به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «فرمانده کلاسیک»، شهید حسن اقاربپرست، اثری داستانی–زندگینامهای است که با رویکردی روایی به بازآفرینی بخشی از زندگی و فضای فکری شهید حسن اقاربپرست میپردازد. این کتاب در قالب روایتهای مستند–داستانی نوشته شده و تلاش میکند میان واقعیت تاریخی و پرداخت ادبی تعادل برقرار کند؛ بهگونهای که هم اطلاعات زندگی و فضای دوران شخصیت اصلی را منتقل کند و هم برای مخاطب عام جذابیت داستانی داشته باشد. نویسنده اثر، مرضیه مولوی، با استفاده از تکنیکهای روایت چندلایه، صحنههایی از زندگی روزمره، فضای آموزشی و نظامی، و روابط انسانی شخصیتها را به تصویر میکشد. در این کتاب، تمرکز صرفاً بر قهرمانسازی نیست، بلکه تلاش شده شخصیت اصلی در بستر جامعه، دانشگاه نظامی و تحولات فکری زمانهاش دیده شود. همین موضوع باعث میشود اثر، علاوه بر جنبهی زندگینامهای، حالوهوای اجتماعی و تاریخی نیز پیدا کند. انتشارات سوره مهر، این اثر را در ادامه مجموعه کتابهایی منتشر کرده که هدفشان ثبت روایتهای مستند از زندگی شخصیتهای تأثیرگذار است. فرمانده کلاسیک، شهید حسن اقاربپرست به دورهای میپردازد که شخصیت اصلی در فضای دانشکده افسری و محیطهای آموزشی–نظامی حضور دارد؛ جایی که نظم، آموزش، فعالیتهای گروهی و شکلگیری هویت فکری جوانان در کنار هم قرار میگیرند. نویسنده با استفاده از توصیفهای دقیق شهری و محیطی، فضایی زنده و قابل لمس خلق میکند که در آن تضاد میان زندگی شهری، دغدغههای اجتماعی و ساختار نظامی بهخوبی دیده میشود. روضه محرم در آسایشگاه دانشکده افسری ارتش در سطوری از این کتاب درباره دوران دانشجویی حسن اقاربپرست در دانشگاه جنگ آمده است: «کسبه خیابان سپه، دور گاری سورچی را گرفته بودند و داشتند آب مصرفیشان را می خریدند، دویست متر آن طرفتر به طرف شمال خیابان، صدای زمخت روزنامهفروشی که داشت آخرین ته مانده روزنامههایش را میفروخت با صدای بوق تاکسیهایی که از کنار ساختمان مرمری سنا حرکت میکردند، درهم آمیخته شده بود. یک افسر نظامی، پلههای ساختمان را پایین آمد و رفت آن طرف خیابان. وارد دانشکده افسری شد. محوطه باز دانشکده در سکوت بود. گهگاهی وزش بادملایم بهاری، شاخ و برگ درختها را تکان میداد و سکوت حیاط را میشکست. در عرض، توی ساختمانها غلغله بود، استادها داشتند آخرین مطالب درسیشان را بیان میکردند و اردنانس فرسائی مطلبی از شیمی اتمی، احمد فروهر، پزشکی و منصور شفازند هم مطلبی از تکنولوژی فضایی. در آزمایشگاه فیزیک و مهندسی ماشین هم، دانشجوها در گروههای ده نفره داشتند آخرین سوالاتشان را می پرسیدند. حسن، یوسف و چندین نفر دیگر از دانشجوهای سال دومی هم مثل هر هفته، در یک کلاس، مشغول تهیه روزنامه دیواری بودند. یکی دونفرشان مطلب جمع میکردند و یکی دو نفر دیگر، با خط خوش مینوشتند، روی میز پر بود از برگههای دستنویس و بریدههای روزنامه اطلاعات... حسن با خنده کمرنگش، به بهرام نگاه کرد. او هم میخندید. بهرام رفت سراغ روزنامه دیواری نیمهکاره. نوک دماغ باریکش را با انگشت اشاره خاراند و گفت: «به به عجب روزنامه دیواری بشه این هفته. میگم چه خوب میشد که این شورا رو راه انداختید. دانشجوها راحتتر میآن مشکلاتشون رو درمیون میذارن. بعد چشم از روزنامه برداشت و رو به بچهها گفت: «بچهها تاسوعا نزدیکه برنامهای ندارید؟» حسن گفت: «به لطف خدا شبا، توی آسایشگاه یه روضه کوچیک میگیریم.»