهارشنبه زیر آسمان سرخ ناشی از آتش پالایشگاههای عسلویه، مشغول چرخیدن در بازارند. بیشتر فروشندگان بساط میوه و سبزیجات روی زمین پهن کردهاند، پیرزنی در حال پخت نان رگاگ و لگیمات جنوبی است و طرف دیگر بازار رگالهایی پر از لباس به چشم میخورد. آنها جریان زندگی را پیش گرفتهاند، اما ترس جنگ هم همراهشان است. زن میانسال که برای شغلش چند سالی است از شیراز راهی این منطقه شده، از روزهای جنگ ۴۰روزه میگوید؛ مادری که با شنیدن اخبار روز گذشته اضطرابش شدت گرفته است: «میترسم دوباره همه چیز بحرانی شود. خودم را آرام میکردم که دیگر جنگ تمام شده اما از سهشنبه که خبر حمله به بوشهر را خواندم، دوباره به هم ریختم. اگر همه چیز جدیتر شود، اصلا نمیدانم کجا بروم و خانوادهام را چه کنم؟ در آن ۴۰ روز دختر و پسرم را به شیراز بردم تا مادر و خواهرم مراقبشان باشند، اما همین دوری هم سخت بود. فقط دعا میکنم بدتر از این نشود». بین این جمعیت روایتهای مختلفی از روزهای سخت جنگ وجود دارد؛ جنگی که جنوب کشور را رها نمیکند؛ از شهریور سال ۱۳۵۹ و شروع جنگ ایران و عراق تا الان که بیش از ۴۵ سال اثراتش هنوز در جایجای زندگی این آدمها دیده میشود. زن میانسالی که پشت میزی کوچک در این بازار نزدیک اسکله، ادویههای محلی را میفروشد، از جنگ میگوید. با لحن گرم جنوبی، جملات را به شکل روان فارسی ادا میکند. «مثل بقیه خیلی نمیترسم. از هشت سال جنگ که بدتر نیست. آن زمان ۱۴ سال داشتم و الان مادری ۶۰ساله هستم. همه زندگیام را آن زمان از دست دادم، اما الان خودم خانواده دارم. نگرانی ندارم، من همه این روزها را قبلا تجربه کردهام». در پایان جملاتش، دستش را بالا میبرد و با صدای بلندتری میگوید: «اما جنگ بد است، خیلی بد». ساعت از هشت شب فراتر رفته ولی از شلوغی این بازار محلی کم نمیشود. بین روایتهای مختلف، بسیاری یک جمله را تکرار میکنند: «جایی نداریم برویم، خانه ما همینجاست». مثل مرد جوانی که جزء کادر درمان بیمارستان عسلویه است و ماهی چند هفته از تهران راهی این منطقه میشود. به قول خودش در این بازار محلی چرخ میزند: «ذهنم درگیر جنگ بود، اما آمدم اینجا قدم بزنم تا حال و هوای آدمها حالم را بهتر کند. فعلا در این منطقه خبری نیست، اما اگر خبری هم شود، باز من جایی نمیروم، همانطور که آن ۴۰ روز نرفتم. آن روزها چند بار پالایشگاهها مورد حمله قرار گرفت و مجروحان زیادی برای ما میآمد. آسیبهای جدی دست، پا و شکم که نیاز به امداد جدی داشتند. خلاصه در آن ۴۰ روز که میدان گازی و چند جای دیگر را زدند، من ماندم، شهر خالی شده بود و واقعا برای خرید نان هم کسی را در شهر پیدا نمیکردیم ولی جایی نداشتم بروم. الان هم همینطور است». پالایشگاههای نیمهتعطیل این منطقه یکی از اثرات جنگ ۴۰روزه است. این جملات را راننده بومی منطقه میگوید و راهی جادههای نزدیک پالایشگاه میشود تا مشعلهای همیشه روشن آن را نشان دهد؛ آسمانی که از رقص شعلهها سرخ است، هرچند بیشتر آنها این روزها تعطیل شدهاند. راننده در مسیر چند منطقه را نشان میدهد که مورد هدف آمریکا و اسرائیل بوده و توضیح میدهد: «این پالایشگاهها را زدند. من فقط ترس این را داشتم که زیرساختها را نزنند و الان هم از همین میترسم. اکنون بخش درخورتوجهی از همین پالایشگاهها تعطیل شده و قرار است دوباره بعضی از آنها کمکم سرپا شوند». صدای انفجار همه ایرانشهر را بیدار کرد وسعت جنوب ایران شهرستانهای بسیاری را در بر میگیرد و نقاط مختلفی شاهد حملات روزهای گذشته بودند. مانند مردم ایرانشهر که یکی از اولین مواجهههای خود را در این جنگ تجربه کردند. یک فعال اجتماعی از منطقه ایرانشهر درمورد شب حمله به فرودگاه این منطقه میگوید: «حوالی ساعت ۱۲:۳۰ تا یک بامداد با صدای چند انفجار از خواب بیدار شدیم. اول فکر کردم شاید صدای مراسم یا ترقه باشد، اما شدت انفجارها به حدی بود که شیشههای خانه لرزید و یکی از شیشهها ترک برداشت. محل سکونت ما حدود دو تا سه کیلومتر با فرودگاه فاصله دارد، اما شعلههای آتش از دور دیده میشد و بوی دود تا محدوده محله ما هم رسید. همان لحظه مردم با ترس از خانههایشان بیرون آمدند و کوچه و خیابان شلوغ شده بود. حتی مادربزرگم هم به دلیل ترس، حالش بد شد و بسیاری از بستگان که حتی دورتر از ما زندگی میکنند، شدت انفج