اگر تبلیغات تلویزیونی آمریکا را در طول جام جهانی برای مدتی تماشا کرده باشید، یک چیز مدام به چشم میخورد. قبلاً هم اینجا به آن اشاره کردهام، اما همچنان هم تکاندهنده و هم مهم به نظر میرسد. هر سوم یا چهارمین چرخش در آن اسکرول بیپایان روزانه، بین «بسته غذای خانوادگی مرغ مگادث هایپر-باکس»، در دو طرف دیوید بکهام که ماهرانه یک آبجو کمالکل مینوشد، تبلیغی برای داروهای ضدافسردگی است. قالب اینها همیشه شبیه به هم است: مردم خوشحال و سالم در حال پرتاب فریزبی، یا قدم زدن در یک نمایشگاه عتیقهفروشی در یک شهر کوچک، در حالی که یک صدای گرم، عسلی و اطمینانبخش درباره وحشتناک بودن زندگیشان صحبت میکند، با این پیشنهاد که تنها یک دوره طولانی «اسمیلیوتوریم» میتواند این مشکل را حل کند. در دنیایی دیگر، فراخوانی برای مطالعه این پدیده وجود داشت، تا در نظر گرفته شود چرا ملتی با چنین فراوانی و فرصت خیرهکنندهای باید احساس بیحالی، بیارزشی و محرومیت از امید کنند. اما این آن دنیا نیست. بیش از ۵۰ میلیون آمریکایی افسردگی دارند. این عرضه و تقاضا در عمل است، نبردی برای سهم بازار در صنعتی ۶ میلیارد پوندی. آمریکا اغلب در عصر پساصنعتی خود نگران خودش است. ما اکنون چه هستیم؟ هنوز چه چیزی میتوانیم بسازیم؟ مرز جدید کجاست؟ خب، بدبختی انسان در حال حاضر بسیار داغ به نظر میرسد. دلیل صحبت کردن درباره این موضوع در اینجا این است که فوتبال انگلیس این هفته کار خوبی انجام میدهد. بین ۴ تا ۱۴ سپتامبر، لیگ برتر حامی کمپین «با هم علیه خودکشی» است. هری کین و پرنس ویلیام با گرمی از آن حمایت کردهاند. لیگ در حساب ایکس خود پیامهای همبستگی منتشر میکند، که اگر صادق باشیم، احتمالاً بهترین راه برای شاد کردن خودتان نیست. این یک پیام ساده و مفید است. برای افراد در هر سنی، جنسیت یا پیشینهای کاربرد دارد. اما به طور خاص برای مردان و مردان میانسال که بیشتر از هر گروه سنی دیگری در معرض خطر خودکشی هستند، کاربرد دارد. مردان میانسال در آن سالها بیشتر احتمال دارد افسردگی و اضطراب را تجربه کنند. دسترسی به آنها دشوار است زیرا این اغلب در خفا اتفاق میافتد یا، از همه دلخراشتر، بدون هیچ نشانهای مبنی بر اینکه مشکلی وجود دارد. ممکن است در سبک خود کمی سرراست باشد. اما کاری که فوتبال در اینجا انجام میدهد، بدون شک خوب است. هیچ چیز دیگری این سطح از دسترسی و تأثیرگذاری را ندارد. اگر یک نفر در خط این پیام تحت تأثیر قرار گیرد، به نظر میرسد نتیجه خوشایندی است. فکر میکنم صلاحیت صحبت کردن در این مورد را دارم. همه دارند. این جهانی است. اما من نیز بدون شک یک مرد میانسال هستم. من دو پسر دارم که آنها نیز اکنون مرد هستند. من دوستان مرد میانسال دارم که بسیاری از آنها، با تمام احترام، کمی دیوانه هستند. و مانند بسیاری از افراد دیگر، من نیز تا حدی در آن جاده قدم زدهام. زندگی در دوران کووید واقعاً مرا از پا درآورد. خستگی، انزوا، این واقعیت گریزناپذیر که باید به زندگی ادامه دهم. اما آیا واقعاً باید؟ این نوع چیزها میتواند مانند سایه به ذهن شما بخزد، فقط یک فکر بیکار دیگر. تا اینکه در نقطهای متوجه میشوید سایهای در گوشه اتاق، روحی در صندلی وجود دارد و با شما صحبت میکند. واقعیت این است که مرد بودن در هر سنی سخت است. یا حداقل، به گونهای سخت است که با سایر اشکال سختی متمایز است. و بله، این گزاره ممکن است نتواند موجی از همدردی را جلب کند، اما این بخشی از مشکل است. درد برای همه میآید. سلسله مراتبی برای رنج وجود ندارد. و درد مردانه، بیگانگی مردانه اغلب دقیقاً به همین دلیل مانند وزنه سنگینی حمل میشود. با افزایش سن، این میتواند با احساس منسوخ شدن مرتبط باشد. مردان میخواهند کاری انجام دهند. نوعی برنامهریزی برای مفید بودن، برای خدمت به نوعی عملکرد وجود دارد. رک و راست بگویم، بیشتر مردان میانسال خوشحالتر خواهند بود اگر کسی فقط یک تکه چوب بزرگ به آنها بدهد و بگوید آن را اره کنند، سپس در پایان روز به آنها بگویند که کارشان را خیلی خوب انجام دادهاند، آنها پسران خوبی هستند و همه به آنها افتخار میکنند. فردا میتوانید برگردید و دوباره آن را سرهم کنید. در عوض، ممکن است احساس کنید که هر گوشه از جهان به طور مستقل در حال توطئه است تا شما احساس بدی داشته باشید. کاهش کار، از بین رفتن مفید بودن، انزوا، نحوه خسته کردن آرام زندگی شما، بدون هیچ گونه ضربه آشکار. مردان در پردازش این موضوع خوب نیستند. روش کلیدی، استراتژی که در طول سالها یافتهایم این است: اصلاً آن را پردازش نکنید. ادامه دهید. در منطقه قرمز بدوید. رفقا، این یک برنامه بلندمدت نیست. من دو قطعه حکمت کهنه در این زمینه دارم. اول، مورد آشکار. احساس را در آغوش بگیرید و درباره آن صحبت کنید. کلیشهای به نظر میرسد. در واقعیت درست است. احساس بد بودن نسخه عمیقتر و واقعیتر شما نیست. چیزهای خوب نیز وجود دارند و به همان اندازه واقعی هستند. هر دو خواهند گذشت و دوباره خواهند گذشت. چیزهای کوچک کمک میکنند. مردان عضلانی، پر سر و صدا و خوش نیت در اینترنت در واقع درست میگویند. آشغال نخورید. بیرون بروید. با دیگران صحبت کنید. به یاد داشته باشید که خورشید نیز طلوع میکند، که احساس وحشتناک بودن نیز شاهدی بر توانایی احساس خوب بودن است. پرنس ویلیام درست میگوید: توانایی صحبت کردن درباره این چیزها دقیقاً مخالف ضعف است. همیشه کسی هست که مایل است این کار را با شما انجام دهد، کسی که شما را دوست دارد و حتی بیشتر تحسین میکند. دومین چیز این است: شما همچنین باید بجنگید. آن اشکال منسوخ شده مردانگی - خویشتنداری، مقاومت در برابر احساسات خود - تمایل به بدنام شدن دارند. اما همه به کمی از این نیاز دارند. مشکل این است که مردان اغلب چیز دیگری برای همراهی با آن آموزش نمیبینند. زندگی وحشیانه است. به سراغ شما خواهد آمد. مبارزه با این قهرمانانه است، حتی بیشتر زمانی که ر